مرداد ۱۲، ۱۳۸۹

هر که در این دام رفت...

ندا گفت: دوتا دمبل دو کیلویی بردار، دراز بکش رو نیم‌کت.
ندا مربی‌ام است. اصرار دارد که «ندا جون» صدایش کنیم. من از آن آدم‌هایی ام که می‌گویم «جان»، نه «جون». یعنی اگر صدایم بزنید و دوستتان داشته باشم، جواب می‌دهم «جانم؟»، نه «جونم؟». دلیل هم ندارم براش. هم‌این‌ جور بی‌دلیل این‌ طور آدمی ام. 
ندا قاطع است. به خاطر هم‌این وقتی می‌گوید: دوتا دمبل دو کیلویی بردار و دراز بکش رو نیم‌کت، آدم چاره‌ی دیگری ندارد. روی نیم‌کت کناری زهرا دراز کشیده بود. تا دراز کشیدم، گفت: وای، چه پاهای کوچولویی داری. به نظر من پاهام اصلا هم کوچولو نیستند. خیلی هم معمولی‌ اند. پای سایز 38 کوچولو است؟ نیست دیگر. ولی من حوصله نداشتم با زهرا بحث کنم. منظورم این است که بحث کنم که چی؟ که ثابت کنم پاهام کوچولو نیستند و معمولی‌ اند؟ این بود که هیچی نگفتم. بعد ندا آمد بالای سرم، گفت: چهارتا ده‌تایی. من شروع کردم به چهارتا ده‌تایی. ندا بالای سرم می‌شمرد. من توی سرم هی تکرار می‌کردم که «پاهاش کوچیکه، آی کوچیکه، نمی‌شه گریزه». ریتمش را یک لحظه فراموش کنید. خودش روضه است اصلا. آدمی که «پاهاش کوچیکه، آی کوچیکه، نمی‌شه گریزه» روضه است. بعد یادم افتاد به رابعه بنت کعب. پاهای رابعه هم کوچولو بوده‌اند حتما. آدم اگر پاهاش کوچولو نباشند که نمی‌گوید «عشق او باز اندر آوردم به بند؛ کوشش بسیار نآمد سودمند...». پاهای سعدی هم حتی: «ره نیست، تو پیرامن من حلقه کشیده...». اصلا شعر وام‌دار پاهای کوچک است به‌ گمانم. و الا آدم اگر پاهای بزرگی داشته باشد و بتواند فرار کند، مرض دارد که بماند و شعر بگوید؟ (الان که دوباره خواندم دیدم وای که چه جمله‌‌ای: شعر وام‌دار پاهای کوچک است. این را روی قبرم بنویسید. روی خرماها هم پودر نارگیل نریزید محض رضای خدا.)
ندا هم‌این طور داشت می‌شمرد. آدم فکر می‌کند چهارتا ده‌تایی یعنی چهل‌تا. بعد که شروع کند، می‌بیند چهارتا ده‌تایی خیلی بیش‌تر از این حرف‌ها است. من این را دارم توی کانتکست دمبل زدن توی باش‌گاه می‌گویم، ولی شما می‌توانید تعمیم بدهید به کل زندگی. می‌توانید هم تعمیم ندهید. به خودتان مربوط می‌شود.
توی سرم رسیده بودم به نظامی. هی به ما گفته‌اند «حکیم نظامی گنجوی» و حکمتش را مثل چماق کوبیده‌اند توی سرمان. هیچ‌کس نیامده بگوید که هم‌این حکیم یک جایی هم گفته: «پیش‌ترک مرمرا دوست‌ترک داشتی». آخ، آخ، آخ. جناب حکیم هم از خودمان بوده. پیش‌ترک مرمرا دوست‌ترک داشتی... آتش نگرفت دلتان از آن «ک» تصغیر پشت «پیش‌تر» و «دوست‌تر»؟ کسی خنجرش را نچرخاند توی پهلوهایتان؟ نه؟ فارغ‌ اید به خدا. من هی یادم می‌افتد به «پیش‌ترک مرمرا دوست‌ترک داشتی» حکیم نظامی گنجوی، هی جگرم می‌سوزد. بمیرم برای دلت و دلم حکیم. کسی هم نیامد بغلت کند و تسلایت بدهد لابد. تقصیر کسی نیست. پاهایمان کوچک اند.
ندا گفت: چهل. یه کم استراحت کن. من دراز کشیده بودم روی نیم‌کت، خیره شده بودم به سقف سفید و هی توی سرم می‌خواندم: پاهام کوچیکه، آی کوچیکه، نمی‌شه گریزم. خیلی ریتم‌دار، خیلی روضه، خیلی وصف حال.

۲ نظر: