تیر ۱۵، ۱۳۸۹

Inside, the memory of your face

نوزده ساله بودم. تابستان بود و استخر تازه‌ی خلوتی کشف کرده بودم که آدم را از روزهای بلند داغ نجات می‌داد. هفته‌ای سه چهار بار می‌رفتم آن‌جا. کرال سینه را خوب بلد بودم. اما هیچ‌وقت بلد نبودم به پشت روی آب دراز بکشم. حسرت بزرگم هم‌این بود. دخترهای دیگر را می‌دیدم که روی آب دراز کشیده‌اند و خودم را می‌کشتم که بیش‌تر از ده ثانیه به پشت روی آب بمانم و نمی‌شد. فرو می‌رفتم توی آب و غصه‌ام می‌گرفت. 
آخرهای تابستان، یک روز که داشتم باز هم تمرین می‌کردم و اثر نداشت، دختری که همیشه توی استخر می‌دیدمش، آمد کنارم. گفت: تو دراز بکش، من نگهت می‌دارم. دراز کشیدم روی آب. دست‌هاش را گذاشت زیر کمرم و کنارم راه رفت. چند دقیقه که گذشت، گفت: نترس، من نزدیک‌ام. بعد دست‌هاش را خیلی آرام از زیر کمرم کشید بیرون. من به پشت ماندم روی آب. برای اولین بار توی عمرم. صورتش را می‌دیدم که می‌خندید.
تابستان که تمام شد، دیگر ندیدمش. هنوز هم گاهی وقتی به پشت روی آب دراز کشیده‌ام، دنبال صورتش می‌گردم، دنبال صورت آدمی که وقتی نوزده ساله بودم، روی آب نگهم داشت. 

۲ نظر:

  1. وای... خیلی محشر بود. آفرین دختر جان
    ...
    هنوز هم گاهی وقتی به پشت روی آب دراز کشیده‌ام، دنبال صورتش می‌گردم، دنبال صورت آدمی که وقتی نوزده ساله بودم، روی آب نگهم داشت.

    پاسخحذف
  2. حیف که آن دختر هیچ وقت در سانس مردانه نیامد وگرنه من هم یاد می گرفتم چطور به پشت روی آب بخوابم.

    پاسخحذف