مرداد ۲۲، ۱۳۸۹

در نکوهش دهانی که بی‌موقع باز شود.

خسته بودم و بدخلقی کردم. خب این که دلیل نمی‌شد. حرفی زدم که ممکن است ناراحتش کرده باشد. حواسم نبود. این توجیه نیست، صرفا توضیح است. الان که چند ساعت گذشته، فکر می‌کنم که شاید رنجیده باشد. لعنتی. باید جلوی زبانم را بگیرم که این قدر تند و تیز نشود گاهی، آن هم برای آدمی که حتی تصور رنجاندنش این‌جوری خواب را از سرم می‌پراند. حالا منتظر نشسته‌ام که ساعت بشود چهار و برای سحری بیدار شود تا تلفن بزنم و معذرت‌خواهی کنم و از دلش در بیاورم. شاید هم نرنجیده باشد. اما به شاید که نمی‌شود دل بست. حالا شما بیایید و بگویید که مهم نیست و دنیا به آخر نمی‌رسد. من فکر می‌کنم که اگر رنجیده باشد، دنیا به آخر می‌رسد. بله. این‌جور آدم خودبه‌غادهنده‌‌‌ای هستم در این موارد و اشکالی هم ندارد به نظرم. 

۲ نظر:

  1. منم می خوام اینجوری بشم
    می خوام خودمو به غا بدم که انقدر اونو اذیت نکنم
    خودمم خسته شدم انقدر به جونش غر زدم
    اون داره همش بزرگواری می کنه، ولی بالاخره یه روز خسته می شه. یه روز توی این 6 سال هنوز نرسیده، ولی من می ترسم
    پس باید آدم بشم، خودم به جهنم، اونو نباید آزار بدم
    این یادآوری خوبی بود برای من، ازت ممنونم

    پاسخحذف
  2. چهارکه زوده قربونت برم. ما چهار و بیست دقیقه پا می شیم

    پاسخحذف