مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

تیرباران است: یا تسلیم باید، یا حذر

آش‌پزی ام‌شب نوبت من بود. داشتم توی آش‌پزخانه این ور و آن ور می‌دویدم که همه‌ چیز برای افطار آماده شود. مامان هم تازه رسیده بود و داشت حرص می‌خورد که «هم سر کار می‌ری، هم روزه‌ می‌گیری، هم کارای خونه هست. ضعف می‌کنی». کلا نگران است که من ضعف کنم: ام‌روز باش‌گاه می‌ری؟ ضعف نکنی، تا دیروقت سر کاری؟ ضعف نکنی، صبحانه خوردی؟ ضعف نکنی. هم‌این جور خط را بگیر و بیا. گفتم: خوب ام، نترس. از آش‌پزی نمی‌میرم. گفت: از گشنگی می‌میری. گفتم: نه، شعرشو مگه نشنیدی؟ «من و الاغ و پادشاه فردا می‌میریم؛ الاغ از گرسنگی، پادشاه از غم و من از عشق».* گفت: یعنی از عشق می‌میری؟ گفتم: نه پادشاه ام، نه الاغ. راه دیگه‌ای ندارم. 
رفت توی اتاق که لباس‌هاش را عوض کند. بعد هم‌آن جور از توی اتاق داد زد: کسی رو دوست داری؟ از پای اجاق گاز داد زدم: آره. داد زد: می‌دونستم. داد زدم: از کجا؟ آمد توی آش‌پزخانه و گفت: دل‌نازک شدی. هیچی مث عشق آدمو دل‌نازک نمی‌کنه. گفتم: تاجون می‌گه عدس آدمو دل‌نازک می‌کنه. گفت: عدس و عشق مامان جان، عدس و عشق. 




*. ژاک پره‌ور

۲ نظر:

  1. خواندن همه پستهاي وبلاگتان كه تمام شد، بيش از هر چيز برايم يك تصوير كلي شكل گرفت: "تصوير زني گريان". در واقع پستهاي گريان يا در آستانه گريستنتان برايم پررنگ ترند.چيزي كه البته جذابترشان ميكند "ابهام" است.گريه ها يا بي دليلند يا حداقل دليلشان واضح نيست. يعني گريه براي گريه. گريه به عنوان مناسكي به شدت انساني.
    اين يادداشت را به آن تصوير كلي كذايي و مخصوصا به عبارت ابداعي محشرتان "گريه شنبه" بدهكار بودم.

    پاسخحذف
  2. ...
    خسته‌ام. غم نمی‌رود.‬
    ‫می‌نشیند کنارم، می‌نشیند روی بودنم، دراز می‌کشد روی تختم، سرش را می‌گذارد روی بالشم. خوابم می‌برد. غم نمی‌رود. بیدار می‌شوم. غم نمی‌رود.‬
    ‫هی شبی هزار بار، هی حسرت خواب، هی حسرت فراموشی. هی شعر،‬
    ‫... غم نمی‌رود‬

    پاسخحذف