خرداد ۲۵، ۱۳۸۹

The loss, the full extent

بیدار که شدم حوصله‌ی سر کار رفتن نداشتم. تلفن کردم به رئیس که دیرتر می‌آیم، شاید هم نیایم. گفت «باشه عزیزم، یه‌کم استراحت کن. می‌خوای تا آخر هفته نیای؟». فکر می‌کنم دی‌روز که لئونارد کوهن داشت The letters‌ را می‌خواند و من طبق معمول زدم زیر گریه و چشم‌هام قرمز شدند، متوجه گریه کردنم شده. کاریش نمی‌شود کرد دیگر. حالا تا چند روز الکی الکی قربان‌ صدقه‌ام می‌رود، از کارم تعریف می‌کند و یک جور مبالغه‌آمیزی به شوخی‌هام می‌خندد. بدتر از همه این که به بهانه‌های جورواجور می‌آید که بپرسد «اوضاع چه‌طوره دختر خوب؟» یا «روبه‌راهی دختر خوب؟». کاریش نمی‌شود کرد. 
طاقت آدم‌های دیگر را نداشتم. رفتم تنهایی دو سه ساعتی پیاده‌روی کردم. توی هم‌آن مسیر قدیمی پیاده‌روی‌های شب‌های زمستان سه سال پیش با آنا. پیاده‌رو تمیز بود. آفتاب می‌تابید روی برگ‌های درخت‌ها و هزار جور سبز می‌گذاشت جلوی چشم‌هات. شلوغی صبح‌های زود خیابان‌ها فروکش کرده بود. عطری را که زده بودم، دوست داشتم. بک بچه گربه‌ی خیلی بانمک دیدم. صبح بی‌نقصی می‌شد اگر بغض آن‌جور امانم را نبریده بود، اگر گریه‌ام بند می‌آمد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر