تیر ۱۷، ۱۳۸۹

مرا با روزگار خویش بگذار

کاری را که دستم بود، تمام کردم و ای‌میل زدم. می‌خواهم پنج‌شنبه، جمعه و شنبه‌ی تعطیلم مال خود خودم باشد. صدای تلویزیون را بلند کرده‌ام که گزارش بازی آلمان و اسپانیا را هم‌این‌طور که پای کامپیوتر نشسته‌ام، بشنوم. بعد از ماه‌‌ها رفتم سراغ میل‌باکسم توی یاهو. 245 تا ای‌میل داشتم. محض رضای خدا یکی‌شان را هم نخواندم. همه را هم‌آن‌طور فله‌ای ریختم دور. حوصله نداشتم ای‌میل‌های بیات را بخوانم و آخرش هم ببینم که هیچ. 
حالا رسیده‌ام به آن ساعت‌هایی که غم‌گین‌ام، که حس می‌کنم دنیا خالی است، خالی اما سنگین. دی‌روز میم تلفن کرده بود که بپرسد دوست دارم برای تماشای بازی بروم سینما؟ بلیط داشت ظاهرا. گفتم که نه. شلوغی حالم را بد می‌کند. 
یک فیلمی هست از سه سالگی من. سه ماه مانده به چهار سالگی در واقع. اواخر اسفند 63. بعد از تشییع جنازه‌ی عمو علی. همه‌ خانه‌ی مادربزرگم جمع بوده‌اند. مامان دوربین را گرفته دستش و از بچه‌هایی که تشییع جنازه فرصتی شده بوده برای بازی دسته‌جمعی‌شان فیلم‌برداری کرده. برادره هست و لشکر پسرعموها و پسرعمه‌ها و یکی دوتا دختر قبیله‌ی پدری. از من تا اواخر فیلم هیچ خبری نیست. آخرش مامان یک‌ گوشه‌ای پیدام کرده. بعد می‌پرسد که چرا با بچه‌های دیگر بازی نمی‌کنی؟ من، دخترک تپلی سرخ و سفید مو قهوه‌ای، می‌گویم: شلوغه، حوصله‌ی شلوغی ندارم. بعد رو می‌کنم آن ور و می‌روم. حالا هم، هم‌آن دخترک‌ام. گریزان‌‌ام از شلوغی. 
میم می‌گوید باید بیش‌تر تمرین کنم،‌ باید یاد بگیرم که جمعیت را تحمل کنم. من فکر می‌کنم که چی؟ که چی؟

۲ نظر:

  1. میشه لبتون رو ببوسم؟!
    هیچکس به "که چی؟" گفتنه من گوش نمی ده
    من احمقم که الان بغض کردم و لابد دو تا اینتر دیگه اشکم می ریزه
    من هم "گریزانم از شلوغی"...

    پاسخحذف
  2. تازه وبلاگتونو پیدا کردم..البته قبلن چند تا از پستهاتونو که تو گودر شر شده بود خونده بودم.به هر حال الان عاشق این وبلاگ شدم :) دوس دارم تو گودر هم پیداتون کنم ولی نمی دونم کی هستین...

    پاسخحذف