شهریور ۳۰، ۱۳۸۹

ای دل، تو مرا نمی‌گذاری‌ک بنشینم و صبر پیش گیرم

بی‌حوصله‌ ام. از همیشه بیش‌تر. هیچ‌وقت توی زندگی‌ام این‌ قدر بی‌حوصله، این قدر کم‌طاقت و این قدر نازک نارنجی نبوده‌ام. دو صفحه از یک کتاب را می‌خوانم و ادامه نمی‌دهم. یکی دو جمله ترجمه می‌کنم و دل‌زده می‌شوم. نیم ساعت توی سینما می‌نشینم و بعد جوری فرار می‌کنم که انگار توی قفس بوده‌ام. سرسری و شلخته آش‌پزی می‌کنم. حرف نمی‌زنم زیاد. به‌جاش تا دلتان بخواهد، به هر بهانه‌ای، بی هیچ بهانه‌ای اصلا، اشکم در می‌آید. حواس‌پرت‌ ام. هم‌این ام‌روز دو جای دست راستم را بریدم، دست چپم را موقع درآوردن غذا از فر سوزاندم و پام را هم توی باش‌گاه جوری کوبیدم به یکی از این آهن‌پاره‌های غول که کبود شده. 
به سرم زده که استعفا بدهم. یک روز از خواب بیدار شوم، دوش بگیرم، آرایش کنم، بروم سر کار، همه‌ی وسایلم را جمع کنم، بروم توی اتاق رئیس، نامه‌ی استعفا را بگذارم روی میز و بیایم بیرون. هیچ برنامه‌ای هم برای بعدش ندارم. البته جز این که بروم موهام را قرمز کنم. بیش‌تر از آن که غصه‌دار باشم، بی‌حوصله ام. احساسم این است که به زحمتش نمی‌ارزد. هیچ چیز به زحمتش نمی‌ارزد. 

شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

فاک یو؛ یه تنوعیم هست*


دی‌شب هم‌شهری داستان را که بستم و چراغ مطالعه را که خاموش کردم، توی ذهنم پستی نوشتم که با چند خط اول «قصیده‌ی بلقیس» نزار قبانی شروع می‌شد:
شکرا لکم
شکرا لکم
فحبيبتي قتلت...
اگر خوابم نمی‌آمد و قرار نبود چهار پنج ساعت بعد بیدار شوم و با بالش خداحافظی کنم، احتمالا هم‌آن وقت می‌نوشتمش. توی آن پست شرحه شرحه‌ات می‌کردم که این جور وقیحانه سرک می‌کشی توی زندگی‌ام و به این در و آن در می‌زنی تا از ریزترین جزئیاتش سر در بیاوری و آخرش هم زاری‌کنان می‌نوشتم که خوش‌حال باش، این‌جا را هم غریبه کردی و دیگر از خیلی چیزها نمی‌شود این‌جا نوشت و از این جور حرف‌ها. می‌نوشتم تقصیر توست که خیلی چیزها را نمی‌نویسم. چون خوش ندارم ذره‌بین دستت بگیری و جمله‌ها و کلمه‌هام را جان به لب کنی و دوره بیفتی بین همه‌ی آشناهای مشترک که بفهمی چی به چی‌ است. (و چه خوب که هیچ کدامشان هیچ نمی‌دانند و هر بار به در بسته خورده‌ای.) بله، توی آن پست می‌نوشتم تو باعث شدی بعضی وقت‌ها حرف‌هام را جایی بنویسم که هیچ‌ کس نخواند. تو باعث شدی خفه‌خون بگیرم. تو باعث شدی... خوابم می‌آمد و قرار بود چهار پنج ساعت بعد بیدار شوم و ننوشتم.
صبح که بیدار شدم، عصبانیت دی‌شب تمام شده بود. شیر و خرما خوردم و یادم آمد که برای ننوشتن بعضی چیزها دلایل دیگری داشته‌ام. دلایلی مهم‌تر از تو و نزدیک‌بینی احمقانه‌ات. یادم آمد همه‌ی این روزهایی که تو لای جمله‌ها و کلمه‌هام دنبال رد پای کسی گشته‌ای که دوستش دارم، من مشغول دوست داشتنش بوده‌ام. یادم آمد قبلا خوابش را هم نمی‌دیدم که کسی را بشود این جوری، بی‌دلیل، بی حساب و کتاب، دردناک، تلخ و شیرین و یله دوست داشت. یادم آمد که این دوست داشتن دستم را گرفته، زن‌ترم کرده. که قد کشیده‌ام توی این یک سال و تو هم‌‌آن ‌جایی مانده‌ای که بودی. 
هااااااااااااااااه، سرخوش‌ام از صبح تا حالا. این‌جوری تلافی می‌کنم. 



*. کپی‌رایت عنوان مال گودر شهرزاد است. می‌خواستم عنوان این باشد که «فرشته ره نبرد، تا به اهرمن چه رسد»، بعد که نت شهرزاد را توی گودر دیدم، شعر شیخ اجل از چشمم افتاد. 

شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

اسمك السر و حبك عيد

کتاب را گرفته بودم دستم و نشسته بودم کنار پنجره‌، رو به آفتاب. رسیدم به «آه، صوتك صوتك صوتك، الهامس الحار...*». یک چیزی انگار توی من وحشی شد. یک چیزی رم کرد. پرید. لگد زد. سر رفت. یک چیزی چنگ زد به دلم. 
نه. راستش هیچ‌کدام. کلمه‌ی درستش هنوز اختراع نشده. کلمه‌ی درستش را باید اختراع کنم.  
چه‌طور باید یاد بگیرم که دلم این‌جور نلرزد؟ 


*. غاده السمان

شهریور ۱۷، ۱۳۸۹

إنّي اتنفّس تحت الماء... إنّي أغرق، أغرق، أغرق

دارد خفه‌ام می‌کند. احساسم این است. زیر وزنش له می‌شوم. به آنا گفتم مطلقا تنهاییم. گفت که بدبین‌ام. گفتم به هر حال وضعیت گهی است. گفت گه کلمه‌ی قشنگی نیست برای توصیفش. گفتم اگر بخواهد می‌تواند اسمش را بگذارد میموزا، ولی وضعیت گه باقی می‌ماند. 
بعد خداحافظی کردیم و کتاب خریدم و برگشتم خانه. رفتم توی انباری، همه‌ی نقاشی‌های قدیمی‌ام را ریختم توی یک کیسه‌ی بزرگ سیاه و گذاشتم توی سطل آشغال بزرگ ته خیابان. دوستشان نداشتم. به گمانم دیگر هیچ وقت نقاشی کردن را دوست نداشته باشم. 
حالا کتاب‌های جدید را هم‌آن‌جور توی کیسه‌ها گذاشته‌ام وسط اتاق و نشسته‌ام سایت‌های آش‌پزی را زیرورو می‌کنم برای صبحانه‌ی هیجان‌انگیز روز جمعه. یک چیزی باید حالم را خوب کند. یک چیزی باید از یادم ببرد که دارم خفه می‌شوم. یک چیزی باید مرا روی آب نگه دارد. 

شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

And I don't mean maybe

میم خواب دیده که من حامله‌ام. صبح غم‌گین بودم. ایستاده بودم کنار پرینتر که آمد و از پشت بغلم کرد و گفت: خواب دیدم حامله‌ای. من هم‌این جوری که بسته‌ی کاغذ توی دستم بود و سعی می‌کردم از بغلش بیرون بیایم، زدم زیر خنده. گفت: خوش‌گل شده بودی، عین فرشته‌ها. حالا شما خیلی جدی نگیرید. میم زیاد مبالغه می‌کند. آدم ابروهایش را هم که یک ردیف باریک‌تر کند، از نظر میم «خوش‌گل می‌شود، عین فرشته‌ها». ولی خب، خوب است که آدم سر صبح که دارد با پرینتر کلنجار می‌رود، یکی بیاید از پشت بغلش کند و بگوید که خوابش را دیده. از نظر من یکی که خوب است. گفت: حالا چی‌کارش می‌کنی بچه‌تو؟ رئیس هنوز نیامده بود و می‌شد شیطنت کرد. ادای مدونا را درآوردم که: I'm gonna keep my baby. گفت: پیرهن گل‌گلی حاملگی باید بخری. گفتم: می‌خرم خب، با صندل پاشنه کنفی. سین از راه رسید. ماجرای خواب را که شنید، خیلی جدی گفت: تعبیر حامله بودن تو خواب غم و غصه‌س. غصه داری. 
من باورم نشد. توی دلم شانه بالا انداختم و دهن‌کجی کردم و باورم نشد که تعبیرش غم و غصه باشد. تعبیرش باید،‌ باید، باید چیز خوب و قشنگی باشد. مثل زن حامله‌ای که پیرهن گل‌گلی پوشیده. یک دست به کمر، یک دست روی شکم. سنگین، تنبل، سلانه. تعبیرش باید، باید، باید خوب باشد. این یک جمله‌ی امری است. 

شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

تا کی این ناوک دل‌دوز...

کم آوردم. آن قدر که نزدیک بود خودم را بیاندازم توی بغل نون و یک دل سیر گریه کنم. خودم را جمع کردم. یادم بود که قرار نیست غصه‌ی من یکی هم اضافه شود به این روزهاش. تازه آدم باید چه توضیحی بدهد؟ چی باید بگوید وقتی این جور شکستنی شده؟ اشک‌هام را به زور نگه داشتم پشت پلک‌هام و هی لب‌خند الکی زدم. 
موقع برگشتن دختری که توی تاکسی نشسته بود کنارم هی فینش را کشید بالا. به خیالم آمد که گریه‌ی مفصلی کرده و حالا رسیده به آن فین‌فین‌های آخر، هم‌آن‌جا که اشک‌هات دیگر تمام شده‌اند و راه نفست کم‌کم دارد باز می‌شود. حسودیم شد بهش. به این که یک جایی گیر آورده و حسابی گریه کرده. مطمئن نبودم البته که گریه کرده باشد. نگاه نکردم به صورتش. فکر کردم شاید نخواهد دختره‌ی غریبه‌ای که توی تاکسی نشسته کنارش ببیند که چشم‌هاش از گریه قرمز شده‌اند. گفتم می‌رسم خانه و گور پدر همه چیز، حسابی گریه می‌کنم. کولی‌بازی درمی‌آورم. می‌نشینم وسط اتاق، پا می‌کوبم به زمین و زار می‌زنم. اصلا یکی از آن گل‌دان‌های زشتی را که دوستشان ندارم، می‌شکنم. شاید حتی همه‌شان را. مشت می‌زنم به در و دیوار. چندتا خرده‌ریز را پرت می‌کنم. داد می‌زنم. یک کاری می‌کنم بالاخره که نفسم بالا بیاید. یک کاری می‌کنم. 
مهمان داشتیم. مجبور شدم بنشینم و لب‌خند بزنم. آرواره‌هام از بغض درد می‌کنند. درد می‌کنند.