شهریور ۳۰، ۱۳۸۹

ای دل، تو مرا نمی‌گذاری‌ک بنشینم و صبر پیش گیرم

بی‌حوصله‌ ام. از همیشه بیش‌تر. هیچ‌وقت توی زندگی‌ام این‌ قدر بی‌حوصله، این قدر کم‌طاقت و این قدر نازک نارنجی نبوده‌ام. دو صفحه از یک کتاب را می‌خوانم و ادامه نمی‌دهم. یکی دو جمله ترجمه می‌کنم و دل‌زده می‌شوم. نیم ساعت توی سینما می‌نشینم و بعد جوری فرار می‌کنم که انگار توی قفس بوده‌ام. سرسری و شلخته آش‌پزی می‌کنم. حرف نمی‌زنم زیاد. به‌جاش تا دلتان بخواهد، به هر بهانه‌ای، بی هیچ بهانه‌ای اصلا، اشکم در می‌آید. حواس‌پرت‌ ام. هم‌این ام‌روز دو جای دست راستم را بریدم، دست چپم را موقع درآوردن غذا از فر سوزاندم و پام را هم توی باش‌گاه جوری کوبیدم به یکی از این آهن‌پاره‌های غول که کبود شده. 
به سرم زده که استعفا بدهم. یک روز از خواب بیدار شوم، دوش بگیرم، آرایش کنم، بروم سر کار، همه‌ی وسایلم را جمع کنم، بروم توی اتاق رئیس، نامه‌ی استعفا را بگذارم روی میز و بیایم بیرون. هیچ برنامه‌ای هم برای بعدش ندارم. البته جز این که بروم موهام را قرمز کنم. بیش‌تر از آن که غصه‌دار باشم، بی‌حوصله ام. احساسم این است که به زحمتش نمی‌ارزد. هیچ چیز به زحمتش نمی‌ارزد. 

۴ نظر:

  1. من یه استعفا داده ی خوشحالم. الان ده ماه از استعفا میگذره و حالا خوشحالم. تنها چیزی که اوایل اذیتم می کرد این بود که ماه به ماه پولی به حسابم ریخته نمیشد. همین. ولی کم کم بهش عادت کردم
    :)

    پاسخحذف
  2. نگو استعفاء که داغ دلم تازه میشه. من همیشه خودم رو بعد از استعفاء میبینم که چقدر زندگیم میتونه قشنگتر بشه و چقدر از زندگی بیشتر میتونم لذت ببرم.
    اما یک ساله فقط دارم حرف استعفاء رو میزنم.

    پاسخحذف
  3. قبول دارم. گاهی هیچ چیز ارزشش را ندارد. برای من گاهی است که دلتنگ هستم و می خواهم بگویم مهم نیست. گاهی است که هیچ کس دوستم ندارد جز پدر و مادرم. گاهی است که سینما کفاف دلمشغولیهایم را نمی دهد. گاهی است که از زندان آمده ام بیرون ولی روحم هنوز آنجاست. مال تو هم حتما یه چیزی هست.

    پاسخحذف