خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

Heaven can wait up high in the sky

ظهر سه‌شنبه بود. به قول مادربزرگم جـِرِنگه‌ی آفتاب. جرنگه‌ی آفتاب طبق تعریف وضعیتی است که فقط در ظهرهای تابستان (و با کمی ارفاق اواخر بهار) اتفاق می‌افتد و آفتاب آن‌قدر داغ است که می‌تواند مخ آدم را بخار کند. صبح زود راه افتاده بودیم و دقیقا جرنگه‌ی آفتاب بود که بابا یادش آمد آن طرف‌ها جاده‌ای فرعی هست که می‌رسد به جایی وسط‌ جنگل. جاده‌ی فرعی را آن‌قدر ادامه دادیم که شد خاکی. از سه چهار روستا گذشتیم. هرچه از جاده‌ی اصلی دورتر می‌شدیم، روستاها هم روستاتر می‌شدند. بنگاه‌های معاملات ملکی با اسم‌های هم‌خانواده‌ی عدالت و صداقت و اطمینان کم‌تر، گاوها و گوساله‌های دو طرف جاده بیش‌تر، ویلاهای زشت وصله‌ی ناجور تقریبا هیچ. من توی انبوه شلخته‌ی آهنگ‌هام، چیز جدیدی کشف کرده بودم و مست آهنگ و کرخت از گرما جاده را دید می‌زدم که هی می‌رفت و تمام نمی‌شد.
آخرش رسیدیم به جایی که رودخانه جنگل را دو نیم کرده بود و می‌شد آن ور رود، دور از دست‌رس ما آدم‌ها، حیوان‌ها را دید که آب می‌خوردند. پیاده شدم. پاچه‌های شلوارم را زدم بالا. کفش‌هام را درآوردم و پا گذاشتم توی آب رودخانه. سردی آب تنم را بیدار کرد. نشستم روی تکه سنگی وسط آب. مشت‌مشت آب برداشتم و سر و صورت و گردنم را خیس کردم. یک تکه ابر کوچولو آمد و مهربانانه جلوی آفتاب ایستاد. مامان که رفته بود قدم بزند، با دست‌های قرمز پر از تمشک برگشت. برای چند لحظه انگار دنیا آرام گرفت.

۱ نظر:

  1. من بالاخره تونستم نظر بدم....هوووورااااااااااااااا

    پاسخحذف