تیر ۲۹، ۱۳۸۹

از اون بالا میاد یه دسته حوری

خدا به سر شاهد است که من می‌خواهم درباره‌ی مسائل جدی جهان فکر کنم. مثلا این که حالا چه بلایی سر حیات وحش لوییزیانا می‌آید،  یا این که ماجراهای ترکیه و اسرائیل به کجا می‌رسد، یا این که ام‌روز کی‌‌ها را گرفته‌اند و کی‌ها را آزاد کرده‌اند، یا این که چرا افتاده‌اند به‌ جان بزرگ‌راه بدبخت چمران یا این که مصری‌ها واقعا چه‌طور اهرام ثلاثه را ساخته‌اند یا هزاران مساله‌ی جدی دیگر. 
ولی وقتی عصرهایت را این‌ جوری می‌گذرانی که روی تردمیل نفس‌نفس می‌زنی و توی آینه‌ی روبه‌رویت تصویر دخترهای برنزه‌‌‌ی کلاس رقص را می‌بینی که سعی می‌کنند با آهنگ «این تن بمیره، این تن بمیره، دلت سراغی از من می‌گیره؟» کاملا اصولی و حساب‌شده برقصند، مهم‌ترین سوالی که یقه‌‌ی مغزت را می‌گیرد و ول نمی‌کند این است که «پس من چرا این‌ قدر سفیدم؟» 

۱ نظر:

  1. واقعا تکلیف چیه؟ بعضی‌ وقتها فاصلت با خیلی‌ها زیاد می‌شه ، و آذر دهنده، وقتی در اوج مسائل یکی‌ از خوشیش به نیو یورک میگه، یکی‌ از مهمونی آخر هفته، بد تو رو مثل آدمهای از مخ تعطیل نگاه می‌کنن.

    پاسخحذف