شهریور ۰۹، ۱۳۸۹

هر کس که دلی چون دل ما داشته باشد

یک جایی، توی سوره‌ی قصص، می‌گوید: «و اصبح فؤاد ام موسی فارغا».* نفهمیده بودمش قبلا. ام‌روز عصر که دلم تیر کشید موقع خواندنش، تازه فهمیدم. هی راه می‌روم، هی دستم را می‌گذارم روی قلبم، هی می‌خوانم «و اصبح فؤاد ام موسی فارغا... و اصبح فؤاد ام موسی فارغا...». هی تیر می‌کشد لعنتی، تیر می‌کشد.




*. و دل مادر موسی (از امید و شکیب) خالی شد. 

شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

قد شغفها حبا...

خسته بودم. از این خسته‌های له. باید مضارع حرف بزنم البته. خسته‌ام. از این خسته‌های له. روتختی را عوض کرده بودم و چپیده بودم لابه‌لای ملافه‌ها. بوی نرم‌کننده بوی خوبی است. خنکی ملافه‌ها خنکی خوبی است. گاهی امن‌ترین جای دنیا حتی. توی خواب و بیداری اس‌ام‌اس آمد. اس‌ام‌اس زده بود که خواب یوسف را دیده. اس‌ام‌اس زدم که آخ.  
حالا سه سال است که رسم ما دوتا این است. گاهی، نیمه‌شبی، دم صبحی اس‌ام‌اس می‌زند که خواب یوسف را دیده. ترجمه‌اش می‌شود که بیداری؟ تلفن بزنم؟ اس‌ام‌اس می‌زنم که آخ. ترجمه‌اش می‌شود که بیدارم، تلفن بزن. بعدش او از یوسفش حرف می‌زند و من گوش می‌دهم. 
می‌پرسد که تعبیر خوابش چیست؟ این که یوسف خندیده، یا حرفی زده یا کاری کرده. من جواب می‌دهم که تعبیر خواب بلد نیستم. نخواستم که یاد بگیرم یا بدانم که تعبیر خواب‌هایی که می‌بینم چیست. خواب‌هام قصه‌های خودم‌اند. دوست ندارم کسی تعبیرشان کند. حتی کم‌ پیش می‌آید که برای کسی تعریفشان کنم. 
من هیچ وقت یوسف را ندیدم. بین ما یوسف اسمی بود که زیاد تکرار می‌شد ولی. یک قانونی باید باشد که آدم‌هایی که قرار است زود بمیرند اسمشان یوسف نباشد. حق ندارند اسمشان یوسف باشد. فراق و فقدان کنار اسم یوسف که بنشینند، زیادی دردناک می‌شوند انگار.
گاهی که توی اتوبوس از آن پسرک‌ها فال می‌خرم، یک «یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان...» مشت می‌زند توی صورتم، لگد می‌زند به سینه‌ام. فکر می‌کنم که چه خوب این یکی به من افتاد. چه خوب که فال او نبود. چه خوب که من سپر شدم. من که یوسف را ندیدم هیچ‌ وقت، که یوسف نداشتم هیچ وقت، که می‌توانم آسان فال را توی دستم مچاله کنم. 

شهریور ۰۶، ۱۳۸۹

که می‌گذرد...

به گمانم خوبی بزرگ این روزها این است که با گذشتنشان به فصل خرمالوهای رسیده‌ی شیرین نارنجی - قرمز نزدیک می‌شویم. این‌جوری تاب می‌آورم. 

شهریور ۰۴، ۱۳۸۹

نه دست ِ با تو در آویختن، نه پای گریز

هفت‌تا ای‌میل کاری توی این‌باکسم هستند که باید این آخر هفته سر و سامانی بگیرند. فردا شب مهمانی داریم و بنابراین فقط جمعه را دارم. خیلی خوش‌خیالانه تصمیم گرفته‌ام جمعه‌ شب همه‌ی این ای‌میل‌ها را از این‌باکس فرستاده باشم توی آرشیو ای‌میل‌های کاری و شب با این‌باکسی خالی بخوابم. اصولا یکی از وسواس‌های من در زندگی این است که این‌باکس ای‌میل، این‌باکس اس‌ام‌اس‌، ریسایکل‌بین، دسک‌تاپ و سینک ظرف‌شویی خالی باشند. شب‌هایی که از پای کامپیوتر بلند می‌شوم و هنوز ای‌میلی توی این‌باکسم هست، انگار که یکی باری را گذاشته روی شانه‌هام. ولی خب، این روزها کارم زیاد بوده و به خودم حق می‌دهم که این هفت‌تا ای‌میل لعنتی را تا جمعه توی این‌‌باکسم نگه دارم. 
ام‌روز زنی که روی تردمیل کناری بود، بهم گفت که دارد از هم‌سرش جدا می‌شود. من داشتم به هفت‌تا ای‌میل کاری توی این‌باکسم فکر می‌کردم و توی آینه دخترهای کلاس رقص را دید می‌زدم که با آهنگ «کاش‌کی عشق دی‌روز هنوز میون ما بود، واسه من توی قلبت هنوز یه ذره جا بود» می‌رقصیدند. زن روی تردمیل کناری گفت که دارد از هم‌سرش جدا می‌شود و من هم گفتم «جدی؟». ابلهانه‌ترین چیزی بود که می‌شد گفت، ولی خب، حواسم به این‌باکسم بود. بعد زن برایم تعریف کرد که چرا تصمیم گرفته جدا شود. من هم با دقت گوش کردم. این یکی از کارهایی است که خوب بلدم. حتی دو سه باری هم با «نچ نچ» و «آخی» و «الهی» هم‌دردی خودم را نشان دادم. این یکی از کارهایی است که خوب بلد نیستم. بعد سی دقیقه‌ی زن تمام شد و ازم تشکر کرد و رفت. سی‌ دقیقه‌ی من هم تمام شد. ندا گفت ام‌روز روی دست‌هام کار می‌کنیم. بعد نشستم روی صندلی آن دست‌گاه زشت ترس‌ناکی که اسمش را بلد نیستم. ندا می‌گوید که دست‌هام ضعیف‌اند. البته این‌جوری نمی‌گوید. می‌گوید: «قربون دستای کوچولوش برم، ضعیف‌ان...». این را یک‌ جوری می‌گوید که من احساس می‌کنم یک کوالای از شاخه آویزان‌ام که توریست‌ها قربان صدقه‌اش می‌روند. یعنی به نظرم اگر ندا یک کوالای از شاخه آویزان هم می‌دید،‌ هم‌این جوری می‌گفت: «قربون دستای کوچولوش برم...». 
بعد که کارم تمام شد، پیاده آمدم و مغازه‌ها را تماشا کردم. به خودم هم دل‌گرمی دادم که شاید دست‌هام ضعیف باشند، اما یک کوالای از شاخه آویزان نیستم و خب، اگر یک کوالای از شاخه آویزان نباشی، می‌توانی با تمرین بیش‌تر دست‌هات را قوی کنی. کوالاهای از شاخه آویزان چون دست‌‌هاشان به شاخه بند است، نمی‌توانند تمرین کنند و هم‌این باعث می‌شود دست‌هاشان ضعیف بمانند. ولی من می‌توانم. توی هم‌این خیالات بودم که یک آقای غولی بهم تنه زد. وقتی می‌گویم غول‌، منظورم دقیقا غول‌ است. از این‌هایی که آدم پیششان احساس ظریف و نقلی و ام‌پی‌تری بودن می‌کند. آقای غول بعدش خیلی مودبانه معذرت‌خواهی کرد. من هم خیلی مودبانه گفتم که اشکالی ندارد. چاره‌ی دیگری هم نداشتم البته. متوجه‌اید که با یک غول روبه‌رو بودم. بعد فکر کردم که خوبی کوالای از شاخه آویزان بودن این است که غول بهت تنه نمی‌زند. 
حالا علاوه بر هفت‌تا ای‌میل کاری توی این‌باکس دارم به این فکر می‌کنم که به‌تر است یک کوالای از شاخه آویزان باشم یا به‌تر است یک کوالای از شاخه آویزان نباشم. به نظرم هر آدمی یک جایی توی زندگی‌اش باید تکلیف خودش را با کوالاهای از شاخه آویزان روشن کند. 

شهریور ۰۱، ۱۳۸۹

And I give you peace, but peace is fragile

داشت حرف می‌زد، بغض کرده بود. من دستش را گرفته بودم و فکر می‌کردم حالا که نمی‌شود میان آدم‌ها و دنیا دیوار شد و ازش نجاتشان داد، می‌شود زمین نرم بود که. این اصطلاح «زمین نرم» را از کی یاد گرفته‌ام؟ از دکتر فیل. هی به هر بهانه‌ای می‌گوید Be his/her soft floor to fall on. گیرم که من هیچ از این دکتر فیل خوشم نمی‌آید. به نظرم ترکیبی از عوام‌فریبی، سطحی‌نگری و وقاحت لازم است که با نمایش رنج آدم‌ها ظرف چهل پنجاه دقیقه و راه‌حل‌های کلیشه‌ای دادن و ژست قهرمان همه‌‌ فن‌ حریف گرفتن، شوی تلویزیونی سرگرم‌کننده راه بیاندازی. اما حالا دارم به قاعده‌ی «ببین چی گفته، نبین کی گفته» عمل می‌کنم. این است که او حرف می‌زد و من هی به خودم می‌گفتم زمین نرم این آدم باش، زمین نرمش باش.
بعد یک‌باره یادم آمد که تا هم‌این چند سال پیش می‌خواستم سپر باشم میان دنیا و آدم‌هایی که دوستشان دارم. که زورو بشوم و بدزدمشان از غصه. ببرم توی غاری قایمشان کنم که دست غم بهشان نرسد. حالا؟ حالا پذیرفته‌ام که زورم به دنیا نمی‌رسد. ابرقهرمان نیستم. آدمی‌ام مثل همه‌ی آدم‌های دیگر. گاهی خیلی هم شکننده، خیلی هم ترد. پذیرفته‌ام که غم راه خودش را بالاخره یک جوری باز می‌کند و آدم‌هایی که دوستشان داری جلوی چشم‌هات درد می‌کشند و کاری از دستت برنمی‌آید. حالا رضایت داده‌ام به زمین نرم بودن. به تشک نجات بودن. اسمش هم‌این است دیگر؟ این تشک‌هایی که آتش‌نشان‌ها می‌گیرند زیر پنجره‌ی ساختمان‌های آتش‌گرفته. رضایت داده‌ام به هم‌آن. تلخ است؟ نمی‌دانم. واقعی است ولی. یک جایی آدم می‌پذیرد که آدم است و ضعیف است و آدم‌هایی که دوستشان دارد هم. بعد یاد می‌گیرد که آدم‌ها را هم‌آن‌ جور طفلکی، بی‌پناه و شکننده دوست داشته باشد. خودش را هم. 

مرداد ۲۹، ۱۳۸۹

بغض یک در، رو به دیوار

توی قفسه‌های حبوبات هایپرستار دنبال عدس قرمز می‌گشتم. هیچ‌وقت نفهمیدم موجودی به این خوش‌مزگی چرا باید این قدر مهجور باشد. انواع لوبیا و ماش و لپه را باید پس بزنی تا بتوانی یک جایی که زیاد هم توی دید نیست، یک بسته عدس قرمز پیدا کنی. تازه اصلا معلوم نیست که وقتی نارنجی است، چرا بهش می‌گویند عدس قرمز. هرجور حساب کنی توی این دم و دست‌گاه کائنات حق این موجود نازنین خورده شده.
بسته را که پیدا کردم و با ژستی «اورکا، اورکا»وار آمدم سمت چرخ خرید، کیمیا گفت که یادش رفته ناگت مرغ بردارد و اگر چند دقیقه‌ای منتظر بمانم، می‌رود و برمی‌گردد. تا آمدم بگویم که حالا آدم یک هفته‌ای ناگت مرغ نخورد، نمی‌میرد و اصلا مگر هم‌این عدس قرمز چه اشکالی دارد که این غذاهای آماده را می‌ریزی توی شکم خودت و شوهر بدبختت و این‌ها، رفته بود. من هم‌آن‌جور بسته‌ی عدس قرمز به دست ایستاده بودم آن‌جا. بعد خانمی که شبیه جمیله شیخی بود، آمد و پرسید که باعدس قرمز چه‌طور می‌شود سوپ درست کرد. من هم شروع کردم به تفصیل دستور پخت سوپ عدس قرمز را دادن. آخرش گفت: ما توش رب گوجه می‌ریزیم. من هم گفتم: ولی من رب گوجه نمی‌ریزم. چرا باید همه‌ی غذاها قرمز باشن؟ گفت: وا، چه عصبانی. بعدش هم رفت.
لحنم تند بود خب. احساس بی‌هودگی می‌کردم. این همه توضیح داده بودم و آخر سر معلوم شده بود که سرکار خانم خودش بلد است سوپ عدس قرمز بپزد. بلدی، چرا می‌پرسی؟ کیمیا و ناگت مرغش هم که نمی‌آمدند. زن و شوهر جوانی هم داشتند دعوا می‌کردند که برای قرمه‌سبزی باید لوبیا قرمز بخرند یا لوبیا چشم‌بلبلی. صدای گریه‌ی بچه‌ای هم از یک جایی که من نمی‌دیدم کجا است، می‌آمد. من دلم می‌خواست بسته‌ی عدس قرمزم را بردارم و برگردم خانه و سوپ درست کنم، بدون رب گوجه‌فرنگی. تنها چیزی که  توی آن لحظه می‌خواستم هم‌این بود. مسخره است که آدم به‌خاطر این جور چیزی بغض کند دیگر؟ مسخره است. خودم می‌دانم. 

مرداد ۲۸، ۱۳۸۹

بيروت كما عرفتها في أول الشتاء... عاشقة لنفسها، كأكثر النساء

تو خونه‌مون بوی جونیه می‌آد. من دارم خل می‌شم از بوی جونیه. من چه‌جوری بگم بوی جونیه چی‌اه؟ گشتم توی عکسا. چیز زیادی از جونیه نیست. جز اون یکی دو تا عکسی که موهام هنوز از اون بارون وحشی خیس‌ان. صبحش رفته بودیم جبیل، شب برگشته بودیم جونیه. تو این فاصله به میم گفته بودم که دوستش ندارم. سبک بودم. خسته بودم. این چیزا تو عکسا پیدا نیست. تو اون عکسا من یه زنی‌ام که موهاش خیسه، که حواسش زیاد به دوربین نیست، که آرایش نداره. کسی از اون عکسا نمی‌فهمه بوی جونیه چی‌اه. کسی نمی‌فهمه زنه چه‌قدر دلش می‌خواد عکاس دوربینشو برداره و بره. کسی نمی‌فهمه زنه تو اون لحظه چه خوش‌بخت‌اه، چه بی‌خیال. کسی نمی‌دونه زنه، بعد که تو اتاقش تنها مونده، نشسته تو تراس و تا صبح به چراغای کنار دریا نگاه کرده و باد هی پیچیده تو موهاش. 
به بابا گفتم پاییز باز می‌رم جونیه و جبیلو می‌بینم. گفت این همه جا. اون‌جا چرا؟ بابا نمی‌دونه یه تیکه از دخترش جا مونده تو اون شب جونیه. 
باید برم یه فکری واسه افطار کنم. اما بوی جونیه می‌آد، بوی جونیه می‌آد. 

هزار «خ» برون می‌شد ز تنگی گلوگاهم

داشتم ماجرایی را تعریف می‌کردم. غر می‌زدم در واقع. وسطش پرسید که «خب، چی‌ش ناراحتت کرد؟» توضیحش سخت بود. مربوط می‌شد به خیلی وقت پیش. نمی‌شد دکمه‌‌های لباسم را باز کنم و زخم را نشانش بدهم تا بفهمد که چی ناراحتم کرده. جای زخم خیلی وقت است که خوب شده. یاد زخم مانده. یاد زخم را هم که نمی‌شود به کسی نشان داد. آدم‌ها یا می‌فهمند چی‌ش ناراحتت کرده، یا نه. دست و پا زدن برای فهماندنش خیلی مستاصلانه و رقت‌بار از کار درمی‌آید. توی آن لحظه، زبان ابزاری ناقص و ناتوان به نظر می‌رسید. شاید هم من بلد نبودم بگویم.
دست آخر آدم به سکوت تسلیم می‌شود. ام‌شب، الان، این‌ جور فکر می‌کنم. 

مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

Having her on my brain's like getting hit by a train


اسمش را گذاشته‌ام تروتسکی. به گمانم تروتسکی اگر زن بود، این جور صورتی داشت. البته که بدون سبیل و مخلفات تروتسکی سال‌های تبعید. مطمئن نیستم، ولی خب کاریش نمی‌شود کرد دیگر. اسمش را گذاشته‌ام تروتسکی.
تروتسکی فاصله‌سنج درست و درمانی ندارد. وقتی با کسی حرف می‌زند، این‌ قدر بهش نزدیک می‌شود که من خدا را شکر می‌کنم که آدم‌ها جامد هستند نه گاز. اگر گاز بودیم، تروتسکی حتما هم‌این طور که داشت حرف می‌زد، از قفسه‌ی سینه‌ام می‌آمد تو و از کمرم می‌رفت بیرون. شرط می‌بندم که اصلا متوجه هم نمی‌شد. شما را نمی‌دانم، اما من شخصا ترجیح می‌دهم اگر قرار است کسی از قفسه‌ی سینه‌ام بیاید تو و از کمرم برود بیرون، تروتسکی نباشد.
تروتسکی تا دلت بخواهد حرف می‌زند. درباره‌ی همه‌ چیز. هیچ چیز از دامنه‌ی دانسته‌هاش بیرون نیست. علمش مثل علم خدا است که بر همه چیز احاطه دارد. شاید حتی بیش‌تر هم باشد. درباره‌ی همه چیز و همه کس نظریه‌ی مفصلی دارد. یکی از آرزوهای من این است که یک بار بگوید «نمی‌دانم». 
تروتسکی هیچ فرصتی را برای حرف زدن از دست نمی‌دهد. توی مجلس ختم، درست هم‌آن وقتی که مداح دارد سعی می‌کند به هر شکلی که شده اشک در و دیوار را هم در بیاورد، می‌نشیند کنارتان و انبوه نظریه‌هایش را تند تند به شما عرضه می‌کند. تروتسکی آدم خوش‌شانسی است. انگار که همه‌ی قطعیت و یقین دنیا را یک‌جا گذاشته باشند توی دست‌هاش. مطمئن است. به شکل مضحکی مطمئن است: به خودش، به نظریه‌هاش، به شما. 
تروتسکی حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند. آن قدر که من هم‌آن طور که ساکت نشسته‌ام و عربده‌های مداح دارد گوشم را کر می‌کند، خبیثانه به این فکر می‌کنم که کاش او تروتسکی واقعی بود و من هم رامون مرکادر بودم و کلنگ یخ‌شکن را فرو می‌کردم توی گردنش. خدا را چه دیدی؟ شاید بعدها استالینی هم پیدا می‌شد که ازم تقدیر کند. 

مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

تیرباران است: یا تسلیم باید، یا حذر

آش‌پزی ام‌شب نوبت من بود. داشتم توی آش‌پزخانه این ور و آن ور می‌دویدم که همه‌ چیز برای افطار آماده شود. مامان هم تازه رسیده بود و داشت حرص می‌خورد که «هم سر کار می‌ری، هم روزه‌ می‌گیری، هم کارای خونه هست. ضعف می‌کنی». کلا نگران است که من ضعف کنم: ام‌روز باش‌گاه می‌ری؟ ضعف نکنی، تا دیروقت سر کاری؟ ضعف نکنی، صبحانه خوردی؟ ضعف نکنی. هم‌این جور خط را بگیر و بیا. گفتم: خوب ام، نترس. از آش‌پزی نمی‌میرم. گفت: از گشنگی می‌میری. گفتم: نه، شعرشو مگه نشنیدی؟ «من و الاغ و پادشاه فردا می‌میریم؛ الاغ از گرسنگی، پادشاه از غم و من از عشق».* گفت: یعنی از عشق می‌میری؟ گفتم: نه پادشاه ام، نه الاغ. راه دیگه‌ای ندارم. 
رفت توی اتاق که لباس‌هاش را عوض کند. بعد هم‌آن جور از توی اتاق داد زد: کسی رو دوست داری؟ از پای اجاق گاز داد زدم: آره. داد زد: می‌دونستم. داد زدم: از کجا؟ آمد توی آش‌پزخانه و گفت: دل‌نازک شدی. هیچی مث عشق آدمو دل‌نازک نمی‌کنه. گفتم: تاجون می‌گه عدس آدمو دل‌نازک می‌کنه. گفت: عدس و عشق مامان جان، عدس و عشق. 




*. ژاک پره‌ور

مرداد ۲۲، ۱۳۸۹

در ستایش دیرباوری و خلال پیاز گراندیس که باز یادم رفته بخرم.

داشتم پیازها را تفت می‌دادم و به قید «مذبوحانه» فکر می‌کردم. طفلکی خیلی قید غم‌ناک بی‌چاره‌ای است. فکر کن که ریشه‌ات «ذبح» باشد. غم‌گین است دیگر. آدم دلش می‌خواهد برود «مذبوحانه» را بغل کند و دروغکی بهش بگوید که غصه نخور، درست می‌شود. خوبی‌اش این است که خودش می‌داند داری دروغ می‌گویی و خیلی هم امیدوار نمی‌شود. از کجا می‌دانم که می‌داند؟ از این‌جا که وقتی ریشه‌ات «ذبح» باشد، خودبه‌خود این‌جور چیزها را می‌دانی. به خاطر هم‌این می‌شود با خیال راحت بغلش کنیم و نگران نباشیم که باورش می‌شود. دیرباورتر از این حرف‌ها است. 

هیچ‌کس تنها نیست.

با صدای اس‌ام‌اس بیدار شدم. هم‌راه اول تشکر کرده بود که «صورت‌حساب خود را به‌ صورت غیرحضوری پرداخت نموده‌ام». هم‌این‌جوری بی‌دلیل گریه‌ام گرفت. اتفاق خاصی نیفتاده بود. اگر کسی از در می‌آمد تو و می‌پرسید چی شده که دارم این‌جوری گریه می‌کنم، هیچ جوابی نداشتم. فقط هم‌راه اول اس‌ام‌اس زده و تشکر کرده بود. گریه‌ام هیچ توضیحی نداشت، هیچ توجیه دراماتیکی نداشت. فقط بود، در مطلق‌ترین شکل ممکن بود و من نمی‌دانستم با اشک‌هام چه‌کار کنم. وقتی نمی‌دانی چی این‌جوری به گریه‌ات انداخته، تنها کاری که از دستت برمی‌آید این است که تسلیم شوی و گریه کنی. جنگیدن با چیزی که نمی‌دانی چیست، خیلی سخت است.

در نکوهش دهانی که بی‌موقع باز شود.

خسته بودم و بدخلقی کردم. خب این که دلیل نمی‌شد. حرفی زدم که ممکن است ناراحتش کرده باشد. حواسم نبود. این توجیه نیست، صرفا توضیح است. الان که چند ساعت گذشته، فکر می‌کنم که شاید رنجیده باشد. لعنتی. باید جلوی زبانم را بگیرم که این قدر تند و تیز نشود گاهی، آن هم برای آدمی که حتی تصور رنجاندنش این‌جوری خواب را از سرم می‌پراند. حالا منتظر نشسته‌ام که ساعت بشود چهار و برای سحری بیدار شود تا تلفن بزنم و معذرت‌خواهی کنم و از دلش در بیاورم. شاید هم نرنجیده باشد. اما به شاید که نمی‌شود دل بست. حالا شما بیایید و بگویید که مهم نیست و دنیا به آخر نمی‌رسد. من فکر می‌کنم که اگر رنجیده باشد، دنیا به آخر می‌رسد. بله. این‌جور آدم خودبه‌غادهنده‌‌‌ای هستم در این موارد و اشکالی هم ندارد به نظرم. 

مرداد ۲۱، ۱۳۸۹

بدمستی اشتر صبوری

شب‌ها، درست توی لحظه‌های آخر بیداری چیزی به ذهنم می‌رسد برای نوشتن. صبح دیگر خبری ازش نیست. دفترچه‌ی یادداشت خرده‌کاری‌های روزمره را گذاشته‌ام بالای سرم که الهامات نیمه‌شبانه‌ام نپرند. شبی که یادم نیست کی بوده، وسط صفحه، درشت نوشته‌ام «صبوری»، دور و برش هم یک مشت چرند و پرند که هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم قرار بوده چه معنایی داشته باشند. از صبح تا حالا هی تکرار می‌کنم «صبوری» و هی یادم نمی‌آید که خب صبوری چه؟ منظورم این بوده که صبوری کنم؟ از صبوری بنویسم؟ در باب صبوری و فواید آن داد سخن بدهم؟
کی؟ من؟ شکر خوردن‌های زیادی. 

پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد

تمام هفته گیر کرده بودم یک‌جایی توی «شوق» امل مرقس (که بعضی‌جاها نوشته شده مرقص و من آخرش هم نفهمیدم کدام درست است. یکی از خوبی‌های دنیا این است به گمانم که «س» و «ص» تاثیر زیادی توی حزن صدایی که می‌خواند «طال الفراق يا زمن» ندارند.) و هی بال‌بال زده بودم. آخرین بارش دی‌شب، توی خلوتی بعد از نیمه‌شب بزرگ‌راه‌ که باد محکم می‌خورد به صورتم و فکر کردم که چه خوب اگر آن کامیونی که از روبه‌رو می‌آید، از مسیر منحرف شود و بکوبد به ماشین و همه چیز توی یک چشم به هم زدن تمام شود. واقعا فکر کردم که چه خوب و بعدش از فکرم ترسیدم. 
بعدترش بی‌خوابی زده بود به سرم. تمام شب آنا سعی کرده بود ازم حرف بکشد و من حرفی نداشتم که بزنم. دلم می‌خواست ساکت باشیم و چیزی نگوییم. تازگی‌ها معاشرت با آنا خسته‌ترم می‌کند. حوصله‌ی حرف زدن ندارم و آنا اصرار دارد که همه چیز را بگویم. شانه خالی می‌کنم و حرفی نمی‌زنم، اما این خسته‌ام می‌کند. آدم بعضی وقت‌ها دلش می‌خواهد دهانش را ببندد و دیگران هم این دهان بسته را مثل واقعیتی که هیچ کاریش نمی‌شود کرد، بپذیرند.
وقت‌کشی کردم تا دم‌دمه‌های سحر. بعد توی تاریکی دراز کشیدم روی کاناپه‌ی روبه‌روی تلویزیون و چشم‌هام را بستم و مرد هی خواند و خواند تا رسید به «هذا مقام البائس الفقیر، هذا مقام الخائف المستجیر، هذا مقام المحزون المکروب، هذا مقام المغموم المهموم، هذا مقام الغریب الغریق، هذا مقام المستوحش الفرق...». گفته بودم که دعای سحر را دوست دارم و این‌جاش چه جوری هر بار دلم را می‌گیرد توی دست‌هاش و می‌چلاند؟ دعای آدم‌های تنهای مستاصل وحشت‌زده‌ی دل‌شکسته‌ی لرزان است. دعای وقت‌هایی که قلبت دارد می‌ترکد از غصه. اشک‌هام تندتند ریخته بودند پایین و هم‌آن‌جور جلوی تلویزیون خوابم برده بود.  
آخ که دلم هنوز هم دارد می‌ترکد از غصه. آخ که هنوز هم یک‌جایی توی شوق گیر کرده‌ام. 

