مرداد ۱۰، ۱۳۸۹

عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟

فایده‌‌ای ندارد. از یادم نمی‌رود. تمام این روزها سعی کرده‌ام و فایده‌ای ندارد. تسلیم شده‌ام دیگر. به هم‌این که هست. به هم‌این خنجری که هی توی پهلوهام...
ایستاده بودم کنار مایکروویو، منتظر گرم شدن غذا. دو دقیقه. فقط دو دقیقه. آقای هم‌کار آمد و پرسید که «چه‌ته؟» آدم چه‌جوری می‌تواند توضیح بدهد که چه‌اش هست؟ آن هم توی هم‌آن دو دقیقه‌ای که ایستاده کنار مایکروویو تا غذاش گرم شود. گفتم «هیچی». رفتم نشستم پشت میز و اشک‌هام چکیدند روی ظرف غذا. هی توی سرم تکرار می‌شد که فایده‌ای ندارد، فایده‌ای ندارد.
آدم به خودش می‌بالد که اختیار زندگی‌ام، اختیار قلبم با خودم است. زر مفت. یک‌باره می‌بینی اختیار اشک‌هات هم با خودت نیست. ایستاده‌ای وسط میدان مین و هر طرف که بروی، آخرش تکه‌پاره می‌شوی. بد‌تر (به‌تر؟) از همه این که دل‌بسته‌ی میدان مین لعنتی‌ات هم شده‌ای. بعد یکی از راه می‌رسد و می‌پرسد «چه‌ته؟» انگار که می‌شود این‌جور چیزی را توی هم‌آن دو دقیقه‌‌ای که ایستاده‌ای کنار مایکروویو تا غذات گرم شود، گفت. انگار که اصلا می‌شود گفت.   

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر