شهریور ۰۴، ۱۳۸۹

نه دست ِ با تو در آویختن، نه پای گریز

هفت‌تا ای‌میل کاری توی این‌باکسم هستند که باید این آخر هفته سر و سامانی بگیرند. فردا شب مهمانی داریم و بنابراین فقط جمعه را دارم. خیلی خوش‌خیالانه تصمیم گرفته‌ام جمعه‌ شب همه‌ی این ای‌میل‌ها را از این‌باکس فرستاده باشم توی آرشیو ای‌میل‌های کاری و شب با این‌باکسی خالی بخوابم. اصولا یکی از وسواس‌های من در زندگی این است که این‌باکس ای‌میل، این‌باکس اس‌ام‌اس‌، ریسایکل‌بین، دسک‌تاپ و سینک ظرف‌شویی خالی باشند. شب‌هایی که از پای کامپیوتر بلند می‌شوم و هنوز ای‌میلی توی این‌باکسم هست، انگار که یکی باری را گذاشته روی شانه‌هام. ولی خب، این روزها کارم زیاد بوده و به خودم حق می‌دهم که این هفت‌تا ای‌میل لعنتی را تا جمعه توی این‌‌باکسم نگه دارم. 
ام‌روز زنی که روی تردمیل کناری بود، بهم گفت که دارد از هم‌سرش جدا می‌شود. من داشتم به هفت‌تا ای‌میل کاری توی این‌باکسم فکر می‌کردم و توی آینه دخترهای کلاس رقص را دید می‌زدم که با آهنگ «کاش‌کی عشق دی‌روز هنوز میون ما بود، واسه من توی قلبت هنوز یه ذره جا بود» می‌رقصیدند. زن روی تردمیل کناری گفت که دارد از هم‌سرش جدا می‌شود و من هم گفتم «جدی؟». ابلهانه‌ترین چیزی بود که می‌شد گفت، ولی خب، حواسم به این‌باکسم بود. بعد زن برایم تعریف کرد که چرا تصمیم گرفته جدا شود. من هم با دقت گوش کردم. این یکی از کارهایی است که خوب بلدم. حتی دو سه باری هم با «نچ نچ» و «آخی» و «الهی» هم‌دردی خودم را نشان دادم. این یکی از کارهایی است که خوب بلد نیستم. بعد سی دقیقه‌ی زن تمام شد و ازم تشکر کرد و رفت. سی‌ دقیقه‌ی من هم تمام شد. ندا گفت ام‌روز روی دست‌هام کار می‌کنیم. بعد نشستم روی صندلی آن دست‌گاه زشت ترس‌ناکی که اسمش را بلد نیستم. ندا می‌گوید که دست‌هام ضعیف‌اند. البته این‌جوری نمی‌گوید. می‌گوید: «قربون دستای کوچولوش برم، ضعیف‌ان...». این را یک‌ جوری می‌گوید که من احساس می‌کنم یک کوالای از شاخه آویزان‌ام که توریست‌ها قربان صدقه‌اش می‌روند. یعنی به نظرم اگر ندا یک کوالای از شاخه آویزان هم می‌دید،‌ هم‌این جوری می‌گفت: «قربون دستای کوچولوش برم...». 
بعد که کارم تمام شد، پیاده آمدم و مغازه‌ها را تماشا کردم. به خودم هم دل‌گرمی دادم که شاید دست‌هام ضعیف باشند، اما یک کوالای از شاخه آویزان نیستم و خب، اگر یک کوالای از شاخه آویزان نباشی، می‌توانی با تمرین بیش‌تر دست‌هات را قوی کنی. کوالاهای از شاخه آویزان چون دست‌‌هاشان به شاخه بند است، نمی‌توانند تمرین کنند و هم‌این باعث می‌شود دست‌هاشان ضعیف بمانند. ولی من می‌توانم. توی هم‌این خیالات بودم که یک آقای غولی بهم تنه زد. وقتی می‌گویم غول‌، منظورم دقیقا غول‌ است. از این‌هایی که آدم پیششان احساس ظریف و نقلی و ام‌پی‌تری بودن می‌کند. آقای غول بعدش خیلی مودبانه معذرت‌خواهی کرد. من هم خیلی مودبانه گفتم که اشکالی ندارد. چاره‌ی دیگری هم نداشتم البته. متوجه‌اید که با یک غول روبه‌رو بودم. بعد فکر کردم که خوبی کوالای از شاخه آویزان بودن این است که غول بهت تنه نمی‌زند. 
حالا علاوه بر هفت‌تا ای‌میل کاری توی این‌باکس دارم به این فکر می‌کنم که به‌تر است یک کوالای از شاخه آویزان باشم یا به‌تر است یک کوالای از شاخه آویزان نباشم. به نظرم هر آدمی یک جایی توی زندگی‌اش باید تکلیف خودش را با کوالاهای از شاخه آویزان روشن کند. 

۱ نظر:

  1. البته آدم داریم تا آدم. آدمی که دوست دارد آویزان باشد، آدمی که دوست ندارد آویزان باشد، آدمی که دوست ندارد آویزان بدانندش اما به هرحال آویزان است، آدمی که آویزان می‌شود تا بدانندش...!
    و امثالهم.

    پاسخحذف