شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

قد شغفها حبا...

خسته بودم. از این خسته‌های له. باید مضارع حرف بزنم البته. خسته‌ام. از این خسته‌های له. روتختی را عوض کرده بودم و چپیده بودم لابه‌لای ملافه‌ها. بوی نرم‌کننده بوی خوبی است. خنکی ملافه‌ها خنکی خوبی است. گاهی امن‌ترین جای دنیا حتی. توی خواب و بیداری اس‌ام‌اس آمد. اس‌ام‌اس زده بود که خواب یوسف را دیده. اس‌ام‌اس زدم که آخ.  
حالا سه سال است که رسم ما دوتا این است. گاهی، نیمه‌شبی، دم صبحی اس‌ام‌اس می‌زند که خواب یوسف را دیده. ترجمه‌اش می‌شود که بیداری؟ تلفن بزنم؟ اس‌ام‌اس می‌زنم که آخ. ترجمه‌اش می‌شود که بیدارم، تلفن بزن. بعدش او از یوسفش حرف می‌زند و من گوش می‌دهم. 
می‌پرسد که تعبیر خوابش چیست؟ این که یوسف خندیده، یا حرفی زده یا کاری کرده. من جواب می‌دهم که تعبیر خواب بلد نیستم. نخواستم که یاد بگیرم یا بدانم که تعبیر خواب‌هایی که می‌بینم چیست. خواب‌هام قصه‌های خودم‌اند. دوست ندارم کسی تعبیرشان کند. حتی کم‌ پیش می‌آید که برای کسی تعریفشان کنم. 
من هیچ وقت یوسف را ندیدم. بین ما یوسف اسمی بود که زیاد تکرار می‌شد ولی. یک قانونی باید باشد که آدم‌هایی که قرار است زود بمیرند اسمشان یوسف نباشد. حق ندارند اسمشان یوسف باشد. فراق و فقدان کنار اسم یوسف که بنشینند، زیادی دردناک می‌شوند انگار.
گاهی که توی اتوبوس از آن پسرک‌ها فال می‌خرم، یک «یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان...» مشت می‌زند توی صورتم، لگد می‌زند به سینه‌ام. فکر می‌کنم که چه خوب این یکی به من افتاد. چه خوب که فال او نبود. چه خوب که من سپر شدم. من که یوسف را ندیدم هیچ‌ وقت، که یوسف نداشتم هیچ وقت، که می‌توانم آسان فال را توی دستم مچاله کنم. 

۱ نظر: