شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

تا کی این ناوک دل‌دوز...

کم آوردم. آن قدر که نزدیک بود خودم را بیاندازم توی بغل نون و یک دل سیر گریه کنم. خودم را جمع کردم. یادم بود که قرار نیست غصه‌ی من یکی هم اضافه شود به این روزهاش. تازه آدم باید چه توضیحی بدهد؟ چی باید بگوید وقتی این جور شکستنی شده؟ اشک‌هام را به زور نگه داشتم پشت پلک‌هام و هی لب‌خند الکی زدم. 
موقع برگشتن دختری که توی تاکسی نشسته بود کنارم هی فینش را کشید بالا. به خیالم آمد که گریه‌ی مفصلی کرده و حالا رسیده به آن فین‌فین‌های آخر، هم‌آن‌جا که اشک‌هات دیگر تمام شده‌اند و راه نفست کم‌کم دارد باز می‌شود. حسودیم شد بهش. به این که یک جایی گیر آورده و حسابی گریه کرده. مطمئن نبودم البته که گریه کرده باشد. نگاه نکردم به صورتش. فکر کردم شاید نخواهد دختره‌ی غریبه‌ای که توی تاکسی نشسته کنارش ببیند که چشم‌هاش از گریه قرمز شده‌اند. گفتم می‌رسم خانه و گور پدر همه چیز، حسابی گریه می‌کنم. کولی‌بازی درمی‌آورم. می‌نشینم وسط اتاق، پا می‌کوبم به زمین و زار می‌زنم. اصلا یکی از آن گل‌دان‌های زشتی را که دوستشان ندارم، می‌شکنم. شاید حتی همه‌شان را. مشت می‌زنم به در و دیوار. چندتا خرده‌ریز را پرت می‌کنم. داد می‌زنم. یک کاری می‌کنم بالاخره که نفسم بالا بیاید. یک کاری می‌کنم. 
مهمان داشتیم. مجبور شدم بنشینم و لب‌خند بزنم. آرواره‌هام از بغض درد می‌کنند. درد می‌کنند. 

۲ نظر:

  1. بالش پس واسه چیه؟ توش گریه کن. روش مشتای محکم ریز بکوب.. بردار بذار روی سرت هیییی فشارش بده. فشارت بده..
    بالش خوبه. نرمه. ساکته. مهربونه.

    پاسخحذف
  2. ای بابا،
    واقعن راه بهتری نیست!

    پاسخحذف