خرداد ۱۴، ۱۳۸۹

A true story

از فامیل‌های دور بود. اما رفت و آمد داشتیم. زن و شوهر با مامان و بابا صمیمی بودند و ما بچه‌ها با هم. سال 75، دو سه روز بعد از تولد پانزده سالگی‌ام رفته بودیم خانه‌ی آنها. مرد که فهمید چند روز قبل پانزده ساله شده‌ام، رفت توی اتاق کارش و با یک کتاب برگشت. گفت که اگر از قبل می‌دانست حتما کتاب به‌تری برایم می‌خرید. قاعده‌ی خانه‌شان این بود که به همه کتاب هدیه می‌دادند. مناسبتش هم فرقی نمی‌کرد. هدیه دادن چیزی جز کتاب خیلی به‌ندرت پیش می‌آمد. «لذات فلسفه»ی ویل دورانت بود. هنوز دارمش. 
چند سال پیش مرد سرطان خون گرفت. کارشان شد از این کشور به آن کشور رفتن برای درمان و آزمایش روش‌های جدید. این‌جا هم که بودند، حالش آن‌قدرها خوب نبود که بشود مثل قدیم‌ترها معاشرت کرد. می‌رفتیم، یک ساعتی از این‌ در و آن‌ در حرف می‌زدیم و برمی‌گشتیم.
چند هفته پیش زن تلفن کرد که تازه برگشته‌اند و آخرین آزمایش‌ها نشان داده‌اند که سرطان شکست خورده. گفت که خوب است اگر برویم و مثل آن وقت‌ها دور هم باشیم. رفتیم. به مرد گفتم که هنوز کتاب را دارم. گفت واقعا؟ خودش هم یادش نبود. بعد گفتند حالا که سرطان گورش را گم کرده و بچه‌ها هم سر و سامان گرفته‌اند، می‌خواهند بروند توی یک شهر آرام‌تر پیر شوند و کتاب بخوانند. دو سه ساعت بحث کردیم که کجا به‌تر است. 
دو روز بعد خبر آمد که مرد مرده. نه از سرطان، خیلی آرام توی خواب سکته کرده و مرده. زن هم می‌رود پیش یکی از بچه‌هاش، چند هزار کیلومتر دورتر. «لذات فلسفه» مانده روی میز کنار تخت من.

۱ نظر:

  1. مرد یک باره چه زود پیر شد و رفت. نه خودش فکرش را می کرد و نه کتاب هایی که در انتظار خوانده شدن بودند.

    پاسخحذف