تیر ۰۱، ۱۳۸۹

ستارگانی که لای پیرهنت یافته‌ام

عصر که برگشتم خانه، مامان و بابا با هم رفته بودند بیرون. از این بیرون‌ رفتن‌های دوتایی لاوی‌داوی مخصوص خودشان. وقتی می‌خواهم سربه‌سرشان بگذارم، می‌گویم لاوی‌داوی. هر بار هم خنده‌شان می‌گیرد. بعد مامان یک‌جور قشنگی به‌م چپ‌چپ نگاه می‌کند و می‌گوید: «چه‌جور حرف زدنه این؟» که وسوسه می‌شوم هی بگویم لاوی‌داوی. 
رفتم توی آش‌پزخانه و دیدم خبری از شام نیست. حوصله‌ی آش‌پزی داشتم. آستین‌هام را زدم بالا و مشغول شدم. بابا تلفن کرد. گفتم دارم برای لاوی‌داوی‌هام شام درست می‌کنم. صدای خنده‌‌شان را شنیدم.
خوشم می‌آید که بعضی وقت‌ها لوسشان کنم. دوست دارم بعضی وقت‌ها جاهایمان را عوض کنیم. من بشوم مامان و آن‌ها بشوند بچه‌هام. دوست دارم که، چه می‌دانم، یک‌جوری قایمشان کنم از دنیا. این‌جور وقت‌ها موهای مامان را شانه می‌کنم یا برای بابا از آن شربت‌هایی درست می‌کنم که دوست دارد. می‌چرخم هی دور و برشان. بابا می‌‌گوید: «باز این شد ام ابیها». می‌خندد. من عاشق خنده‌های بابا هستم. آن‌جوری که می‌خندد و کنار چشم‌هاش چین می‌افتد و من دلم ضعف می‌رود. گاهی دلم می‌خواهد زمان را متوقف کنم که از این پیرتر نشوند. که هم‌این‌جا بمانند، هم‌این‌جا بمانم. 
از در که آمدند دلم می‌خواست این‌قدر محکم بغلشان کنم که بشویم یک تکه. جدا نشویم هیچ‌وقت. چه احساساتی دل‌نازکی شده‌ام باز. چهار کلمه‌ی دیگر اگر بنویسم، می‌شوم ابر بهاری. بروم به لاوی‌داوی‌هام شام بدهم.

۲ نظر:

  1. می دانم هستی.
    ولی بیشتر، تا جایی که می توانی از داشتن شان لذت ببر.
    از اینکه هستند.
    از اینکه حس می کنی شان.
    لمس می کنی شان.
    می بینی، می بویی، می شنوی.

    نمی دانمی چه لذت ها و نعمتی هایی داری.

    سرشان و سرتان سلامت. تا همیشه در کنار هم شاد باشید.

    پاسخحذف
  2. midooni heset ye jooraii kheili jalebe!!!!engar ba dastat mitooni hatt hesse lazize 1 khatereh ham lams koni.tabrik migam...

    پاسخحذف