مرداد ۱۹، ۱۳۸۹

از آدم‌ها - 1

دو سه ماهی هست که با هم هم‌کار شده‌ایم. کارمان ربط زیادی به هم ندارد. فکر می‌کنم که زندگی‌هایمان هم. توی غذاخوری گاهی چند جمله با هم حرف می‌زنیم و بس. یک بار هم گفت که خوشش می‌آید که معمولا به‌جای مقنعه، روسری و شال سر می‌کنم. تازه که آمده بود، یک روز جلسه‌‌ای داشتیم که او توش نبود. آخر جلسه که حرف‌های کاری تمام شده بود و رسیده بودیم به گپ و چای و شیرینی، کسی گفت که این تازه‌وارد اصلا معلوم نیست دارد چه‌کار می‌کند. دومی در آمد که چرا آن اتاق بزرگ آفتاب‌گیر طبقه‌ی دوم را به تازه‌وارد داده‌اند؟ سومی گفت می‌خواهد به رئیس بگوید که فکر نمی‌کند این تازه‌وارد از پس کار برآید. تعجب کرده بودم از بدجنسی‌ و حسادتی که پشت هر جمله پنهان بود. گفتم که به نظرم دارند عجله می‌کنند، که طول می‌کشد تا به چم و خم کار وارد شود، که خودمان هم یک‌ وقتی تازه‌وارد بودیم، که به‌تر است شجاعتش را داشته باشند بروند پیش رئیس و رک و راست بگویند آن اتاق بزرگ آفتاب‌گیر را می‌خواهند تا این که بنشینند این‌جا و چای و شیرینی خوران زیر پای کسی را خالی کنند. راستش ترسیده بودم از آدم‌های تحصیل‌کرده‌ی موجه معمولا خوبی که ناگهان بی‌رحم و حقیر شده بودند. 
ماجرا هم‌آن‌جا تمام شد. تازه‌وارد هم ماند، بی آن که بهانه‌ای دست جماعت منتظر بهانه بدهد. حالا ام‌روز که سر کار نبوده‌ام، ظاهرا کسی درباره‌ی آن جلسه به تازه‌وارد چیزی گفته. سر شب تلفن زد و تشکر کرد که وقتی نبوده، هوایش را داشته‌ام. نمی‌دانستم چی باید بگویم. همیشه این‌جور وقت‌ها نمی‌دانم چی باید بگویم. هول‌هولکی تعارف تکه‌پاره کردم و خداحافظی کردیم. احتمالا باید بهش می‌گفتم گاهی که از کنار اتاقش رد می‌شوم و حواسش پرت است و دارد آواز می‌خواند، دلم می‌خواهد هم‌آن‌جا توی راه‌رو بایستم و دنیا هم بایستد. نگفتم. شاید بعدترها بگویم. 

مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 6

ایستاده بودیم و با هم حرف می‌زدیم. از هم‌این حرف‌های معمولی روزمره. از امتحان دو هفته‌ی بعدش گفته بود، دل‌داری‌اش داده بودم. من از این پسره‌‌ی پرمدعایی گفته بودم که توی پروژه‌ی جدید هم‌کار شده‌ایم و تعریفش از کار گروهی چیزی است در حد «کار کردن خر، خوردن یابو». خندیده بودیم. مثل همیشه که با هم‌ایم. در واقع هنوز داشتیم می‌خندیدیم که تلفنش زنگ زد. 
بعدش؟ بعدش را فقط در این حد یادم می‌آید که دیدم لرزید و دویدم و کمرش را گرفتم تا با سر زمین نخورد و بعدترش که بالاخره نفسش بالا آمد و توانست میان هق‌هق بگوید: خواهرم، خواهرم... 
تصویر بقیه‌ی روز مبهم است. اما صداش هنوز توی سرم هست. ضجه بود و بوق ماشین و هیاهوی انبوه آدم‌های دور و بر. حالا برگشته‌ام خانه و فکر می‌کنم چه‌قدر در مواجهه با مرگ بی‌چاره‌ایم. چه‌قدر همه چیز در جوار مرگ پیش‌پاافتاده، بی‌اهمیت و مبتذل می‌شود. انگار رنگ همه چیز پریده. همه‌‌ی آن ماجراهای ریز و درشتی که صبح ام‌روز توی سرم بود، جای خودشان را داده‌اند به آن بهت جامانده از مرگ ناگهانی. یادم افتاده که چه‌قدر در برابر مرگ ناتوان‌ایم، که چه‌ آسان از دست می‌دهیم. 

