تیر ۱۴، ۱۳۸۹

My heart is not a football for you

از آدم‌هایی که رفتارشان را این‌جوری توجیه می‌کنند که «...چون عصبانی بودم»، می‌ترسم. این را بعد از یک تجربه‌ی خیلی سخت، خیلی دردآور و خیلی بی‌رحمانه یاد گرفتم. عصبانیت را می‌فهمم اما به آدم عصبانی حق نمی‌دهم هر رفتاری را به بهانه‌ی عصبانی بودن توجیه کند. بعضی حرف‌ها، بعضی کارها مثل گلوله‌‌ای هستند که شلیک کنی. گلوله، زخمی می‌کند و می‌کشد. گلوله درد دارد. حالا چه با عصبانیت شلیک شده باشد، چه با آرامش. عصبانی بودن به کسی حق نمی‌دهد که تفنگش را بردارد و دیگران را به رگبار ببندد.
مرداد ام‌سال، می‌شود چهار سال که این را یاد گرفته‌ام. خوش‌حال‌ام که خودم را از میدان تیرش نجات دادم. خوش‌حال‌ام که آن‌قدر نایستادم که گلوله‌اش به قلبم بخورد. خوش‌حال‌ام که یک روز گرم تابستان، جایی توی پیاده‌روی شرقی ولی‌عصر، بین ونک و میرداماد، گوشی‌ام را خاموش کردم و دیگر هیچ‌وقت برنگشتم. ام‌روز که از آن‌جا می‌گذشتم، یادم آمد.

۱ نظر:

  1. تصمیم درستی بود. آدم ها برای ضعف هاشون توجیهات فراوونی دارن. درست می گی تیری که شلیک شده شلیک شده ، مهم نیست به چه دلیلی. ولی خوشحال باش که حداقل طرف تو بعد از شلیک متوجه کارش شد! خیلیها هیچ وقت متوجه نمی شن تیری که شلیک کرده به کجای تو اصابت کرده.
    در نهایت این ما هستیم که یاد می گیریم جا خالی بدیم و موبایلمونو خاموش کنیم. تجربه فوقالعاده ای داشتی

    پاسخحذف