شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

اسمك السر و حبك عيد

کتاب را گرفته بودم دستم و نشسته بودم کنار پنجره‌، رو به آفتاب. رسیدم به «آه، صوتك صوتك صوتك، الهامس الحار...*». یک چیزی انگار توی من وحشی شد. یک چیزی رم کرد. پرید. لگد زد. سر رفت. یک چیزی چنگ زد به دلم. 
نه. راستش هیچ‌کدام. کلمه‌ی درستش هنوز اختراع نشده. کلمه‌ی درستش را باید اختراع کنم.  
چه‌طور باید یاد بگیرم که دلم این‌جور نلرزد؟ 


*. غاده السمان

۳ نظر:

  1. سلام.
    می گم شما کلن راه ارتباطی نداری؟ یه ایمیلی چیزی .. شاید یکی خواست یه حرفی بزنه ... باید همینجوری در ملا عام بگه؟

    پاسخحذف
  2. مهدی،
    ای‌میلتو بذار تا بهت ای‌میل بزنم.

    پاسخحذف