تیر ۰۵، ۱۳۸۹

حکایت بارانی بی‌امان است این‌گونه که من...

باید ازت بنویسم بابا. باید بنویسم که چه بندر امنی هستی. که چه‌طور آرام و قرار می‌گیرم توی سایه‌ی بودنت. باید بنویسم که دست‌هات را دوست دارم و موهای سفید روی شقیقه‌هات را و چین‌های ریز کنار چشم‌هات را، بویت را، بغلت را. و صدات را وقتی که آواز می‌خوانی. بیدار شدن روزهای تعطیل را با صدای آوازت توی آش‌پزخانه باید بنویسم. باید بنویسم که وقتی عبدالحلیم حافظ می‌خواند «كفايه نورك علي» من فقط یاد تو می‌افتم. باید بنویسم که چه‌طور دستم را می‌گیری و از میدان‌های مین می‌گذرانی‌ام. باید بنویسم که دوستت دارم، حتی وقتی که عصبانی‌ام می‌کنی، حتی وقتی که عصبانی‌ات می‌کنم. یک‌جور عجیب بی‌وقفه‌ی ناگزیری دوستت دارم. جوری که نوشتنش هم به گریه‌ام می‌اندازد.
بابا، باید بنویسم. باید این بار که بغلم می‌کنی، توی گوشت بگویم. باید این بار که داری می‌روی فرودگاه و می‌آیی که پیشانی‌ام را توی خواب ببوسی، بیدار شوم، دستم را حلقه کنم دورت و بگویم دوستت دارم. 
باید ازت بنویسم بابا. 


۲ نظر:

  1. ببین من اینو واسه بابای خودم به نام خودم فرستادم شرمنده
    ولی مطمئنم که بابام واسه کس دیگه ای نمی فرسته

    پاسخحذف