مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

Having her on my brain's like getting hit by a train


اسمش را گذاشته‌ام تروتسکی. به گمانم تروتسکی اگر زن بود، این جور صورتی داشت. البته که بدون سبیل و مخلفات تروتسکی سال‌های تبعید. مطمئن نیستم، ولی خب کاریش نمی‌شود کرد دیگر. اسمش را گذاشته‌ام تروتسکی.
تروتسکی فاصله‌سنج درست و درمانی ندارد. وقتی با کسی حرف می‌زند، این‌ قدر بهش نزدیک می‌شود که من خدا را شکر می‌کنم که آدم‌ها جامد هستند نه گاز. اگر گاز بودیم، تروتسکی حتما هم‌این طور که داشت حرف می‌زد، از قفسه‌ی سینه‌ام می‌آمد تو و از کمرم می‌رفت بیرون. شرط می‌بندم که اصلا متوجه هم نمی‌شد. شما را نمی‌دانم، اما من شخصا ترجیح می‌دهم اگر قرار است کسی از قفسه‌ی سینه‌ام بیاید تو و از کمرم برود بیرون، تروتسکی نباشد.
تروتسکی تا دلت بخواهد حرف می‌زند. درباره‌ی همه‌ چیز. هیچ چیز از دامنه‌ی دانسته‌هاش بیرون نیست. علمش مثل علم خدا است که بر همه چیز احاطه دارد. شاید حتی بیش‌تر هم باشد. درباره‌ی همه چیز و همه کس نظریه‌ی مفصلی دارد. یکی از آرزوهای من این است که یک بار بگوید «نمی‌دانم». 
تروتسکی هیچ فرصتی را برای حرف زدن از دست نمی‌دهد. توی مجلس ختم، درست هم‌آن وقتی که مداح دارد سعی می‌کند به هر شکلی که شده اشک در و دیوار را هم در بیاورد، می‌نشیند کنارتان و انبوه نظریه‌هایش را تند تند به شما عرضه می‌کند. تروتسکی آدم خوش‌شانسی است. انگار که همه‌ی قطعیت و یقین دنیا را یک‌جا گذاشته باشند توی دست‌هاش. مطمئن است. به شکل مضحکی مطمئن است: به خودش، به نظریه‌هاش، به شما. 
تروتسکی حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند. آن قدر که من هم‌آن طور که ساکت نشسته‌ام و عربده‌های مداح دارد گوشم را کر می‌کند، خبیثانه به این فکر می‌کنم که کاش او تروتسکی واقعی بود و من هم رامون مرکادر بودم و کلنگ یخ‌شکن را فرو می‌کردم توی گردنش. خدا را چه دیدی؟ شاید بعدها استالینی هم پیدا می‌شد که ازم تقدیر کند. 

۱ نظر:

  1. bi ejaze be yeki az matalebe bloget link dadam, agar ba zehniateton,ghavanine shakhsiton, ya kolan harchizi jor dar nemiad,begid ta pakesh konam

    پاسخحذف