مرداد ۲۹، ۱۳۸۹

بغض یک در، رو به دیوار

توی قفسه‌های حبوبات هایپرستار دنبال عدس قرمز می‌گشتم. هیچ‌وقت نفهمیدم موجودی به این خوش‌مزگی چرا باید این قدر مهجور باشد. انواع لوبیا و ماش و لپه را باید پس بزنی تا بتوانی یک جایی که زیاد هم توی دید نیست، یک بسته عدس قرمز پیدا کنی. تازه اصلا معلوم نیست که وقتی نارنجی است، چرا بهش می‌گویند عدس قرمز. هرجور حساب کنی توی این دم و دست‌گاه کائنات حق این موجود نازنین خورده شده.
بسته را که پیدا کردم و با ژستی «اورکا، اورکا»وار آمدم سمت چرخ خرید، کیمیا گفت که یادش رفته ناگت مرغ بردارد و اگر چند دقیقه‌ای منتظر بمانم، می‌رود و برمی‌گردد. تا آمدم بگویم که حالا آدم یک هفته‌ای ناگت مرغ نخورد، نمی‌میرد و اصلا مگر هم‌این عدس قرمز چه اشکالی دارد که این غذاهای آماده را می‌ریزی توی شکم خودت و شوهر بدبختت و این‌ها، رفته بود. من هم‌آن‌جور بسته‌ی عدس قرمز به دست ایستاده بودم آن‌جا. بعد خانمی که شبیه جمیله شیخی بود، آمد و پرسید که باعدس قرمز چه‌طور می‌شود سوپ درست کرد. من هم شروع کردم به تفصیل دستور پخت سوپ عدس قرمز را دادن. آخرش گفت: ما توش رب گوجه می‌ریزیم. من هم گفتم: ولی من رب گوجه نمی‌ریزم. چرا باید همه‌ی غذاها قرمز باشن؟ گفت: وا، چه عصبانی. بعدش هم رفت.
لحنم تند بود خب. احساس بی‌هودگی می‌کردم. این همه توضیح داده بودم و آخر سر معلوم شده بود که سرکار خانم خودش بلد است سوپ عدس قرمز بپزد. بلدی، چرا می‌پرسی؟ کیمیا و ناگت مرغش هم که نمی‌آمدند. زن و شوهر جوانی هم داشتند دعوا می‌کردند که برای قرمه‌سبزی باید لوبیا قرمز بخرند یا لوبیا چشم‌بلبلی. صدای گریه‌ی بچه‌ای هم از یک جایی که من نمی‌دیدم کجا است، می‌آمد. من دلم می‌خواست بسته‌ی عدس قرمزم را بردارم و برگردم خانه و سوپ درست کنم، بدون رب گوجه‌فرنگی. تنها چیزی که  توی آن لحظه می‌خواستم هم‌این بود. مسخره است که آدم به‌خاطر این جور چیزی بغض کند دیگر؟ مسخره است. خودم می‌دانم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر