آذر ۰۸، ۱۳۸۹

Mother, should I build the wall...



هنوز می‌توانی بدترین زخم‌ها را به من بزنی. فرقی نمی‌کند چند ساله باشم. فرقی نمی‌کند کجای زندگی ایستاده‌ باشم. در برابر تو بی‌دفاع ام. می‌توانی با یک جمله‌ی پنج شش کلمه‌ای دنیا را بکوبی توی سرم. کلمه‌های ساده‌ات می‌توانند آن قدر دردناک باشند که نفسم بند بیاید. این قدرت را داری که زخمی‌ام کنی و بی‌رحمانه قدرتت را به رخم می‌کشی. در مواجهه با تو هم‌آن موجود سه کیلو و صد و پنجاه گرمی‌ ام که از لای پاهات سُر خورده وسط زندگی. این واقعیت خلع سلاحم می‌کند.
البته که دوستت دارم، البته که دوستت داشته‌ام ـ حتی در گیرودار بدترین دعواهایمان ـ و البته که دوستت خواهم داشت. اما چه تلخ می‌توانی باشی، چه گزنده. چه شکننده ام پیش تو مامان.   
آخ، مامان...

آذر ۰۷، ۱۳۸۹

Lest we forget how fragile we are


وسط حرف زدن از ماجرایی معمولی نگاهش غم‌گین می‌شود. وقفه. من این طرف میز نشسته‌ام. مدادم را می‌گذارم روی میز که دستش را بگیرم. حرفش را از سر می‌گیرد. دستم دوباره مداد را برمی‌دارد. حاشیه‌های سفید کاغذ را سیاه می‌کند. خط‌های بی‌معنی می‌کشد.
احساس می‌کنم کسی توی تاریکی چراغی روشن کرده و من چیزی دیده‌ام که نباید. آن سکوت میان دو جمله، آن وقفه‌ی کوتاه را دیده‌ام که از چشم بقیه پنهان مانده. قرار نبوده بفهمم این قدر غم‌گین است. دری را اشتباهی باز کرده‌ام.

آذر ۰۶، ۱۳۸۹

I brought you this book and this photo. I'm not smiling in it. I don't know how to do that: hold a smile

عکس‌ توی خانه‌ی آن‌ها گرفته شده. چند هفته پیش. نیم‌رخم پیداست و انگشتر بزرگ سبزم. درباره‌ی عکس‌های خودم سخت‌گیر ام. معمولا دوست‌شان ندارم. شبیه من نیستند. اما این یکی... توی این عکس من غایب ام. حواس‌پرت. دور. شبیه خودم ام، خود آن شبم، توی خانه‌ی آن‌ها. این یکی را دوست دارم.




‍پ.ن. عنوان البته که از Cold Mountain

و أعرف أن هواك انتحار

ام‌شب خوش ام. هم‌این جوری بی‌ دلیل. بی هیچ اتفاق تازه‌ای. ام‌شب آشتی‌ ام. با همه. با خودم. بی هیچ توضیحی. بی هیچ توجیهی. فقط آشتی‌ام. پذیرفته‌ام که قرار نیست و نبوده که جور دیگری باشد. ناگهان یادم افتاده که توی این داستان ـ و توی همه‌ی داستان‌های دیگر ـ آدم تنها است و قرار نیست کسی مواظبش باشد. ام‌شب این غم‌گینم نمی‌کند، سبکم می‌کند. 
ام‌شب خوش ام.  

آبان ۳۰، ۱۳۸۹

I shut my eyes and all the world drops dead


لاوی‌داوی‌هام فردا برمی‌گردند. قصدم این بود که دوشنبه‌ی عجله‌شنبه‌ام را تعطیل کنم و خانه را از وضعیت زوال‌ بعد از چند وقت زندگی مجردی نجات دهم. توی خانه‌ی بزرگ که تنها باشی، همیشه گوشه‌هایی از خانه متروک می‌‌شوند. کسی روی مبل‌های پذیرایی نمی‌نشیند. یکی از دست‌شویی‌ها بی‌استفاده می‌ماند. از میز غذاخوری هشت‌نفره‌ی وسط هال، مهاجرت می‌کنی به صندلی کنار پیش‌خوان آش‌پزخانه یا کاناپه‌ی روبه‌روی تلویزیون. گل‌دان روی میز خالی می‌ماند، چون کسی گل نمی‌خرد. تو حواست نیست و هم‌این خرده‌ریزها خانه را به زوال می‌برند. این است که هر چند وقت یک ‌بار باید آستین‌هات را بالا بزنی و نجاتش بدهی.
خلاصه که قصدم این بود که فردا نروم سر کار. نشد. رئیس کوچک جلسه‌ی صبحانه گذاشت. نظر من این است که صبحانه‌ی کاری چه کوفتی است دیگر؟ صبحانه را باید با خیال و لباس راحت خورد، با موهای ولو، جایی که بتوانی راحت انگشت‌های مربایی‌ات را بلیسی و خرده‌نان‌ها را از روی میز برداری و بخوری. نظر رئیس کوچک به نظر من نزدیک نیست و هی جلسه‌ی صبحانه می‌گذارد. با همه‌ی احترامی که برایش قائل‌ ام، باید بگویم خاک بر سرش. به رئیس گفتم که برای جلسه می‌روم، اما بیش‌تر از آن نمی‌توانم بمانم. نگفتم باید بیایم خانه‌مان را نجات بدهم البته. نه‌گمانم که اگر می‌گفتم هم می‌فهمید. 
قرار است برای فردا شب ته‌چین قالبی، سوپ قارچ و کیک سیب بپزم. خودم با خودم این قرار را گذاشته‌ام یعنی. کیک سیب را الان از فر بیرون آوردم و منتظرم سرد شود تا از قالب درش بیاورم. مرغ ته‌چین هم توی مخلوطی از ماست و پیاز و ادویه‌جات استراحت می‌کند. میوه‌‌ها و سبزی‌جات و سایر خرت‌وپرت‌های خریده‌شده را سر و سامان دادم. لباس‌ها را هم از ماشین لباس‌شویی درآوردم و روی بند پهن کردم. آش‌پزخانه و حمام و دست‌شویی‌ را شسته‌ام. گردگیری را گذاشته‌ام برای فردا، زیرا که دوستش ندارم و هرچه دیرتر، به‌تر. ژله و سالاد را هم فردا درست می‌کنم. پنجره‌ها را هم باز گذاشته‌ام که هوای خانه عوض شود و بوی سیگار توی خانه نماند و ژاکت به تن نشسته‌ام این‌جا. مثلا که حالم خوب است، مثلا که هر بار چشمم را می‌بندم، قلبم مچاله نمی‌شود.


پ.ن. عنوان از Mad Girl's Love Song سیلویا پلات

آبان ۲۹، ۱۳۸۹

كشظايا البللور المكسور


دی‌شب توی گودر چند خط از این شعر کشنده‌ی نزار قبانی را روی یک عکس گذاشته بودم. بعد نگار پرسید که «الثم» یعنی می‌بوسم؟ می‌دانستم یکی از معنی‌هاش هم‌این است و این‌جا هم، ‌هم‌این معنی را می‌دهد. صبح توی فرهنگ لغت که نگاه کردم دیدم «لثم» به‌جز بوسیدن، به‌معنای زخم زدن هم هست.
اصلا دلم یک‌ جوری است از صبح تا حالا. هی یادم می‌آید که یک جایی، توی یک کلمه، بوسیدن و زخم زدن به هم رسیده‌اند و یکی شده‌اند. اصلا دلم یک‌ جوری است...

آبان ۱۱، ۱۳۸۹

می‌پیچم و سخت می‌شود دام


دلم مانده پیش جورا‌ب‌های پشمی‌ای که دی‌روز توی آن مغازه‌ی وسط‌های خیابان میرزای شیرازی دیدم. عجله داشتم و نایستادم که بخرم. دوشنبه‌ها همیشه عجله دارم. از هفت صبح که از خانه می‌زنم بیرون تا نه و ده شب که برگردم، عجله دارم. همه‌اش دارم خودم را از یک جایی می‌رسانم به یک جای دیگر. دوشنبه‌ها عجله‌شنبه‌ی من‌اند. اما دوستشان دارم. در واقع همیشه دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها را دوست داشته‌ام. هم‌این‌ جوری بی‌دلیل مهرشان به دلم افتاده. 
داشتم می‌گفتم، دلم مانده پیش آن جوراب‌های پشمی. ام‌شب که ایستاده بودم توی صف اتوبوس و پاهام یخ زده بودند، به سرم زد که بروم حسن‌آباد، نخ پشمی بخرم و برای خودم جوراب ببافم. بعد یادم آمد که بلد نیستم. البته توی حرفه‌ و فن راه‌نمایی سعی کرده بودند به ما یاد بدهند چه‌طور جوراب ببافیم، اما آدم توی سربه‌هوایی سیزده‌ چهارده‌سالگی از کجا باید بداند که ممکن است یک‌ وقتی، نزدیکی‌های سی‌‌سالگی‌اش مثلا، هوس جوراب‌بافی بزند به سرش؟ این بود که من هیچ‌وقت از بافتن شال گردن و کلاه و بلوز و این دست‌کش‌هایی که چهار انگشت را یکی فرض می‌کنند، جلوتر نرفتم. عاقبتش شده این که دلم می‌خواهد جوراب پشمی ببافم و بلد نیستم. بعد ترجیح دادم که فعلا این واقعیت را نادیده بگیرم که بلد نیستم جوراب ببافم و هم‌این طور که منتظرم اتوبوس بیاید، خیال‌بافی کنم که دوست دارم جوراب‌های پشمی‌ای که می‌بافم، چه رنگی باشند و دوست دارم جز خودم برای کی‌ها جوراب پشمی ببافم و دوست دارم موقع بافتنشان به چی فکر کنم. بعد اتوبوس آمد، اما من سوار نشدم. چون سه‌شنبه‌ها عجله‌شنبه‌ی من نیستند و من توی روزهایی که عجله‌شنبه‌ام نیستند به خودم حق می‌دهم درباره‌ی انتخاب صندلی‌ام توی اتوبوس جوری سخت‌گیری کنم که انگار اگر روی یکی از چهار صندلی محبوبم ـ دوتا صندلی کنار پنجره‌ی ردیف اول و دوتا صندلی کنار پنجره‌ی آخرین ردیف ـ ننشینم، دنیا به آخر می‌رسد. صندلی‌های منفورم هم آن هشت‌تا صندلی‌ای هستند که یکی می‌نشیند روبه‌رویت و زل می‌زند توی صورتت و تو مجبوری که آهنگ گریه‌دار گوش نکنی. چون هر قدر هم جلوی اشکت را بگیری، چانه‌ات می‌لرزد و آدم روبه‌رویی جوری نگاهت می‌کند که یعنی «آخی» و تو از آخی گفتن غریبه‌ها متنفری.
بله، ایستادم توی خیابان، به زن‌های پشت سرم گفتم: «بفرمایید، من سوار نمی‌شم» و با پاهای یخ‌زده به جوراب‌های پشمی و آهنگ‌های گریه‌دار فکر کردم. حالا فکر نکنید که من همه‌اش نشسته‌ام یک گوشه و آهنگ‌های گریه‌دار گوش می‌کنم و چانه‌ام می‌لرزد. آن بالا نوشته Things you can't tell just by looking at her. یک دلیلی داشته دیگر. چرا دارم این قدر پرت و پلا می‌گویم؟ اصل مطلب چیز دیگری است: دلم گرفته. از خنده‌هام معلوم نیست لابد، اما دلم گرفته.