مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 6

ایستاده بودیم و با هم حرف می‌زدیم. از هم‌این حرف‌های معمولی روزمره. از امتحان دو هفته‌ی بعدش گفته بود، دل‌داری‌اش داده بودم. من از این پسره‌‌ی پرمدعایی گفته بودم که توی پروژه‌ی جدید هم‌کار شده‌ایم و تعریفش از کار گروهی چیزی است در حد «کار کردن خر، خوردن یابو». خندیده بودیم. مثل همیشه که با هم‌ایم. در واقع هنوز داشتیم می‌خندیدیم که تلفنش زنگ زد. 
بعدش؟ بعدش را فقط در این حد یادم می‌آید که دیدم لرزید و دویدم و کمرش را گرفتم تا با سر زمین نخورد و بعدترش که بالاخره نفسش بالا آمد و توانست میان هق‌هق بگوید: خواهرم، خواهرم... 
تصویر بقیه‌ی روز مبهم است. اما صداش هنوز توی سرم هست. ضجه بود و بوق ماشین و هیاهوی انبوه آدم‌های دور و بر. حالا برگشته‌ام خانه و فکر می‌کنم چه‌قدر در مواجهه با مرگ بی‌چاره‌ایم. چه‌قدر همه چیز در جوار مرگ پیش‌پاافتاده، بی‌اهمیت و مبتذل می‌شود. انگار رنگ همه چیز پریده. همه‌‌ی آن ماجراهای ریز و درشتی که صبح ام‌روز توی سرم بود، جای خودشان را داده‌اند به آن بهت جامانده از مرگ ناگهانی. یادم افتاده که چه‌قدر در برابر مرگ ناتوان‌ایم، که چه‌ آسان از دست می‌دهیم. 

۱ نظر:

  1. مرگ هم مثل بقیه چیزها . عادت می کنیم چون نا توانیم.
    غسالخانه یا دم چال کردن که می ایستادم هی همذات پنداری می کردم که ای وای انگار دارند فلان عزیزم را خاک می کنند. چند ماه اخیر اینقدر کس و کار دور و بریها مردند که عادت کردم به شیونش.
    انگار کسی میز کنارم عطسه می کند ناگهانی. اینطور ناگهانی بهتر است شاید تا مقدمه اش در دماغ بپیچد.

    پاسخحذف