تیر ۲۵، ۱۳۸۹

به آب دیده‌ی خونین نبشته صورت حال

دارم کتابی را ترجمه می‌کنم که زیادی درباره‌ی خودم است. زیادی مرا یاد خودم، خود شش هفت ساله‌ی بی‌پناهم می‌اندازد. با این حال باید ترجمه‌اش کنم. نه به دلایل حرفه‌ای. به‌خاطر خودم. به‌خاطر تصویر خودم که هی از میان کلمه‌ها و سطرها پیدا می‌شود. حالا، توی بیست و نه سالگی، به گمانم وقتش رسیده باشد که زخم‌های هنوز باز را ببندم. گیرم که پاک کردن و شستن چرک این همه سال درد داشته باشد. آن قدر که گاهی وسط جمله‌‌ای طاقتم طاق شود و همه‌چیز را ول کنم و بزنم از خانه بیرون. آن‌ قدر که هی گریه‌ام بگیرد و کلمه‌ها تار و لرزان شوند. 
درد دارد، خیلی زیاد. ام‌روز مچ خودم را وقتی گرفتم که برخلاف همیشه، موقع ترجمه چراغ جی‌تاکم روشن بود. انگار که دلم بخواهد کسی از راه برسد و روی اسمم کلیک کند و کار را رها کنم. انگار که بخواهم کسی بیاید و حواسم را پرت کند، فراری‌ام دهد. یک جورهایی مثل این است که خودم چاقو به دست خودم را جراحی کنم. گاهی دلم می‌خواهد کسی از راه برسد، چاقو را از دستم بگیرد و بی‌هوشم کند. باز یادم می‌افتد که این از آن کارهایی است که خودتی و خودت. مطلقا تنهایی. مطلقا. 
دارم زخم‌های کهنه را باز می‌کنم. این روزهام این جوری می‌گذرند. 


پ.ن. تلخ است خواندن این‌جا؟ ما زن‌ها «عجز و لابه» می‌کنیم؟ نخوان عزیزم، نخوان. 

۶ نظر:

  1. چه خوندنی داره این کتاب..
    خبرشو بده حتمن

    پاسخحذف
  2. تلخ است و لذت بخش
    همچون شراب

    پاسخحذف
  3. سلام!

    می‌دانستم خیلی خیلی بخواهی به حساب خودت منطقی جواب بدهی می‌نویسی نخوان!! اما چرا ماها نمی‌خواهیم بپذیریم یکی دارد حق می‌گوید و یک‌بار از خرمان پایین بیاییم! بله این‌جا دفترچه‌ی روزانه‌ی شماست و حق دارید بنویسید و به دیگری هم توصیه کنید که اگر تلخ است نخوان و به من و امثال من چه که چه می‌نویسی اما وقتی این‌جا را عمومن می‌خوانند یک بار تلخ و دوبار تلخ نوشتن اشکالی ندارد اما مُدام تلخ شود این حق مخاطبان شماست که بگوید خانم ترمز... دیگر بس است!!

    شاد زی هماره

    پاسخحذف
  4. عنوان کتاب را می توانم بدانم؟ و زندگی همه تلخ است گویا

    پاسخحذف
  5. بجای اينکه کامنت بديد تلخ يا شيرين، يکی چاقو رو از دست بچه بگيره :)

    پاسخحذف