مرداد ۱۴، ۱۳۸۹

هذا مقام المستوحش الفَرِق

ام‌روز تولد مامان بود. چهاردهم مرداد، سال‌گرد صدور فرمان مشروطه. یکی از شوخی‌هایمان این است که باید اسمش را می‌گذاشته‌اند مشروطه. گاهی صداش می‌کنم مشروطه خانوم، مشروطه‌ جان، مشی، مامان‌مشی... او هم هی می‌خندد. شوخی بی‌نمکی است، می‌دانم. بعد از این همه سال مندرس هم شده است. ولی خب، من و مامان و بابا زیاد بهش می‌خندیم.
کیک درست کردم. مثل همه‌ی این هفت هشت سال گذشته. مامان کیک‌های مرا بیش‌تر از کیک‌های بازاری دوست دارد. می‌گوید کیک‌های بازاری زیادی شیرین‌اند، زیادی خامه دارند، زیادی شلوغ‌‌پلوغ‌اند. ولی من که راستش را می‌دانم. کیک‌های مرا دوست دارد چون کیک‌های من‌اند. چون دخترش پخته. این‌ها را نمی‌گوید. عادت ندارد بگوید. ولی جوری جلوی مهمان‌ها کیک را می‌برد و می‌گوید که این کیک از آن کیک‌های بازاری بی‌خود نیست، کیک خانگی است و باید بخورید تا بفهمید، که خستگی از تنم درمی‌آید. 
بابا چند وقتی است که هی می‌گوید برو. می‌گوید بزرگت نکردم که لای چرخ‌دنده‌های این‌جا له شوی. می‌گوید برو جایی که آدم، آدم باشد. دی‌شب به مامان می‌گفت از تصور بعدش می‌ترسد. این‌ها را آدمی می‌گوید که شهریور 57 همه چیزش را توی لندن رها کرده‌ و برگشته‌، چون «باید برمی‌گشته». قلبم تیر می‌کشد وقتی این‌ها را می‌گوید. قلبم تیر می‌کشد وقتی مثل دی‌شب می‌گوید «گیر ما نباش. ما هم‌دیگه رو داریم. برو»... 
رفتن هیچ‌وقت برنامه‌ی من نبود. راه حل من نبود. توی فرودگاه با آدم‌ها خداحافظی می‌کردم و برمی‌گشتم خانه و فکر می‌کردم که چه دلی دارند، چه طاقتی دارند، چه صبری دارند. من دلش را نداشتم. برنامه‌ی من برای زندگی این بود که فاصله‌ام با آدم‌هایی که دوست دارم از چند ساعت رانندگی بیش‌تر نباشد. برنامه‌ام این بود که عمو مهدی، بعضی عصرها تلفن کند که «نمیای این‌جا؟» و من کارم را هول‌هولکی تمام کنم و بدو بدو بروم خانه‌ی عمو و بنشینیم روی صندلی‌های توی تراس و چای بخوریم و وراجی کنیم. برنامه‌ام این بود که جمعه‌ها یکی دو ساعتی بروم پیش تاجون. برنامه‌ام این بود که ببینم لاوی‌داوی‌هام چه قشنگ پیر می‌شوند. برنامه‌ام این بود که با بچگک زیاد نقاشی بکشیم و شعر بخوانیم. برنامه‌ام این بود که خانه‌ی کیمیا و وحید همیشه هم‌این قدر نزدیک باشد که الان هست. برنامه‌ام این بود که با آدم‌هایی که دوست دارم توی ولی‌عصر پیاده‌روی کنیم. برنامه‌ام این بود که مامان و بابا را هر روز بغل کنم، زیاد بغل کنم، زیاد ببوسم. 
حالا هی بابا می‌گوید برو و من هی بیش‌تر به رفتن فکر می‌کنم. این قلبم را مچاله می‌کند. فکر این که بگذارمشان و بروم، تکه‌تکه‌ام می‌کند. کیک ام‌روز را با بغض پختم. فکر کردم که شاید این آخرین چهاردهم مردادی باشد که با هم‌ایم، که می‌شود مامان را مشی‌جان صدا کنم و ببینمش که می‌خندد، که می‌شود بابا را تماشا کنم که چه‌طور فنجان‌ها را با دقت توی سینی می‌چیند. 
مامان اصرار کرد که بی‌خیال رژیم شوم و یک تکه کیک بخورم. بی‌خیال شدم و خوردم. مامان می‌گوید از همه‌ی کیک‌هایی که تا حالا پخته‌ام، خوش‌مزه‌تر شده. من فکر می‌کنم که مزه‌ی بغض می‌دهد، مزه‌ی دل‌تنگی، مزه‌ی بال بال زدن. 


پ.ن. عنوان از دعای سحر: 
هذا مقام الخائف المستجیر، 
هذا مقام المحزون المکروب،
هذا مقام المغموم المهموم،
هذا مقام الغریب الغریق،
هذا مقام المستوحش الفرق...

۵ نظر:

  1. سلام.
    خواستم بگم عالی می نویسی. خیلی وقته نوشته هات رو می خونم. بیشتر از طریق گودر. اما این دو تا پست آخرت اون قدر خوب بود که نتونستم نیام و تشکر نکنم. مرسی...

    همیشه بنویس...

    فقط حیفِ این اطلاعات عمومی گسترده و این قلم فقط صرف نوشته های وبلاگ بشه. امیدوارم یه روز خبر چاپ کتابی رو که نوشتی، اینجا بخونم.

    پاسخحذف
  2. خوب این حرفارو میفهمم ، در شرایط مشابهم، هی به خودم می گم یه سال دیگه صبح پا میشم مامان نیست بگه صبح بخیر عزیزم و من طبق عادت کله تکون بدم؟!

    پاسخحذف
  3. کلن لایکتم دیگه.
    قرار وبلاگی نمیذاری دوست شیم؟ شاید اونور آبها به درد هم بخوریم ها...
    ;)

    پاسخحذف
  4. مثل این میمونه که من این متن رو نوشته باشم. عین احساس منه...و حالا هم دقیقا همون بغض لعنتی رو ته گلوم احساس میکنم...من آدم خداحافظی نیستم...ولی گریزی از رفتن نیست.

    پاسخحذف