خرداد ۲۸، ۱۳۸۹

شب کمین کرده روبه‌روی من

غذا را که کشیدیم و با مهمان‌ها نشستیم سر میز شام، بچگک شروع کرد به بداخلاقی. باباش که چپ‌چپ نگاهش کرد، بغض کرد و لب برچید. دلم سوخت برای چشم‌های غصه‌دارش. بلند شدم و بغلش کردم. دستش را محکم حلقه کرد دور گردنم. گفتم اشتها ندارم. نداشتم خب. آوردمش توی اتاقم. توی تاریکی ایستاده بودم وسط اتاق و دست‌هاش دور گردنم محکم پیچیده بود. گفتم غصه داری؟ سرش را گذاشت روی شانه‌ام. اشک‌هام ریختند روی صورتم. سرش را آورد بالا. دست کشید روی صورتم. گفت: عمه، دوست زیــــــــــاد. ترجمه‌اش می‌شود: عمه، دوستت دارم زیاد. گفتم: منم دوستت دارم، زیاد. گفت: گریه، چیرا؟ گفتم: بزرگ می‌شی، به‌ت می‌گم. 
حرف مفت البته. این از آن چیزهایی است که هیچ‌وقت به هیچ‌کس نمی‌گویم. بچگک هم بزرگ می‌شود و هیچی از ام‌شب یادش نمی‌ماند.

۲ نظر:

  1. هیجان‌زده‌ام که می‌بینم یک عمه‌ای با برادرزادش یه همچین رابطه‌ای داره

    پاسخحذف
  2. delam khast ke yek bacheaki bashad ke dastash ra bogzarad dore gardanam feshar bedahad ! bad jur delam khast

    پاسخحذف