مرداد ۲۸، ۱۳۸۹

هزار «خ» برون می‌شد ز تنگی گلوگاهم

داشتم ماجرایی را تعریف می‌کردم. غر می‌زدم در واقع. وسطش پرسید که «خب، چی‌ش ناراحتت کرد؟» توضیحش سخت بود. مربوط می‌شد به خیلی وقت پیش. نمی‌شد دکمه‌‌های لباسم را باز کنم و زخم را نشانش بدهم تا بفهمد که چی ناراحتم کرده. جای زخم خیلی وقت است که خوب شده. یاد زخم مانده. یاد زخم را هم که نمی‌شود به کسی نشان داد. آدم‌ها یا می‌فهمند چی‌ش ناراحتت کرده، یا نه. دست و پا زدن برای فهماندنش خیلی مستاصلانه و رقت‌بار از کار درمی‌آید. توی آن لحظه، زبان ابزاری ناقص و ناتوان به نظر می‌رسید. شاید هم من بلد نبودم بگویم.
دست آخر آدم به سکوت تسلیم می‌شود. ام‌شب، الان، این‌ جور فکر می‌کنم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر