تیر ۰۶، ۱۳۸۹

مغلوب قلب من نشو، ستیزه کن با پیکرم

احساسم؟ احساسم مثل احساس لاک‌پشتی است که لاکش خیلی بزرگ‌تر از زورش باشد. هی با خودش لاک را بکشد این‌ور و آن‌ور. تنم زیادی سنگین است به نظرم. یک آپشنی باید باشد توی زندگی که تنت را چند روزی بگذاری توی انباری و خودت هم گم و گور شوی. تن که نداشته باشی، گم و گور شدن آسان است.
گریه کردم. تمام این سه روز تعطیل را به هر بهانه‌ای که بود، گریه کردم. هی توی گودر کامنت‌های خنده‌دار گذاشتم و گریه کردم. توی دفترچه قرمزه نوشتم و گریه کردم. زیر دوش گریه کردم. فیلم هپی‌اند احمقانه دیدم و گریه کردم. توی خواب گریه کردم. موقع آش‌پزی و شستن حمام و گردگیری خانه گریه کردم. پشت چراغ قرمز همه‌ی چهارراه‌ها گریه کردم. تنگ خالی ماهی خوش‌گل مرده‌ام را دیدم و گریه کردم. به گل‌دان‌ها آب دادم و گریه کردم. تمام نشد گریه‌ام ولی. بغض هم‌این‌جوری نشسته بیخ گلوم. تن اگر نداشتم، بغض هم جایی نداشت برای نشستن لابد. گریه هم نمی‌کردم این‌قدر. تن اگر نداشتم.

۱ نظر:

  1. غمگینم. غمگینم. از آن غم‌های بی‌‌امان، بی‌دلیل، بی‌درمان. ادای آدم‌های شاد را در می‌آورم و این چیزی از غم کم نمی‌کند. غم می‌ماند همین‌جا، توی چشم‌هام، توی گلوم، راه نفس را می‌بندد. شب‌ها توی خانه راه می‌روم و هی چشم‌ها پر اشک، هی بغض، کشنده. بهانه می‌آورم برای قرمزی چشم‌هام: حساسیت، شامپو، خواب... خسته‌ام. غم نمی‌رود. می‌نشیند کنارم، می‌نشیند روی بودنم، دراز می‌کشد روی تختم، سرش را می‌گذارد روی بالشم. خوابم می‌برد. غم نمی‌رود. بیدار می‌شوم. غم نمی‌رود. هی شبی هزار بار، هی حسرت خواب، هی حسرت فراموشی. هی شعر،... غم نمی رود.
    .
    غمگینی هاتو اینقدر خوب می نویسی که می ره رخنه می کنه بین استخون های آدم

    پاسخحذف