تیر ۰۴، ۱۳۸۹

می‌روی، پاره‌های تنم در اتاق می‌ماند.

وسط کار، وقتی داشتم با کلمه‌ها سر و کله می‌زدم، یادم آمد. همه‌‌چیز یادم آمد. بی‌امان و وحشیانه. یکی انگار از تو به پیشانی‌ام ضربه می‌زد، انگار قلبم را رنده می‌کرد و من صداش را می‌شنیدم: خرش، خرش، خرش. 
کامپیوتر را خاموش کردم، چای‌ساز را از برق کشیدم و خودم را پرت کردم روی تخت. خوابیدم و خواب دیدم که توی بغلت خوابیده‌ام. آرام و امن. بیدار که شدم همه‌چیز ادامه‌ی قبل بود. هنوز صدای رنده شدن را می‌شنوم: خرش، خرش، خرش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر