تیر ۲۶، ۱۳۸۹

گریه کن، گریه قشنگه

آن قدر گریه کردم تا جانم به لبم رسید. تا جایی که دیگر نمی‌توانستم. بعد دلم آرام گرفت. انگار که آن همه اشک روی دلم سنگینی می‌کرده‌اند. حالا که خودم را از شرشان راحت کرده بودم، جا باز شده بود برای چیزهای دیگر. چشم‌هام داشتند از حدقه درمی‌آمدند و سرم داشت منفجر می‌شد و بینی‌ام یک گردالی قرمز مضحک بود. اما سر پا بودم. انگار که آوار مصیبت را زده باشم کنار و هوای تازه خورده باشد به صورتم. 
بعد شام پختم و لاوی‌داوی‌هام که آمدند، نشستیم چای خوردیم و حرف زدیم و دلم سر جاش بود. حالا شماعی‌زاده دارد می‌خواند «آره دوست دارم قدر یک دنیا، بیش‌تر از دی‌روز، کم‌تر از فردا...» و من خوب‌ام. چه گریه‌‌شنبه‌ی خوبی بود. چه گریه‌شنبه‌ای...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر