مرداد ۱۹، ۱۳۸۹

از آدم‌ها - 1

دو سه ماهی هست که با هم هم‌کار شده‌ایم. کارمان ربط زیادی به هم ندارد. فکر می‌کنم که زندگی‌هایمان هم. توی غذاخوری گاهی چند جمله با هم حرف می‌زنیم و بس. یک بار هم گفت که خوشش می‌آید که معمولا به‌جای مقنعه، روسری و شال سر می‌کنم. تازه که آمده بود، یک روز جلسه‌‌ای داشتیم که او توش نبود. آخر جلسه که حرف‌های کاری تمام شده بود و رسیده بودیم به گپ و چای و شیرینی، کسی گفت که این تازه‌وارد اصلا معلوم نیست دارد چه‌کار می‌کند. دومی در آمد که چرا آن اتاق بزرگ آفتاب‌گیر طبقه‌ی دوم را به تازه‌وارد داده‌اند؟ سومی گفت می‌خواهد به رئیس بگوید که فکر نمی‌کند این تازه‌وارد از پس کار برآید. تعجب کرده بودم از بدجنسی‌ و حسادتی که پشت هر جمله پنهان بود. گفتم که به نظرم دارند عجله می‌کنند، که طول می‌کشد تا به چم و خم کار وارد شود، که خودمان هم یک‌ وقتی تازه‌وارد بودیم، که به‌تر است شجاعتش را داشته باشند بروند پیش رئیس و رک و راست بگویند آن اتاق بزرگ آفتاب‌گیر را می‌خواهند تا این که بنشینند این‌جا و چای و شیرینی خوران زیر پای کسی را خالی کنند. راستش ترسیده بودم از آدم‌های تحصیل‌کرده‌ی موجه معمولا خوبی که ناگهان بی‌رحم و حقیر شده بودند. 
ماجرا هم‌آن‌جا تمام شد. تازه‌وارد هم ماند، بی آن که بهانه‌ای دست جماعت منتظر بهانه بدهد. حالا ام‌روز که سر کار نبوده‌ام، ظاهرا کسی درباره‌ی آن جلسه به تازه‌وارد چیزی گفته. سر شب تلفن زد و تشکر کرد که وقتی نبوده، هوایش را داشته‌ام. نمی‌دانستم چی باید بگویم. همیشه این‌جور وقت‌ها نمی‌دانم چی باید بگویم. هول‌هولکی تعارف تکه‌پاره کردم و خداحافظی کردیم. احتمالا باید بهش می‌گفتم گاهی که از کنار اتاقش رد می‌شوم و حواسش پرت است و دارد آواز می‌خواند، دلم می‌خواهد هم‌آن‌جا توی راه‌رو بایستم و دنیا هم بایستد. نگفتم. شاید بعدترها بگویم. 

۲ نظر:

  1. یعنی تهش عالی بود..
    گاهی که از کنار اتاقش رد می‌شوم و حواسش پرت است و دارد آواز می‌خواند، دلم می‌خواهد هم‌آن‌جا توی راه‌رو بایستم و دنیا هم بایستد. نگفتم. شاید بعدترها بگویم.

    پاسخحذف
  2. اههه منم که همینو می خواستم بگم که رانا گفت، چسبید به من. (:

    پاسخحذف