مهر ۰۹، ۱۳۸۹

Sans une parole

حالا یک هفته‌ای هست که هی می‌خوانم Il a mis le café و پیش‌تر نمی‌روم. خیلی که دوام بیاورم، می‌رسم به Sans me parler. هربار گریه‌ام می‌گیرد. فردا صبح، ساعت 7:45 باید نوشته‌ام را بدهم دست ف و هنوز هی گریه‌ام می‌گیرد. ف احتمالا نوشته‌‌های من و بقیه را می‌گذارد لابه‌لای کاغذهاش، بعد کمی حرف می‌زنیم، بعد من بدو بدو می‌روم که به کار و زندگی‌ام برسم، بعد ف عصر ای‌میل می‌زند که کار را خوانده و به نظرش چیز خوبی است، اما به‌تر است که این کلمه را با آن کلمه جابه‌جا کنم و من شب که ای‌میلش را می‌خوانم، جواب می‌دهم که باشد، چون به هر حال ف معلمم است و به هر حال‌تر، حوصله‌ی بحث کردن ندارم.
ف نمی‌داند که من یک هفته گریه کرده‌ام چون هی خوانده‌ام Il a mis le café. فکرش را هم نمی‌کند تصویر مردی که قهوه می‌ریزد، این قدر گریه‌دار باشد. از دید ف گریه مال سطرهای آخر است: Et moi j'ai pris ma tête dans ma main, et j'ai pleuré. از دید من گریه خیلی قبل‌تر شروع شده. قبل‌ از رفتن مرد، قبل‌ از آمدن مرد حتی. گریه وقتی شروع شده که زن چشم‌هاش را باز کرده. توی تاریک و روشن صبح. توی اتاقی که من دقیقا می‌دانم چه شکلی است. توی تختی که من بلدمش اما نمی‌توانم بگویم، چون گریه‌ام می‌گیرد. هم‌آن‌ طور که هفته‌ی پیش سر کلاس گریه‌ام گرفت و خفه شدم. نمی‌خواستم ف و بقیه گریه‌ام را ببینند. آدم گنده‌دماغی‌ام که دوست ندارم هر کسی گریه‌ام را ببیند. زن بیدار می‌شود و می‌رود توی آش‌پزخانه. آش‌پزخانه‌ی خالی، سرد، خواب. آش‌پزخانه‌‌ی بی‌رمق. گریه مال هم‌این‌ جای قصه است. من به‌خاطر هم‌این جای قصه گریه می‌کنم. ف این را نمی‌فهمد. من هم حرفی نمی‌زنم.