شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

فاک یو؛ یه تنوعیم هست*


دی‌شب هم‌شهری داستان را که بستم و چراغ مطالعه را که خاموش کردم، توی ذهنم پستی نوشتم که با چند خط اول «قصیده‌ی بلقیس» نزار قبانی شروع می‌شد:
شکرا لکم
شکرا لکم
فحبيبتي قتلت...
اگر خوابم نمی‌آمد و قرار نبود چهار پنج ساعت بعد بیدار شوم و با بالش خداحافظی کنم، احتمالا هم‌آن وقت می‌نوشتمش. توی آن پست شرحه شرحه‌ات می‌کردم که این جور وقیحانه سرک می‌کشی توی زندگی‌ام و به این در و آن در می‌زنی تا از ریزترین جزئیاتش سر در بیاوری و آخرش هم زاری‌کنان می‌نوشتم که خوش‌حال باش، این‌جا را هم غریبه کردی و دیگر از خیلی چیزها نمی‌شود این‌جا نوشت و از این جور حرف‌ها. می‌نوشتم تقصیر توست که خیلی چیزها را نمی‌نویسم. چون خوش ندارم ذره‌بین دستت بگیری و جمله‌ها و کلمه‌هام را جان به لب کنی و دوره بیفتی بین همه‌ی آشناهای مشترک که بفهمی چی به چی‌ است. (و چه خوب که هیچ کدامشان هیچ نمی‌دانند و هر بار به در بسته خورده‌ای.) بله، توی آن پست می‌نوشتم تو باعث شدی بعضی وقت‌ها حرف‌هام را جایی بنویسم که هیچ‌ کس نخواند. تو باعث شدی خفه‌خون بگیرم. تو باعث شدی... خوابم می‌آمد و قرار بود چهار پنج ساعت بعد بیدار شوم و ننوشتم.
صبح که بیدار شدم، عصبانیت دی‌شب تمام شده بود. شیر و خرما خوردم و یادم آمد که برای ننوشتن بعضی چیزها دلایل دیگری داشته‌ام. دلایلی مهم‌تر از تو و نزدیک‌بینی احمقانه‌ات. یادم آمد همه‌ی این روزهایی که تو لای جمله‌ها و کلمه‌هام دنبال رد پای کسی گشته‌ای که دوستش دارم، من مشغول دوست داشتنش بوده‌ام. یادم آمد قبلا خوابش را هم نمی‌دیدم که کسی را بشود این جوری، بی‌دلیل، بی حساب و کتاب، دردناک، تلخ و شیرین و یله دوست داشت. یادم آمد که این دوست داشتن دستم را گرفته، زن‌ترم کرده. که قد کشیده‌ام توی این یک سال و تو هم‌‌آن ‌جایی مانده‌ای که بودی. 
هااااااااااااااااه، سرخوش‌ام از صبح تا حالا. این‌جوری تلافی می‌کنم. 



*. کپی‌رایت عنوان مال گودر شهرزاد است. می‌خواستم عنوان این باشد که «فرشته ره نبرد، تا به اهرمن چه رسد»، بعد که نت شهرزاد را توی گودر دیدم، شعر شیخ اجل از چشمم افتاد. 

۱ نظر:

  1. خوش به حالش..
    آدم کتکم میخوره،اینجوری بخوره.!
    پدرم میگه حداقل یه زن تحصیل کرده داشتن اینه که آدم میگه،این لیوان از دست یه آدم لیسانسه افتاد شیکست.!!

    پاسخحذف