مرداد ۱۴، ۱۳۸۹

هذا مقام المستوحش الفَرِق

ام‌روز تولد مامان بود. چهاردهم مرداد، سال‌گرد صدور فرمان مشروطه. یکی از شوخی‌هایمان این است که باید اسمش را می‌گذاشته‌اند مشروطه. گاهی صداش می‌کنم مشروطه خانوم، مشروطه‌ جان، مشی، مامان‌مشی... او هم هی می‌خندد. شوخی بی‌نمکی است، می‌دانم. بعد از این همه سال مندرس هم شده است. ولی خب، من و مامان و بابا زیاد بهش می‌خندیم.
کیک درست کردم. مثل همه‌ی این هفت هشت سال گذشته. مامان کیک‌های مرا بیش‌تر از کیک‌های بازاری دوست دارد. می‌گوید کیک‌های بازاری زیادی شیرین‌اند، زیادی خامه دارند، زیادی شلوغ‌‌پلوغ‌اند. ولی من که راستش را می‌دانم. کیک‌های مرا دوست دارد چون کیک‌های من‌اند. چون دخترش پخته. این‌ها را نمی‌گوید. عادت ندارد بگوید. ولی جوری جلوی مهمان‌ها کیک را می‌برد و می‌گوید که این کیک از آن کیک‌های بازاری بی‌خود نیست، کیک خانگی است و باید بخورید تا بفهمید، که خستگی از تنم درمی‌آید. 
بابا چند وقتی است که هی می‌گوید برو. می‌گوید بزرگت نکردم که لای چرخ‌دنده‌های این‌جا له شوی. می‌گوید برو جایی که آدم، آدم باشد. دی‌شب به مامان می‌گفت از تصور بعدش می‌ترسد. این‌ها را آدمی می‌گوید که شهریور 57 همه چیزش را توی لندن رها کرده‌ و برگشته‌، چون «باید برمی‌گشته». قلبم تیر می‌کشد وقتی این‌ها را می‌گوید. قلبم تیر می‌کشد وقتی مثل دی‌شب می‌گوید «گیر ما نباش. ما هم‌دیگه رو داریم. برو»... 
رفتن هیچ‌وقت برنامه‌ی من نبود. راه حل من نبود. توی فرودگاه با آدم‌ها خداحافظی می‌کردم و برمی‌گشتم خانه و فکر می‌کردم که چه دلی دارند، چه طاقتی دارند، چه صبری دارند. من دلش را نداشتم. برنامه‌ی من برای زندگی این بود که فاصله‌ام با آدم‌هایی که دوست دارم از چند ساعت رانندگی بیش‌تر نباشد. برنامه‌ام این بود که عمو مهدی، بعضی عصرها تلفن کند که «نمیای این‌جا؟» و من کارم را هول‌هولکی تمام کنم و بدو بدو بروم خانه‌ی عمو و بنشینیم روی صندلی‌های توی تراس و چای بخوریم و وراجی کنیم. برنامه‌ام این بود که جمعه‌ها یکی دو ساعتی بروم پیش تاجون. برنامه‌ام این بود که ببینم لاوی‌داوی‌هام چه قشنگ پیر می‌شوند. برنامه‌ام این بود که با بچگک زیاد نقاشی بکشیم و شعر بخوانیم. برنامه‌ام این بود که خانه‌ی کیمیا و وحید همیشه هم‌این قدر نزدیک باشد که الان هست. برنامه‌ام این بود که با آدم‌هایی که دوست دارم توی ولی‌عصر پیاده‌روی کنیم. برنامه‌ام این بود که مامان و بابا را هر روز بغل کنم، زیاد بغل کنم، زیاد ببوسم. 
حالا هی بابا می‌گوید برو و من هی بیش‌تر به رفتن فکر می‌کنم. این قلبم را مچاله می‌کند. فکر این که بگذارمشان و بروم، تکه‌تکه‌ام می‌کند. کیک ام‌روز را با بغض پختم. فکر کردم که شاید این آخرین چهاردهم مردادی باشد که با هم‌ایم، که می‌شود مامان را مشی‌جان صدا کنم و ببینمش که می‌خندد، که می‌شود بابا را تماشا کنم که چه‌طور فنجان‌ها را با دقت توی سینی می‌چیند. 
مامان اصرار کرد که بی‌خیال رژیم شوم و یک تکه کیک بخورم. بی‌خیال شدم و خوردم. مامان می‌گوید از همه‌ی کیک‌هایی که تا حالا پخته‌ام، خوش‌مزه‌تر شده. من فکر می‌کنم که مزه‌ی بغض می‌دهد، مزه‌ی دل‌تنگی، مزه‌ی بال بال زدن. 


پ.ن. عنوان از دعای سحر: 
هذا مقام الخائف المستجیر، 
هذا مقام المحزون المکروب،
هذا مقام المغموم المهموم،
هذا مقام الغریب الغریق،
هذا مقام المستوحش الفرق...

مرداد ۱۲، ۱۳۸۹

هر که در این دام رفت...

ندا گفت: دوتا دمبل دو کیلویی بردار، دراز بکش رو نیم‌کت.
ندا مربی‌ام است. اصرار دارد که «ندا جون» صدایش کنیم. من از آن آدم‌هایی ام که می‌گویم «جان»، نه «جون». یعنی اگر صدایم بزنید و دوستتان داشته باشم، جواب می‌دهم «جانم؟»، نه «جونم؟». دلیل هم ندارم براش. هم‌این‌ جور بی‌دلیل این‌ طور آدمی ام. 
ندا قاطع است. به خاطر هم‌این وقتی می‌گوید: دوتا دمبل دو کیلویی بردار و دراز بکش رو نیم‌کت، آدم چاره‌ی دیگری ندارد. روی نیم‌کت کناری زهرا دراز کشیده بود. تا دراز کشیدم، گفت: وای، چه پاهای کوچولویی داری. به نظر من پاهام اصلا هم کوچولو نیستند. خیلی هم معمولی‌ اند. پای سایز 38 کوچولو است؟ نیست دیگر. ولی من حوصله نداشتم با زهرا بحث کنم. منظورم این است که بحث کنم که چی؟ که ثابت کنم پاهام کوچولو نیستند و معمولی‌ اند؟ این بود که هیچی نگفتم. بعد ندا آمد بالای سرم، گفت: چهارتا ده‌تایی. من شروع کردم به چهارتا ده‌تایی. ندا بالای سرم می‌شمرد. من توی سرم هی تکرار می‌کردم که «پاهاش کوچیکه، آی کوچیکه، نمی‌شه گریزه». ریتمش را یک لحظه فراموش کنید. خودش روضه است اصلا. آدمی که «پاهاش کوچیکه، آی کوچیکه، نمی‌شه گریزه» روضه است. بعد یادم افتاد به رابعه بنت کعب. پاهای رابعه هم کوچولو بوده‌اند حتما. آدم اگر پاهاش کوچولو نباشند که نمی‌گوید «عشق او باز اندر آوردم به بند؛ کوشش بسیار نآمد سودمند...». پاهای سعدی هم حتی: «ره نیست، تو پیرامن من حلقه کشیده...». اصلا شعر وام‌دار پاهای کوچک است به‌ گمانم. و الا آدم اگر پاهای بزرگی داشته باشد و بتواند فرار کند، مرض دارد که بماند و شعر بگوید؟ (الان که دوباره خواندم دیدم وای که چه جمله‌‌ای: شعر وام‌دار پاهای کوچک است. این را روی قبرم بنویسید. روی خرماها هم پودر نارگیل نریزید محض رضای خدا.)
ندا هم‌این طور داشت می‌شمرد. آدم فکر می‌کند چهارتا ده‌تایی یعنی چهل‌تا. بعد که شروع کند، می‌بیند چهارتا ده‌تایی خیلی بیش‌تر از این حرف‌ها است. من این را دارم توی کانتکست دمبل زدن توی باش‌گاه می‌گویم، ولی شما می‌توانید تعمیم بدهید به کل زندگی. می‌توانید هم تعمیم ندهید. به خودتان مربوط می‌شود.
توی سرم رسیده بودم به نظامی. هی به ما گفته‌اند «حکیم نظامی گنجوی» و حکمتش را مثل چماق کوبیده‌اند توی سرمان. هیچ‌کس نیامده بگوید که هم‌این حکیم یک جایی هم گفته: «پیش‌ترک مرمرا دوست‌ترک داشتی». آخ، آخ، آخ. جناب حکیم هم از خودمان بوده. پیش‌ترک مرمرا دوست‌ترک داشتی... آتش نگرفت دلتان از آن «ک» تصغیر پشت «پیش‌تر» و «دوست‌تر»؟ کسی خنجرش را نچرخاند توی پهلوهایتان؟ نه؟ فارغ‌ اید به خدا. من هی یادم می‌افتد به «پیش‌ترک مرمرا دوست‌ترک داشتی» حکیم نظامی گنجوی، هی جگرم می‌سوزد. بمیرم برای دلت و دلم حکیم. کسی هم نیامد بغلت کند و تسلایت بدهد لابد. تقصیر کسی نیست. پاهایمان کوچک اند.
ندا گفت: چهل. یه کم استراحت کن. من دراز کشیده بودم روی نیم‌کت، خیره شده بودم به سقف سفید و هی توی سرم می‌خواندم: پاهام کوچیکه، آی کوچیکه، نمی‌شه گریزم. خیلی ریتم‌دار، خیلی روضه، خیلی وصف حال.

مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

لالایی گویم و خوابت کنم من

یک شرکت معظم نروژی هست به اسم Kirkelig Kulturverksted. حالا انتظار نداشته باشید تلفظ درست اسمش را بلد باشم. عمرا اگر زورم به این زبان‌های اسکاندیناویایی برسد. بحثمان هم این نیست فعلا. این شرکت به نظر من یکی از دوست‌داشتنی‌ترین شرکت‌های تهیه‌کننده‌ی موسیقی است. یعنی ایده‌ی پشت بعضی از آلبوم‌های تولیدی‌اش بی‌نظیر است. دوتا از معروف‌ترین مجموعه‌هایش Songs Across Walls Of Separation و Lullabies From The Axis of Evil هستند.
مجموعه‌ی اول حاصل هم‌کاری موسیقی‌دان‌هایی از مناطقی است که مردمشان با دیوارهای حائل (یا چیزی شبیه دیوار حائل) از هم جدا شده‌اند: فلسطین، مکزیک و آمریکا، قبرس، کشمیر و مراکش. (بله، من هم تا قبل از این آلبوم نمی‌دانستم که توی مراکش هم دیوار حائل وجود دارد.)
دومی که از اولی قدیمی‌تر و برای من دوست‌داشتنی‌تر است، در واکنش به آن سخن‌رانی معروف «محور شرارت» بوش پسر ساخته شده و مجموعه‌‌ای است از لالایی‌های کشورهای محور شرارت: عراق، ایران و کره‌ی شمالی و هم‌این طور سوریه، لیبی، کوبا، افغانستان و فلسطین که با موسیقی غربی هم تلفیق شده‌اند.
حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟ دی‌شب کسی گفت که به جای این غرغرهای روزانه بیایم چهارتا موسیقی خوب این‌جا بگذارم که با هم بشنویم. البته از دید من این دوتا ماجرا هیچ مغایرتی با هم ندارند. من این‌جا هم غرغر می‌کنم، هم از این به بعد گاه‌گاهی از موسیقی می‌نویسم. اصلا موسیقی و غرغر دو روی یک سکه‌اند. هر دو بچه‌ی به ستوه آمدن‌اند. قبول ندارید؟ اصراری ندارم که قبول کنید. زیر جهان زبر نمی‌شود. عجالتا بروید این دوتا آلبوم را بشنوید.

مرداد ۱۰، ۱۳۸۹

عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟

فایده‌‌ای ندارد. از یادم نمی‌رود. تمام این روزها سعی کرده‌ام و فایده‌ای ندارد. تسلیم شده‌ام دیگر. به هم‌این که هست. به هم‌این خنجری که هی توی پهلوهام...
ایستاده بودم کنار مایکروویو، منتظر گرم شدن غذا. دو دقیقه. فقط دو دقیقه. آقای هم‌کار آمد و پرسید که «چه‌ته؟» آدم چه‌جوری می‌تواند توضیح بدهد که چه‌اش هست؟ آن هم توی هم‌آن دو دقیقه‌ای که ایستاده کنار مایکروویو تا غذاش گرم شود. گفتم «هیچی». رفتم نشستم پشت میز و اشک‌هام چکیدند روی ظرف غذا. هی توی سرم تکرار می‌شد که فایده‌ای ندارد، فایده‌ای ندارد.
آدم به خودش می‌بالد که اختیار زندگی‌ام، اختیار قلبم با خودم است. زر مفت. یک‌باره می‌بینی اختیار اشک‌هات هم با خودت نیست. ایستاده‌ای وسط میدان مین و هر طرف که بروی، آخرش تکه‌پاره می‌شوی. بد‌تر (به‌تر؟) از همه این که دل‌بسته‌ی میدان مین لعنتی‌ات هم شده‌ای. بعد یکی از راه می‌رسد و می‌پرسد «چه‌ته؟» انگار که می‌شود این‌جور چیزی را توی هم‌آن دو دقیقه‌‌ای که ایستاده‌ای کنار مایکروویو تا غذات گرم شود، گفت. انگار که اصلا می‌شود گفت.