تیر ۲۰، ۱۳۸۹

And I freeze with fear but I'm there for you

می‌ترسم. زیاد. مرگ‌بار. مثل بچه‌ی کوچکی که توی شهر بزرگ غریبه‌ای، وسط شلوغی خیابان مادرش را گم کرده و زبان اهالی شهر را هم بلد نیست. می‌ترسم. این حس غالبم است. وسط یک روز کاری، نیمه‌شب توی خواب و بیداری، موقع تماشای تلویزیون، لابه‌لای سطرهای کتاب، ترس یک‌باره حمله می‌کند و همه‌چیز بی‌معنا می‌شود. مطلقا بی‌معنا. 
می‌ترسم. زیاد. مرگ‌بار. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر