تیر ۱۸، ۱۳۸۹

کز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلم

باید یاد بگیرم که با خواب از روی صبح روزهای تعطیل بپرم. صبح روزهای تعطیل غم‌گین‌ترین زمان جهان است. بیدار می‌شوم و انگار که کسی شب تا صبح تمام غصه‌های جهان را توی قلب من گذاشته. تنم از غصه درد می‌گیرد. تمام دنیا می‌شود حصار. بعد هم‌آن‌طور که توی تخت دراز کشیده‌ام یا توی خانه قدم می‌زنم تا زمان بگذرد، به این فکر می‌کنم که محال است این همه غم، غم من تنها باشد. از کجا می‌آید این آوار له‌کننده؟ یاد داءالصدف می‌افتم. من ندیده‌ام که داءالصدف چه‌جوری است، اما تاج‌‌جون می‌گوید که داءالصدف، بیماری ترس است. ترسی که هی نسل به نسل، آدم به آدم به ارث می‌رسد و آخرش یکی را از پا می‌اندازد. کسی چند قرن پیش دیده که مغول‌ها به خانه‌اش حمله کرده‌اند، کسی دیده که شهر را سوزانده‌اند، کسی دیده که همه‌چیز را لگدمال کرده‌اند و ترسیده. طفلک فقط ترسیده. دیده و دم نزده و ترسیده. تاج‌جون می‌گوید این ترس نمی‌میرد. می‌ماند. مثل لاک‌پشت پیری که ته ته یک آب‌گیر زندگی کند. سال‌ها می‌ماند. قرن‌ها می‌ماند. سینه به سینه، آدم به آدم، درست مثل رنگ پوست و چشم و مو به ارث می‌رسد. هیچ‌کس نمی‌داند که ترس‌ها از کی و از کجا به او رسیده‌اند. تا وقتی که ترسِ قرن به قرن انباشته‌شده آن‌قدر زیاد شود که بدن دیگر تحملش نکند. آن وقت است که داء‌الصدف خودش را نشان می‌دهد. 
من صبح روزهای تعطیل به این فکر می‌کنم که غم هم لابد مثل ترس است، نسل به نسل، سینه به سینه تا قرن‌ها بعد دوام می‌آورد. وگرنه این همه غم، صبح روزهای تعطیل از کجا روی سرم آوار می‌شوند؟ شاید قرن‌ها پیش، میان سلسله‌ی مادرهام، زنی به معشوقش نرسیده، شاید بچه‌ی زنی را جلوی چشم‌هاش کشته‌اند، شاید زنی له شده، هی له شده و هی هیچ نگفته. غم مانده هم‌آن‌جور، دست‌نخورده، کندنشده، کشنده، زهرآلود. مانده هم‌آن‌جور و دست به دست، سینه به سینه گشته تا رسیده به من. غم، حالا صبح روزهای تعطیل بیدارم می‌کند و خنجرش را می‌کشد روی گلویم، فرو می‌کند جایی بین کتف‌هام. من فکر می‌کنم که توضیحش باید هم‌این باشد. وگرنه صبح روزهای تعطیل، این همه غصه از کجا می‌رسد روی شانه‌هام؟

۲ نظر:

  1. و عصر روزای تعطیل؟ تازه صبحش که خیلی خوبه!

    پاسخحذف
  2. عصر جمعه خنده‌ام می‌گيرد
    آخر نمی‌دانم
    با وقت‌های بی‌کار
    که حوصله‌شان سر رفته
    و سکوتی که
    پابرهنه در خانه‌مان راه می‌رود
    کوهی از کار‌های برجامانده
    صدا‌هايی که در نيامده
    و خوابی که گاه و بی‌گاه چرت می‌زند
    کنار کشاله‌های کشيده‌ی کتاب
    چه‌طور کنار بيايم؟
    گوشی را بر‌می‌دارم
    شعری از سکوت می‌نويسم
    و به ديوار مقابل پرت می‌کنم
    شايد صدايی...
    و باز خنده‌ام می‌گيرد
    و سکوتی که
    دست‌بردار نيست

    پاسخحذف