تیر ۲۶، ۱۳۸۹

I love sleep. My life has the tendency to fall apart when I'm awake

ماندم خانه. خوابیدم. خواب لی‌لی را دیدم. توی خواب می‌دانستم که مرده و جایی توی اتاوا دفن شده. خوش‌حال بودم که مرده‌ها بلیت هواپیما لازم ندارند و می‌توانیم هروقت بخواهیم هم‌دیگر را ببینیم. بعد بیدار شدم، صبحانه خوردم، حمام و دست‌شویی و آش‌پزخانه را شستم، گریه کردم. دلم می‌خواست دوباره بخوابم و خواب همه‌ی آدم‌هایی را ببینم که دلم برایشان تنگ شده. بعد صبا تلفن زد. من نشسته بودم روی تخت و قیافه‌ی صبا را با آن شکم برآمده تصور می‌کردم و قند توی دلم آب می‌شد که تا پنج هفته‌ی دیگر می‌شود بچه‌اش را بغل کنم و انگشت‌هام را بکشم روی آن نرمه‌ی پشت گوش‌های کوچکش که انگار تکه‌ای از بهشت است. و آن پاهای کوچک، دست‌های کوچک، ناخن‌های صورتی کوچک. بعد رفتم جلوی آینه، دست کشیدم به شکمم و به صبا فکر کردم، به زیبایی بی‌نقص همه‌ی زن‌های حامله. و فکر کردم که هرگز مادر نمی‌شوم و هرگز هیچ بچه‌ای توی شکمم زندگی نخواهد کرد و هرگز هیچ بچه‌ای فکر نمی‌کند که آغوشم امن‌ترین جای دنیاست. گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم، برای خودم و برای بچه‌ای که قرار نیست به دنیا بیاید.






پ.ن. عنوان طبعا از خودم نیست. از همینگوی است که چون خودکشی کرده، حالا دارد در قعر جهنم می‌سوزد.

۱ نظر:

  1. دلم می‌خواست دوباره بخوابم و خواب همه‌ی آدم‌هایی را ببینم که دلم برایشان تنگ شده.

    پاسخحذف