خرداد ۳۰، ۱۳۸۹

شهری که مرگ در فنجان‌های قهوه‌اش پنهان است

پارسال روز تولدم این و آن تلفن می‌کردند که تبریک بگویند و هیچ‌کس حال و حوصله‌ی این حرف‌ها را نداشت. همه‌ی تبریک‌ها صرفا از روی آداب‌دانی بود. انتظاری هم نمی‌شد داشت. خودم هم به زور می‌خندیدم و تشکر می‌کردم. ظهرش، آن سخن‌رانی بود و همه می‌دانستیم که فردا هر چه باشد، خوب نیست. به روی خودم نمی‌آوردم. آدم ابلهانه دلش می‌خواهد روز تولدش بشود سرچشمه‌ی شادی و خوشی و بیست و نه خرداد پارسال، قحط شادی و خوشی بود.
شبش با بغض خوابیدم. اگر اصلا خوابیده باشم. تا صبح کابوس بود. صبح زود رفتم سر کار. بعد از آن همه کابوس، توی تخت‌‌خواب ماندن ترس‌ناک‌ بود. دست و دلم که به کار نمی‌رفت. نگران عصر بودم. شافل ویندوز مدیا پلیر را زده بودم، ایستاده بودم کنار پنجره و آسمان را نگاه می‌کردم. من و سین بودیم فقط. بقیه هنوز نیامده بودند. تا رسید به «غیر انت» سعاد ماسی. بی‌ربط بود، کاملا بی‌ربط. ولی انگار مال هم‌آن لحظه، مال هم‌آن حال خراب بود. اشک‌هام تندتند آمدند پایین. سین که رفته بود چای بریزد، برگشت توی اتاق. لیوان‌های چای را گذاشت روی میز، بی‌ هیچ حرفی آمد کنار پنجره و بغلم کرد. اولین گریه‌ی بیست و هشت سالگی‌ام بود.
شب خسته و ترسیده و غم‌گین که برگشتم خانه، مچاله شدم توی تختم. نمی‌دانم چه‌قدر گذشت. میان خواب و بیداری، شنیدم که بابا هی می‌گفت: وای، مرد، مرد. دویدم از اتاق بیرون. ایستاده بودم آن وسط، حیران. باورم نمی‌شد هنوز. داشتم خفه می‌شدم. رفتم توی بالکن. گریه‌ام تمام نمی‌شد. این دومین گریه‌ی بیست و هشت سالگی‌ام بود.
بعدش دیگر حسابش از دستم در رفت.

۲ نظر: