تیر ۳۰، ۱۳۸۹

يا بدر أنا السبب، آه أحببت بلا أمل


سین دو به کارما و این جور چیزها معتقد است. از دور و برمان که عصبانی می‌شود یا می‌شوم، هی می‌‌گوید که «چه گناهی کردیم که این‌جا دنیا اومدیم؟» کلا عقیده دارد که آدم باید یک جایی گناهی کرده باشد که بعدش به بلایی دچار شود. این است که مدام توی تاریخ‌چه‌ی آدمی‌زاد دنبال رد پای گناه می‌گردد. من معمولا این جور وقت‌ها به سین دو می‌گویم که زیادی خوش‌بین است. منظورم این است که دنیا این‌ قدرها هم در بند عدل و داد نیست. مصیبت و بلا هم توجیه ندارد. 

حالا نشسته‌ام این‌جا و فکر می‌کنم که شاید هم درست بگوید. شاید جایی با کسی بد تا کرده‌ام که حالا این‌ جور. شاید قلب کسی را گرفته‌ام توی مشتم و فشار داده‌ام که حالا هی قلبم... فکر می‌کنم که شاید جایی بی‌رحمی کرده‌ام. نه، واقعیت این است که می‌دانم بی‌رحمی کرده‌ام. حالا نشسته‌ام بی‌رحمی‌هایم را مرور می‌کنم و فکر می‌کنم که این تاوان کدامشان است. 

دارم می‌فهمم که چرا سین دو این‌ جوری فکر می‌کند. این جوری که فکر کنی دیگر دنبال دلیل نمی‌گردی. هی از خودت نمی‌پرسی چرا. این جوری همه‌ چیز منطقی است. همه چیز معنادار است. رنج نمی‌کشی. خودت را به در و دیوار نمی‌کوبی که بفهمی. دلیل همه‌چیز کاملا روشن است. امنیت دارد. خودت را از ناامنی ِ ندانستن و بال بال زدن پرت می‌کنی توی امنیت دانستن و قطعیت. من این را الان می‌فهمم. دقیقا الان که فکر می‌کنم دارم تمام می‌شوم، کم می‌آورم، تسلیم می‌شوم، شانه خالی می‌کنم. الان که روی یک خط باریک راه می‌روم، درست روی لبه، در آستانه. هر لحظه فکر می‌کنم الان است که بلند شوم و همه‌ی درها و پنجره‌ها را ببندم. هر لحظه فکر می‌کنم که چیزی نمانده مثل یک سرباز ترسو سلاحم را بیاندازم و تا جایی که می‌توانم دور شوم. استخوان‌های صورتم از بس بغض کرده‌ام درد می‌کنند. خسته‌ام. غم‌ناک، مسخره و رقت‌بار است که ادامه دادن این قدر آدم را خسته می‌کند. این قدر. 





هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر