خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

And I miss you like hell

قول داده‌ام که درباره‌ی لکه‌ی نفتی خلیج مکزیک چیزی بنویسم. «قول داده‌ام» کمی اجباری جلوه‌اش می‌دهد انگار. اجباری نبود. دی‌روز داشتیم با ب حرف می‌زدیم و پرسید که دوست دارم چیزی درباره‌ی این ماجرا برای مجله بنویسم؟ بله، دوست دارم. تا آخر خرداد هم برای نوشتنش وقت دارم و بنابراین اجبار و عجله‌ای در کار نیست. از نوشتن اجباری یا عجولانه و شتاب‌زده متنفرم. احتمالا یکی از دلایلی است که سخت می‌توانم برای جایی مرتب و زمان‌بندی‌شده بنویسم. 
حالا ام‌روز صبح زود بیدار شده‌ام که بیش‌تر و به‌تر درباره‌اش بخوانم و دریغ از یک ثانیه حواس جمع. همه‌اش یاد کابوس دی‌شب می‌افتم که سقف افتاده بود روی قفسه‌ی سینه‌ام و داشتم له می‌شدم زیر وزنش. بیدار می‌شدم و نگاه می‌کردم به سقف تا مطمئن شوم که هنوز سر جای خودش است و باز تا خوابم می‌برد، سقف روی قفسه‌ی سینه‌ام بود. 
دل‌تنگ‌ام، جوری که هرکس هرجای دنیا دلش تنگ باشد، بغض من می‌ترکد. خیلی دل‌تنگ‌ام. 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر