تیر ۱۷، ۱۳۸۹

فکر: پنجه‌های لرزان، بر گره، گره فزوده

داشتم آش‌پزخانه را می‌شستم. طبق معمول صدای موسیقی هم بلند. بعد رسید به «حبيبتي» کاظم الساهر. (بله، من دی‌روز تصمیم کبرا گرفته بودم که کم‌تر آهنگ‌های عاشقانه گوش کنم. صبح که بیدار شدم، فهمیدم که تصمیم مزخرف بی‌خودی گرفته‌ام. اصلا این بازه‌ی زمانی بهشت - جهنم زندگی‌ام جان می‌دهد برای آهنگ‌های عاشقانه گوش کردن. تصمیم دی‌روزم باد هواست. واقعیت این است که من آدمی‌ام که آهنگ‌های عاشقانه گوش می‌دهم و پاش بیافتد، این قدر گریه می‌کنم که چشم‌هام از کاسه در بیایند. واقعیت این است و واقعیت خوب قشنگی هم هست. چرا باید باش بجنگم؟) 

من این آهنگ را دوست دارم. هم به خاطر صدای کاظم الساهر و هم به خاطر شعرش:
حبيبتي ان يسألوكِ عنّي يوما فلا تفكري كثيرا
قولي لهم بكل كبرياء يحبني يحبني يحبني كثيرا
صغيرتي ان عاتبوكِ يوما كيف قصصتِ شعركِ الحريرا
قولي لهم انا قصصتُ شعري لانّ من احبه يحبه قصيرا

با هم‌این عربی‌ای که توی مدرسه خوانده‌ایم هم می‌شود فهمیدش:
محبوبم، اگر درباره‌ی من از تو پرسیدند، خیلی فکر نکن. با همه‌ی غرورت بگو: خیلی خیلی خیلی دوستم دارد.
دل‌بندم، اگر روزی سرزنشت کردند که چرا موهای ابریشمی‌ات را کوتاه کردی، بگو چون کسی که دوستش دارم، موهایم را کوتاه می‌پسندد.

شعر ساده‌ای است. من همیشه دلم غنج می‌رود موقع شنیدنش. بعد ام‌روز، هم‌آن‌طور که وسط آش‌پزخانه ایستاده بودم، فکر کردم پس چرا زن‌هایی را که سر و شکلشان را به سلیقه‌ی شوهرشان درست می‌کنند، مسخره می‌کنم؟ چرا آن روز توی آرایش‌گاه که زنی گفت موهایش را قرمز می‌کند چون شوهرش دوست دارد، توی دلم پوزخند زدم؟ چرا چیزی که توی شعر این‌قدر قشنگ و عاشقانه است، توی واقعیت مبتذل به نظر می‌رسد؟ چون توی شعر از «معشوق» حرف می‌زنیم و توی واقعیت از «شوهر»؟ این گارد گرفتن مسخره در برابر غولی به اسم شوهر را از کجا می‌آورم؟ چند بار تا حالا زنی را توی ذهنم به خاطر این‌جور چیزها کوچک دیده‌ام؟ حس می‌کنم بی‌رحم، بی‌انصاف و خشک‌مغز بوده‌ام. غصه‌ام می‌شود که گاهی این‌جوری درباره‌ی آدم‌ها قضاوت کرده‌ام. غصه‌ام می‌شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر