تیر ۳۰، ۱۳۸۹

يا بدر أنا السبب، آه أحببت بلا أمل


سین دو به کارما و این جور چیزها معتقد است. از دور و برمان که عصبانی می‌شود یا می‌شوم، هی می‌‌گوید که «چه گناهی کردیم که این‌جا دنیا اومدیم؟» کلا عقیده دارد که آدم باید یک جایی گناهی کرده باشد که بعدش به بلایی دچار شود. این است که مدام توی تاریخ‌چه‌ی آدمی‌زاد دنبال رد پای گناه می‌گردد. من معمولا این جور وقت‌ها به سین دو می‌گویم که زیادی خوش‌بین است. منظورم این است که دنیا این‌ قدرها هم در بند عدل و داد نیست. مصیبت و بلا هم توجیه ندارد. 

حالا نشسته‌ام این‌جا و فکر می‌کنم که شاید هم درست بگوید. شاید جایی با کسی بد تا کرده‌ام که حالا این‌ جور. شاید قلب کسی را گرفته‌ام توی مشتم و فشار داده‌ام که حالا هی قلبم... فکر می‌کنم که شاید جایی بی‌رحمی کرده‌ام. نه، واقعیت این است که می‌دانم بی‌رحمی کرده‌ام. حالا نشسته‌ام بی‌رحمی‌هایم را مرور می‌کنم و فکر می‌کنم که این تاوان کدامشان است. 

دارم می‌فهمم که چرا سین دو این‌ جوری فکر می‌کند. این جوری که فکر کنی دیگر دنبال دلیل نمی‌گردی. هی از خودت نمی‌پرسی چرا. این جوری همه‌ چیز منطقی است. همه چیز معنادار است. رنج نمی‌کشی. خودت را به در و دیوار نمی‌کوبی که بفهمی. دلیل همه‌چیز کاملا روشن است. امنیت دارد. خودت را از ناامنی ِ ندانستن و بال بال زدن پرت می‌کنی توی امنیت دانستن و قطعیت. من این را الان می‌فهمم. دقیقا الان که فکر می‌کنم دارم تمام می‌شوم، کم می‌آورم، تسلیم می‌شوم، شانه خالی می‌کنم. الان که روی یک خط باریک راه می‌روم، درست روی لبه، در آستانه. هر لحظه فکر می‌کنم الان است که بلند شوم و همه‌ی درها و پنجره‌ها را ببندم. هر لحظه فکر می‌کنم که چیزی نمانده مثل یک سرباز ترسو سلاحم را بیاندازم و تا جایی که می‌توانم دور شوم. استخوان‌های صورتم از بس بغض کرده‌ام درد می‌کنند. خسته‌ام. غم‌ناک، مسخره و رقت‌بار است که ادامه دادن این قدر آدم را خسته می‌کند. این قدر. 





تیر ۲۹، ۱۳۸۹

از اون بالا میاد یه دسته حوری

خدا به سر شاهد است که من می‌خواهم درباره‌ی مسائل جدی جهان فکر کنم. مثلا این که حالا چه بلایی سر حیات وحش لوییزیانا می‌آید،  یا این که ماجراهای ترکیه و اسرائیل به کجا می‌رسد، یا این که ام‌روز کی‌‌ها را گرفته‌اند و کی‌ها را آزاد کرده‌اند، یا این که چرا افتاده‌اند به‌ جان بزرگ‌راه بدبخت چمران یا این که مصری‌ها واقعا چه‌طور اهرام ثلاثه را ساخته‌اند یا هزاران مساله‌ی جدی دیگر. 
ولی وقتی عصرهایت را این‌ جوری می‌گذرانی که روی تردمیل نفس‌نفس می‌زنی و توی آینه‌ی روبه‌رویت تصویر دخترهای برنزه‌‌‌ی کلاس رقص را می‌بینی که سعی می‌کنند با آهنگ «این تن بمیره، این تن بمیره، دلت سراغی از من می‌گیره؟» کاملا اصولی و حساب‌شده برقصند، مهم‌ترین سوالی که یقه‌‌ی مغزت را می‌گیرد و ول نمی‌کند این است که «پس من چرا این‌ قدر سفیدم؟» 

تیر ۲۶، ۱۳۸۹

گریه کن، گریه قشنگه

آن قدر گریه کردم تا جانم به لبم رسید. تا جایی که دیگر نمی‌توانستم. بعد دلم آرام گرفت. انگار که آن همه اشک روی دلم سنگینی می‌کرده‌اند. حالا که خودم را از شرشان راحت کرده بودم، جا باز شده بود برای چیزهای دیگر. چشم‌هام داشتند از حدقه درمی‌آمدند و سرم داشت منفجر می‌شد و بینی‌ام یک گردالی قرمز مضحک بود. اما سر پا بودم. انگار که آوار مصیبت را زده باشم کنار و هوای تازه خورده باشد به صورتم. 
بعد شام پختم و لاوی‌داوی‌هام که آمدند، نشستیم چای خوردیم و حرف زدیم و دلم سر جاش بود. حالا شماعی‌زاده دارد می‌خواند «آره دوست دارم قدر یک دنیا، بیش‌تر از دی‌روز، کم‌تر از فردا...» و من خوب‌ام. چه گریه‌‌شنبه‌ی خوبی بود. چه گریه‌شنبه‌ای...

I love sleep. My life has the tendency to fall apart when I'm awake

ماندم خانه. خوابیدم. خواب لی‌لی را دیدم. توی خواب می‌دانستم که مرده و جایی توی اتاوا دفن شده. خوش‌حال بودم که مرده‌ها بلیت هواپیما لازم ندارند و می‌توانیم هروقت بخواهیم هم‌دیگر را ببینیم. بعد بیدار شدم، صبحانه خوردم، حمام و دست‌شویی و آش‌پزخانه را شستم، گریه کردم. دلم می‌خواست دوباره بخوابم و خواب همه‌ی آدم‌هایی را ببینم که دلم برایشان تنگ شده. بعد صبا تلفن زد. من نشسته بودم روی تخت و قیافه‌ی صبا را با آن شکم برآمده تصور می‌کردم و قند توی دلم آب می‌شد که تا پنج هفته‌ی دیگر می‌شود بچه‌اش را بغل کنم و انگشت‌هام را بکشم روی آن نرمه‌ی پشت گوش‌های کوچکش که انگار تکه‌ای از بهشت است. و آن پاهای کوچک، دست‌های کوچک، ناخن‌های صورتی کوچک. بعد رفتم جلوی آینه، دست کشیدم به شکمم و به صبا فکر کردم، به زیبایی بی‌نقص همه‌ی زن‌های حامله. و فکر کردم که هرگز مادر نمی‌شوم و هرگز هیچ بچه‌ای توی شکمم زندگی نخواهد کرد و هرگز هیچ بچه‌ای فکر نمی‌کند که آغوشم امن‌ترین جای دنیاست. گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم، برای خودم و برای بچه‌ای که قرار نیست به دنیا بیاید.






پ.ن. عنوان طبعا از خودم نیست. از همینگوی است که چون خودکشی کرده، حالا دارد در قعر جهنم می‌سوزد.

تیر ۲۵، ۱۳۸۹

به آب دیده‌ی خونین نبشته صورت حال

دارم کتابی را ترجمه می‌کنم که زیادی درباره‌ی خودم است. زیادی مرا یاد خودم، خود شش هفت ساله‌ی بی‌پناهم می‌اندازد. با این حال باید ترجمه‌اش کنم. نه به دلایل حرفه‌ای. به‌خاطر خودم. به‌خاطر تصویر خودم که هی از میان کلمه‌ها و سطرها پیدا می‌شود. حالا، توی بیست و نه سالگی، به گمانم وقتش رسیده باشد که زخم‌های هنوز باز را ببندم. گیرم که پاک کردن و شستن چرک این همه سال درد داشته باشد. آن قدر که گاهی وسط جمله‌‌ای طاقتم طاق شود و همه‌چیز را ول کنم و بزنم از خانه بیرون. آن‌ قدر که هی گریه‌ام بگیرد و کلمه‌ها تار و لرزان شوند. 
درد دارد، خیلی زیاد. ام‌روز مچ خودم را وقتی گرفتم که برخلاف همیشه، موقع ترجمه چراغ جی‌تاکم روشن بود. انگار که دلم بخواهد کسی از راه برسد و روی اسمم کلیک کند و کار را رها کنم. انگار که بخواهم کسی بیاید و حواسم را پرت کند، فراری‌ام دهد. یک جورهایی مثل این است که خودم چاقو به دست خودم را جراحی کنم. گاهی دلم می‌خواهد کسی از راه برسد، چاقو را از دستم بگیرد و بی‌هوشم کند. باز یادم می‌افتد که این از آن کارهایی است که خودتی و خودت. مطلقا تنهایی. مطلقا. 
دارم زخم‌های کهنه را باز می‌کنم. این روزهام این جوری می‌گذرند. 


پ.ن. تلخ است خواندن این‌جا؟ ما زن‌ها «عجز و لابه» می‌کنیم؟ نخوان عزیزم، نخوان. 

تیر ۲۳، ۱۳۸۹

تلخ

ته ته روزهام تلخ اند. از این تلخی‌ها که می‌نشینند روی جان و زندگی‌ات. آن قدر تلخ که بلد نیستم بنویسمش و این غم‌گین و مستاصلم می‌کند. 
ته ته روزهام تلخ اند. 

تیر ۲۲، ۱۳۸۹

ماندنت را قرار نه، مردنت را مزار نیست...

پلی هست توی ونیز به اسم Ponte dei Sospiri یعنی پل آه. من که نرفته‌ام البته. بابا هر وقت سر ذوق باشد و برود سراغ عکس‌های قدیمی‌اش و یاد دوران جوانی بیافتد، قصه‌ی پل آه را تعریف می‌کند. قصه می‌گوید آدم‌هایی را که توی دادگاه‌های تفتیش عقاید محکوم شده بوده‌اند، از مسیری به زندان می‌برده‌اند که از این پل می‌گذشته. محکومان برای آخرین بار منظره‌ی ونیز را از روی این پل می‌دیده‌ و آه می‌کشیده‌اند. به هم‌این دلیل هم اسم پل شده پل آه. 
قصه البته دروغ است. معماری پل طوری است که چیز زیادی از شهر دیده نمی‌شود و تازه، پل بعد از دوره‌ی تفتیش عقاید ساخته شده است. اما خب قصه، قصه‌ی غم‌گین قشنگی است و قصه‌های غم‌گین قشنگ معمولا عمر درازی دارند. 
توی بیروت هم صخره‌ای هست معروف به صخرة الموت. قصه‌ی صخره‌ی مرگ را میم روزی برایم تعریف کرد که داشتیم توی روشه قدم می‌زدیم و هوا سرد بود و من به این فکر می‌کردم که آخرین باری است که می‌بینمش. رسیده بودیم روبه‌روی صخره که سر از دریا درآورده. من خسته تکیه داده بودم به نرده‌های کنار پیاده‌رو و به دریا نگاه می‌کردم. بعد میم گفت که به این صخره می‌گویند صخره‌ی مرگ، چون خیلی از آدم‌هایی که توی عشق شکست می‌خورده‌اند، خودشان را از بالای هم‌این صخره پرت می‌کرده‌اند توی مدیترانه. می‌گویند روزی که عبدالحلیم حافظ هم مرده، چند زن آن‌جا خودکشی کرده‌اند. 
به گمانم این قصه هم دروغ است. صخره جوری و جایی است که تا بیایی خودت را برسانی به آن بالا، عشق و مشتقاتش از سرت پریده. معقول‌تر این است که خودت را از خلیج روبه‌روی صخره پرت کنی توی دریا. از این هم معقول‌تر این است که بعد از شکست عشقی برگردی خانه و چند روزی هق‌هق و فین‌فین کنی و شکلات بخوری. این‌ها را به میم نگفتم البته. وقتی کسی که یک زمانی دوستش داشته‌ای و دوستت داشته، دارد این‌جور داستانی را برایت تعریف می‌کند و تو بی‌رحمانه داری به این فکر می‌کنی که خدا را شکر، دیگر هیچ‌وقت نمی‌بینمش، دلیلی ندارد دروغ بودن قصه را مثل میخی فرو کنی توی مغزش. می‌توانی زبان به دهان بگیری و هم‌آن‌جوری خیره بمانی به دریا. 
حالا سردرد بدی دارم و یاد پل آه و صخره‌ی مرگ افتاده‌ام. فکر می‌کنم که آدم‌ها کجای این شهر طفلکی بی‌ در و پیکر من بیش‌تر آه کشیده‌اند؟ عاشق‌های شکست‌خورده کجا بیش‌تر خودکشی کرده‌اند؟ دارم به این فکر می‌کنم که آدم باید برود جایی زندگی کند که دست کم پل آهی و صخره‌ی مرگی داشته باشد. آن وقت آدم می‌داند برود سرش را کجا زمین بگذارد و بمیرد. شرطش البته این است که قصه‌ها را باور کنی.

تیر ۲۱، ۱۳۸۹

شب‌نشینی مصافحه‌های دشنه‌آلود

آزرده‌ام. تحمل کنایه و بازی با کلمه‌ها را ندارم. دوست دارم آدم‌ها ـ دست کم آدم‌های نزدیکم ـ صریح باشند. آدم‌های رک، سرراست و صریح را دوست‌تر دارم. این که کسی بخواهد با کنایه چیزی را به من بفهماند، آزرده‌ام می‌کند. حرف‌های ناخوش‌آیند اما آشکار را خیلی راحت‌تر تحمل می‌کنم تا کنایه‌هایی که باید هزارجور پیچ و تابشان دهم تا معنی واقعیشان را بفهمم. دوست ندارم مجبور باشم هر جمله‌ای را که می‌شنوم آن‌ قدر الک کنم که کلوخه‌های معانی پنهان رو بیایند. دلم می‌خواهد هر کلمه‌ای ـ خوب یا بد، تلخ یا شیرین ـ معنای خودش را داشته باشد. دل‌گیر می‌شوم از کنایه زدن و دروغ‌های قشنگ ساختن. احساس می‌کنم که روی گلوله‌ای از گه، یک لایه شکر پاشیده‌اند و اصرار دارند به‌جای شیرینی به خوردم بدهندش. دقیقا هم‌این قدر برایم تحقیرآمیز و تهوع‌آور است. 

تیر ۲۰، ۱۳۸۹

And I freeze with fear but I'm there for you

می‌ترسم. زیاد. مرگ‌بار. مثل بچه‌ی کوچکی که توی شهر بزرگ غریبه‌ای، وسط شلوغی خیابان مادرش را گم کرده و زبان اهالی شهر را هم بلد نیست. می‌ترسم. این حس غالبم است. وسط یک روز کاری، نیمه‌شب توی خواب و بیداری، موقع تماشای تلویزیون، لابه‌لای سطرهای کتاب، ترس یک‌باره حمله می‌کند و همه‌چیز بی‌معنا می‌شود. مطلقا بی‌معنا. 
می‌ترسم. زیاد. مرگ‌بار. 

تیر ۱۸، ۱۳۸۹

کز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلم

باید یاد بگیرم که با خواب از روی صبح روزهای تعطیل بپرم. صبح روزهای تعطیل غم‌گین‌ترین زمان جهان است. بیدار می‌شوم و انگار که کسی شب تا صبح تمام غصه‌های جهان را توی قلب من گذاشته. تنم از غصه درد می‌گیرد. تمام دنیا می‌شود حصار. بعد هم‌آن‌طور که توی تخت دراز کشیده‌ام یا توی خانه قدم می‌زنم تا زمان بگذرد، به این فکر می‌کنم که محال است این همه غم، غم من تنها باشد. از کجا می‌آید این آوار له‌کننده؟ یاد داءالصدف می‌افتم. من ندیده‌ام که داءالصدف چه‌جوری است، اما تاج‌‌جون می‌گوید که داءالصدف، بیماری ترس است. ترسی که هی نسل به نسل، آدم به آدم به ارث می‌رسد و آخرش یکی را از پا می‌اندازد. کسی چند قرن پیش دیده که مغول‌ها به خانه‌اش حمله کرده‌اند، کسی دیده که شهر را سوزانده‌اند، کسی دیده که همه‌چیز را لگدمال کرده‌اند و ترسیده. طفلک فقط ترسیده. دیده و دم نزده و ترسیده. تاج‌جون می‌گوید این ترس نمی‌میرد. می‌ماند. مثل لاک‌پشت پیری که ته ته یک آب‌گیر زندگی کند. سال‌ها می‌ماند. قرن‌ها می‌ماند. سینه به سینه، آدم به آدم، درست مثل رنگ پوست و چشم و مو به ارث می‌رسد. هیچ‌کس نمی‌داند که ترس‌ها از کی و از کجا به او رسیده‌اند. تا وقتی که ترسِ قرن به قرن انباشته‌شده آن‌قدر زیاد شود که بدن دیگر تحملش نکند. آن وقت است که داء‌الصدف خودش را نشان می‌دهد. 
من صبح روزهای تعطیل به این فکر می‌کنم که غم هم لابد مثل ترس است، نسل به نسل، سینه به سینه تا قرن‌ها بعد دوام می‌آورد. وگرنه این همه غم، صبح روزهای تعطیل از کجا روی سرم آوار می‌شوند؟ شاید قرن‌ها پیش، میان سلسله‌ی مادرهام، زنی به معشوقش نرسیده، شاید بچه‌ی زنی را جلوی چشم‌هاش کشته‌اند، شاید زنی له شده، هی له شده و هی هیچ نگفته. غم مانده هم‌آن‌جور، دست‌نخورده، کندنشده، کشنده، زهرآلود. مانده هم‌آن‌جور و دست به دست، سینه به سینه گشته تا رسیده به من. غم، حالا صبح روزهای تعطیل بیدارم می‌کند و خنجرش را می‌کشد روی گلویم، فرو می‌کند جایی بین کتف‌هام. من فکر می‌کنم که توضیحش باید هم‌این باشد. وگرنه صبح روزهای تعطیل، این همه غصه از کجا می‌رسد روی شانه‌هام؟

تیر ۱۷، ۱۳۸۹

فکر: پنجه‌های لرزان، بر گره، گره فزوده

داشتم آش‌پزخانه را می‌شستم. طبق معمول صدای موسیقی هم بلند. بعد رسید به «حبيبتي» کاظم الساهر. (بله، من دی‌روز تصمیم کبرا گرفته بودم که کم‌تر آهنگ‌های عاشقانه گوش کنم. صبح که بیدار شدم، فهمیدم که تصمیم مزخرف بی‌خودی گرفته‌ام. اصلا این بازه‌ی زمانی بهشت - جهنم زندگی‌ام جان می‌دهد برای آهنگ‌های عاشقانه گوش کردن. تصمیم دی‌روزم باد هواست. واقعیت این است که من آدمی‌ام که آهنگ‌های عاشقانه گوش می‌دهم و پاش بیافتد، این قدر گریه می‌کنم که چشم‌هام از کاسه در بیایند. واقعیت این است و واقعیت خوب قشنگی هم هست. چرا باید باش بجنگم؟) 

من این آهنگ را دوست دارم. هم به خاطر صدای کاظم الساهر و هم به خاطر شعرش:
حبيبتي ان يسألوكِ عنّي يوما فلا تفكري كثيرا
قولي لهم بكل كبرياء يحبني يحبني يحبني كثيرا
صغيرتي ان عاتبوكِ يوما كيف قصصتِ شعركِ الحريرا
قولي لهم انا قصصتُ شعري لانّ من احبه يحبه قصيرا

با هم‌این عربی‌ای که توی مدرسه خوانده‌ایم هم می‌شود فهمیدش:
محبوبم، اگر درباره‌ی من از تو پرسیدند، خیلی فکر نکن. با همه‌ی غرورت بگو: خیلی خیلی خیلی دوستم دارد.
دل‌بندم، اگر روزی سرزنشت کردند که چرا موهای ابریشمی‌ات را کوتاه کردی، بگو چون کسی که دوستش دارم، موهایم را کوتاه می‌پسندد.

شعر ساده‌ای است. من همیشه دلم غنج می‌رود موقع شنیدنش. بعد ام‌روز، هم‌آن‌طور که وسط آش‌پزخانه ایستاده بودم، فکر کردم پس چرا زن‌هایی را که سر و شکلشان را به سلیقه‌ی شوهرشان درست می‌کنند، مسخره می‌کنم؟ چرا آن روز توی آرایش‌گاه که زنی گفت موهایش را قرمز می‌کند چون شوهرش دوست دارد، توی دلم پوزخند زدم؟ چرا چیزی که توی شعر این‌قدر قشنگ و عاشقانه است، توی واقعیت مبتذل به نظر می‌رسد؟ چون توی شعر از «معشوق» حرف می‌زنیم و توی واقعیت از «شوهر»؟ این گارد گرفتن مسخره در برابر غولی به اسم شوهر را از کجا می‌آورم؟ چند بار تا حالا زنی را توی ذهنم به خاطر این‌جور چیزها کوچک دیده‌ام؟ حس می‌کنم بی‌رحم، بی‌انصاف و خشک‌مغز بوده‌ام. غصه‌ام می‌شود که گاهی این‌جوری درباره‌ی آدم‌ها قضاوت کرده‌ام. غصه‌ام می‌شود.

مرا با روزگار خویش بگذار

کاری را که دستم بود، تمام کردم و ای‌میل زدم. می‌خواهم پنج‌شنبه، جمعه و شنبه‌ی تعطیلم مال خود خودم باشد. صدای تلویزیون را بلند کرده‌ام که گزارش بازی آلمان و اسپانیا را هم‌این‌طور که پای کامپیوتر نشسته‌ام، بشنوم. بعد از ماه‌‌ها رفتم سراغ میل‌باکسم توی یاهو. 245 تا ای‌میل داشتم. محض رضای خدا یکی‌شان را هم نخواندم. همه را هم‌آن‌طور فله‌ای ریختم دور. حوصله نداشتم ای‌میل‌های بیات را بخوانم و آخرش هم ببینم که هیچ. 
حالا رسیده‌ام به آن ساعت‌هایی که غم‌گین‌ام، که حس می‌کنم دنیا خالی است، خالی اما سنگین. دی‌روز میم تلفن کرده بود که بپرسد دوست دارم برای تماشای بازی بروم سینما؟ بلیط داشت ظاهرا. گفتم که نه. شلوغی حالم را بد می‌کند. 
یک فیلمی هست از سه سالگی من. سه ماه مانده به چهار سالگی در واقع. اواخر اسفند 63. بعد از تشییع جنازه‌ی عمو علی. همه‌ خانه‌ی مادربزرگم جمع بوده‌اند. مامان دوربین را گرفته دستش و از بچه‌هایی که تشییع جنازه فرصتی شده بوده برای بازی دسته‌جمعی‌شان فیلم‌برداری کرده. برادره هست و لشکر پسرعموها و پسرعمه‌ها و یکی دوتا دختر قبیله‌ی پدری. از من تا اواخر فیلم هیچ خبری نیست. آخرش مامان یک‌ گوشه‌ای پیدام کرده. بعد می‌پرسد که چرا با بچه‌های دیگر بازی نمی‌کنی؟ من، دخترک تپلی سرخ و سفید مو قهوه‌ای، می‌گویم: شلوغه، حوصله‌ی شلوغی ندارم. بعد رو می‌کنم آن ور و می‌روم. حالا هم، هم‌آن دخترک‌ام. گریزان‌‌ام از شلوغی. 
میم می‌گوید باید بیش‌تر تمرین کنم،‌ باید یاد بگیرم که جمعیت را تحمل کنم. من فکر می‌کنم که چی؟ که چی؟

تیر ۱۶، ۱۳۸۹

تو کدوم رنگی؟ کدوم بو؟ اگه سکه‌ای، کدوم رو؟

بدنم دیوانه شده. یخ می‌زنم، گر می‌گیرم، یخ می‌زنم، گر می‌گیرم. هی می‌روم کولر را روشن می‌کنم و جلوی بادش می‌ایستم. بعد سردم می‌شود و مچاله می‌شوم لابه‌لای لحاف تا وقتی که دوباره گر بگیرم. بدتر از همه این که مثل گرگ گرسنه‌ام. الان دو روز است که یک‌بند دارم می‌خورم. توی هم‌این دو ساعتی که خانه‌ام، چهارتا بستنی یخی خوردم، دو لیوان آب هندوانه. بعد سردم شد، شیرکاکائوی داغ درست کردم با عسل. بعد گفتم که عزیزم به خودت و معده‌ات استراحت هم بدهی بد نیست، یادم افتاد به Have a break, have a Kit Kat، دوتا هم کیت‌کت خوردم با قهوه. حالا هم ظرف بزرگ سالاد را گرفته‌ام توی بغلم و قرچ‌قرچ‌کنان مشغول خوردن‌ام.
حال روحی‌ام؟ یک چیزی خل‌خلانه‌تر از حال جسمی‌ام. یا روی عرش‌ام از خوشی، یا دارم هم‌این‌جوری مثل ابر بهار گریه می‌کنم. ور احساساتی افراطی‌ام غالب است به ور منطقی‌ام. هی بعضی‌وقت‌ها باید حواسم جمع باشد که این من نیستم، این یکی دیگر است که توی من قایم شده. هی آیتم ستاره‌دارِ جدیِ بعدا بخوان انباشته کرده‌ام توی گودرم. کی حوصله دارد وقتی هم‌این‌جوری هی تب و لرز می‌کند و هی یکی توی کمرش چاقو می‌زند و هی به‌شکل درمان‌ناپذیری گرسنه است، بنشیند مصاحبه با فوکو بخواند. قسم می‌خورم که خود فوکو هم اگر جای من بود، حال نداشت مصاحبه‌ی خودش را بخواند. تصمیم کبرا گرفته‌ام که آهنگ‌های عاشقانه هم کم‌تر گوش کنم. به من چه که یکی عاشق یکی دیگر شده و عشق بابای بابای بابای عاشق را سوزانده. هر کسی هر جای دنیا به هر زبانی که عاشق شده، من توی چند ماه گذشته دست کم یک بار برایش گریه کرده‌ام. بس است دیگر. 
پول‌دار که شدم، یک غار می‌خرم برای این‌جور روزهایی. اینترنت و دست‌شویی و حمام متمدنانه اگر داشته باشد، بقیه‌ی مشکلات غارنشینی را تحمل می‌کنم. (حرف مفت طبعا. بروم ببینم چه جک و جانورهایی دارد، از جانم سیر می‌شوم لابد.)
آن شعره بود که آخرش می‌گفت I'm just happy that cows can't fly، بله. حالم این است دقیقا. قرچ قرچ قرچ.

تیر ۱۵، ۱۳۸۹

Inside, the memory of your face

نوزده ساله بودم. تابستان بود و استخر تازه‌ی خلوتی کشف کرده بودم که آدم را از روزهای بلند داغ نجات می‌داد. هفته‌ای سه چهار بار می‌رفتم آن‌جا. کرال سینه را خوب بلد بودم. اما هیچ‌وقت بلد نبودم به پشت روی آب دراز بکشم. حسرت بزرگم هم‌این بود. دخترهای دیگر را می‌دیدم که روی آب دراز کشیده‌اند و خودم را می‌کشتم که بیش‌تر از ده ثانیه به پشت روی آب بمانم و نمی‌شد. فرو می‌رفتم توی آب و غصه‌ام می‌گرفت. 
آخرهای تابستان، یک روز که داشتم باز هم تمرین می‌کردم و اثر نداشت، دختری که همیشه توی استخر می‌دیدمش، آمد کنارم. گفت: تو دراز بکش، من نگهت می‌دارم. دراز کشیدم روی آب. دست‌هاش را گذاشت زیر کمرم و کنارم راه رفت. چند دقیقه که گذشت، گفت: نترس، من نزدیک‌ام. بعد دست‌هاش را خیلی آرام از زیر کمرم کشید بیرون. من به پشت ماندم روی آب. برای اولین بار توی عمرم. صورتش را می‌دیدم که می‌خندید.
تابستان که تمام شد، دیگر ندیدمش. هنوز هم گاهی وقتی به پشت روی آب دراز کشیده‌ام، دنبال صورتش می‌گردم، دنبال صورت آدمی که وقتی نوزده ساله بودم، روی آب نگهم داشت. 

تیر ۱۴، ۱۳۸۹

My heart is not a football for you

از آدم‌هایی که رفتارشان را این‌جوری توجیه می‌کنند که «...چون عصبانی بودم»، می‌ترسم. این را بعد از یک تجربه‌ی خیلی سخت، خیلی دردآور و خیلی بی‌رحمانه یاد گرفتم. عصبانیت را می‌فهمم اما به آدم عصبانی حق نمی‌دهم هر رفتاری را به بهانه‌ی عصبانی بودن توجیه کند. بعضی حرف‌ها، بعضی کارها مثل گلوله‌‌ای هستند که شلیک کنی. گلوله، زخمی می‌کند و می‌کشد. گلوله درد دارد. حالا چه با عصبانیت شلیک شده باشد، چه با آرامش. عصبانی بودن به کسی حق نمی‌دهد که تفنگش را بردارد و دیگران را به رگبار ببندد.
مرداد ام‌سال، می‌شود چهار سال که این را یاد گرفته‌ام. خوش‌حال‌ام که خودم را از میدان تیرش نجات دادم. خوش‌حال‌ام که آن‌قدر نایستادم که گلوله‌اش به قلبم بخورد. خوش‌حال‌ام که یک روز گرم تابستان، جایی توی پیاده‌روی شرقی ولی‌عصر، بین ونک و میرداماد، گوشی‌ام را خاموش کردم و دیگر هیچ‌وقت برنگشتم. ام‌روز که از آن‌جا می‌گذشتم، یادم آمد.

تیر ۱۳، ۱۳۸۹

در جیبم ستاره‌ای است...

خوب‌ام. یک جور خوبی خوب‌ام. شرح هم نمی‌دهم که چه‌جور و چرا. یک چیزهایی را این‌جا می‌نویسم، یک‌ چیزهایی را توی وب‌لاگ مخفیه، یک چیزهایی را توی دفترچه قرمزه، یک چیزهایی را هم اصلا نمی‌نویسم. این یکی از آن‌هایی است که هر چه هست، توی دسته‌ی اول نیست. این‌قدر بدانید که خوب‌ام. احساس وظیفه کردم که وقتی مرتب از سیل روان اشکم نوشته‌ام، حالا که خوب‌ام هم بیایم بنویسم ازش. دنیا البته بهشت نشده. دو روز دیگر هم با سر زمین می‌خورم و «روز از نو، روزی از نو، کودکانه بازی از نو». حالا ولی خوب‌ام. این‌قدر که هی کریستینا آگیلرا می‌خواند: Ain't no other man but you، هی بس نیست.

تیر ۱۰، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 5

دارد حرف می‌زند. تند و تند. طبق معمول اتفاق «عجیب و غریبی» را با هیجان تعریف می‌‌کند. من هر چند دقیقه یک‌ بار آهانی، اوهومی، که این‌طوری، چیزی می‌گویم که خیالش راحت شود حواسم هست. حواسم هست، اما دیگر انتظار ندارم که اتفاق‌های عجیب و غریبش واقعا عجیب و غریب باشند. بعد از این همه وقت یاد گرفته‌ام که منطق ذهنی ما دو نفر با هم متفاوت است. زندگی و جهان او زنجیره‌ای است از اتفاق‌های عجیب و غریب. همه چیز را یک‌ جوری وصل می‌کند به متافیزیک و نیروهای خارق‌العاده. دوشنبه برایش روز بدی بوده چون اتفاق‌های عجیب و غریبی افتاده‌اند: صبح وقتی داشته عقب عقب راه می‌رفته، پاش گیر کرده به گل‌دان و زمین خورده. هم‌این نشانه‌ای بوده که نباید از خانه بیرون بیاید چون روز، روز بدی است. اما از خانه بیرون آمده و اتفاق عجیب و غریب دیگری افتاده: بنزین ماشین وسط راه تمام شده.
من یک قاعده‌ی ذهنی دارم و آن هم این است که چیزی را که می‌شود با فیزیک توضیح داد، به متافیزیک آویزان نکن. نتیجه‌ی منطقی و قابل پیش‌بینی عقب عقب راه رفتن، این است که بالاخره پات به جایی گیر کند و کله‌پا شوی. نتیجه‌ی منطقی چک نکردن آمپر بنزین، این است که بمانی وسط راه. پای متافیزیک و نشانه‌ها را وسط کشیدن، صرفا به این درد می‌خورد که تقصیر را بیاندازی گردن یکی که زورش از ما بیش‌تر است و بنابراین با خیال راحت از همه چیز شانه خالی کنی.
حالا دارد هم‌این طور سلسله‌ای از اتفاق‌های عجیب و غریب اخیرش را تعریف می‌کند، و من هم آهانی، اوهومی، که این‌طوری، چیزی می‌گویم و متافیزیک پر رمز و رازش را ترجمه می‌کنم به فیزیک دو دوتا چهارتای خودم. واقعیت این است که فیزیک همیشه برای من هیجان‌انگیزتر از متافیزیک بوده. هیجان‌انگیزتر و دوست‌داشتنی‌تر.