مرداد ۲۸، ۱۳۸۹

بيروت كما عرفتها في أول الشتاء... عاشقة لنفسها، كأكثر النساء

تو خونه‌مون بوی جونیه می‌آد. من دارم خل می‌شم از بوی جونیه. من چه‌جوری بگم بوی جونیه چی‌اه؟ گشتم توی عکسا. چیز زیادی از جونیه نیست. جز اون یکی دو تا عکسی که موهام هنوز از اون بارون وحشی خیس‌ان. صبحش رفته بودیم جبیل، شب برگشته بودیم جونیه. تو این فاصله به میم گفته بودم که دوستش ندارم. سبک بودم. خسته بودم. این چیزا تو عکسا پیدا نیست. تو اون عکسا من یه زنی‌ام که موهاش خیسه، که حواسش زیاد به دوربین نیست، که آرایش نداره. کسی از اون عکسا نمی‌فهمه بوی جونیه چی‌اه. کسی نمی‌فهمه زنه چه‌قدر دلش می‌خواد عکاس دوربینشو برداره و بره. کسی نمی‌فهمه زنه تو اون لحظه چه خوش‌بخت‌اه، چه بی‌خیال. کسی نمی‌دونه زنه، بعد که تو اتاقش تنها مونده، نشسته تو تراس و تا صبح به چراغای کنار دریا نگاه کرده و باد هی پیچیده تو موهاش. 
به بابا گفتم پاییز باز می‌رم جونیه و جبیلو می‌بینم. گفت این همه جا. اون‌جا چرا؟ بابا نمی‌دونه یه تیکه از دخترش جا مونده تو اون شب جونیه. 
باید برم یه فکری واسه افطار کنم. اما بوی جونیه می‌آد، بوی جونیه می‌آد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر