تیر ۱۰، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 5

دارد حرف می‌زند. تند و تند. طبق معمول اتفاق «عجیب و غریبی» را با هیجان تعریف می‌‌کند. من هر چند دقیقه یک‌ بار آهانی، اوهومی، که این‌طوری، چیزی می‌گویم که خیالش راحت شود حواسم هست. حواسم هست، اما دیگر انتظار ندارم که اتفاق‌های عجیب و غریبش واقعا عجیب و غریب باشند. بعد از این همه وقت یاد گرفته‌ام که منطق ذهنی ما دو نفر با هم متفاوت است. زندگی و جهان او زنجیره‌ای است از اتفاق‌های عجیب و غریب. همه چیز را یک‌ جوری وصل می‌کند به متافیزیک و نیروهای خارق‌العاده. دوشنبه برایش روز بدی بوده چون اتفاق‌های عجیب و غریبی افتاده‌اند: صبح وقتی داشته عقب عقب راه می‌رفته، پاش گیر کرده به گل‌دان و زمین خورده. هم‌این نشانه‌ای بوده که نباید از خانه بیرون بیاید چون روز، روز بدی است. اما از خانه بیرون آمده و اتفاق عجیب و غریب دیگری افتاده: بنزین ماشین وسط راه تمام شده.
من یک قاعده‌ی ذهنی دارم و آن هم این است که چیزی را که می‌شود با فیزیک توضیح داد، به متافیزیک آویزان نکن. نتیجه‌ی منطقی و قابل پیش‌بینی عقب عقب راه رفتن، این است که بالاخره پات به جایی گیر کند و کله‌پا شوی. نتیجه‌ی منطقی چک نکردن آمپر بنزین، این است که بمانی وسط راه. پای متافیزیک و نشانه‌ها را وسط کشیدن، صرفا به این درد می‌خورد که تقصیر را بیاندازی گردن یکی که زورش از ما بیش‌تر است و بنابراین با خیال راحت از همه چیز شانه خالی کنی.
حالا دارد هم‌این طور سلسله‌ای از اتفاق‌های عجیب و غریب اخیرش را تعریف می‌کند، و من هم آهانی، اوهومی، که این‌طوری، چیزی می‌گویم و متافیزیک پر رمز و رازش را ترجمه می‌کنم به فیزیک دو دوتا چهارتای خودم. واقعیت این است که فیزیک همیشه برای من هیجان‌انگیزتر از متافیزیک بوده. هیجان‌انگیزتر و دوست‌داشتنی‌تر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر