خرداد ۱۷، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 4

عصبانی بود. مثل خودم. مثل همه‌ی آدم‌های دیگر دور و برم. کی را می‌شناسید که عصبانی نباشد این‌ روزها؟ عصبانیتش را می‌فهمم. جریحه‌دار و ترسیده‌ایم و عصبانیت معمولا سرپوشی است که آدم‌ها روی زخم‌ها و ترس‌هایشان می‌گذارند. لابد فکر می‌کنیم عصبانیت به‌تر، شجاعانه‌تر و آبرومندتر از زخمی و ترسو بودن است. 
عصبانی بود و من عصبانیتش را می‌فهمیدم. توی عصبانیت حرفی زد که نباید. غم‌گینم کرد. با این همه حرفی نزدم. چیزی گفتم که بخندد و آرام بگیرد. حالا، چند ساعت بعدتر، نشسته‌ام این‌جا و دلم هنوز غم‌گین است. آدم که به خودش نمی‌تواند دروغ بگوید. حقیقت این است که دلم را رنجانده. بدتر از آن، غم‌گین‌ام چون فکر می‌کنم خودم را بی‌سپر انداخته‌ام توی میدان عصبانیتش. انگار که خودم پشت خودم را خالی کرده باشم. 
دارم قضیه را زیادی بزرگ می‌کنم؟ تا فردا صبح یادم می‌رود و آرام‌تر می‌شوم؟ بعد دوباره می‌گذارم ترکش عصبانیتش به من بخورد؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر