تیر ۰۷، ۱۳۸۹

قصیده‌ی لب‌خند چاک‌چاک

از آن روزهای شلوغ لعنتی بود. از آن روزهای «بذارین پن دیقه واسه خودم باشم». چهار بار برای خودم چای ریختم و هر چهار بار هم چای سرد شد و از دهن افتاد، بس که هی مجبور بودم از این‌ ور بدوم آن ور و جواب این و آن را بدهم. تنها «پن دیقه‌»های خودم وقت‌هایی بود که با رئیس تلفنی صحبت می‌کردم و هم‌زمان توی گودر می‌چرخیدم. کارم که تمام شد با سین دو رفتم که کفش بخرد. نخرید، در عوض من یک جفت کفش پاشنه‌کنفی خریدم که هرچند خوش‌گل نیست ولی حسابی راحت است و می‌شود باهاش توی روزهایی مثل ام‌روز هی از این ور به آن ور دوید. بعد رفتیم که برای من مانتو بخریم. نخریدیم، در عوض سین دو یک مانتوی جلوبسته‌ی رنگی‌رنگی خرید. این‌جور «سانتر بی‌هــــــدف... گـــــــل»هایی هستیم من و سین دو.
آخرهای بازی هلند بود که رسیدم خانه. وقت‌کشی کردم تا بازی تمام شد و بعد رفتم دوش گرفتم و آمدم بیرون و ولو شدم روی کاناپه و Justice دیدم (سلام مهناز لایک). وسط آگهی‌ها هم رنگ لاک انگشت‌های پاهام را عوض کردم. چند روز پیش که می‌خواستم بروم استخر یک لاک نارنجی ـ صورتی عجیب و غریبی زده بودم به انگشت‌های پاهام که نمی‌دانم موقع خریدنش چه مرگم بوده. از بس که نارنجی ـ صورتی جیغ و بدرنگی است و من تمام مدت توی استخر احساس می‌کردم که انگشت‌های پاهام دارند به دیگران می‌گویند: لوک ات می، پلیز لوک ات می. ام‌شب بالاخره حوصله کردم که رنگ لاکم را عوض کنم. لاک سفید زدم که به‌ نظرم این هم زشت است اما هرچه باشد لااقل داد نمی‌زند: لوک ات می. حالا این که چرا لاکی زده‌ام که به نظرم زشت است،‌ بماند.
دارم موفق می‌شوم ام‌روز را بی‌گریه تمام کنم. به‌جز یکی دو باری که دلم یک‌باره تنگ شد. یکی دو بار را می‌شود نادیده گرفت دیگر؟  هان؟ می‌شود. می‌شود.

تیر ۰۶، ۱۳۸۹

مغلوب قلب من نشو، ستیزه کن با پیکرم

احساسم؟ احساسم مثل احساس لاک‌پشتی است که لاکش خیلی بزرگ‌تر از زورش باشد. هی با خودش لاک را بکشد این‌ور و آن‌ور. تنم زیادی سنگین است به نظرم. یک آپشنی باید باشد توی زندگی که تنت را چند روزی بگذاری توی انباری و خودت هم گم و گور شوی. تن که نداشته باشی، گم و گور شدن آسان است.
گریه کردم. تمام این سه روز تعطیل را به هر بهانه‌ای که بود، گریه کردم. هی توی گودر کامنت‌های خنده‌دار گذاشتم و گریه کردم. توی دفترچه قرمزه نوشتم و گریه کردم. زیر دوش گریه کردم. فیلم هپی‌اند احمقانه دیدم و گریه کردم. توی خواب گریه کردم. موقع آش‌پزی و شستن حمام و گردگیری خانه گریه کردم. پشت چراغ قرمز همه‌ی چهارراه‌ها گریه کردم. تنگ خالی ماهی خوش‌گل مرده‌ام را دیدم و گریه کردم. به گل‌دان‌ها آب دادم و گریه کردم. تمام نشد گریه‌ام ولی. بغض هم‌این‌جوری نشسته بیخ گلوم. تن اگر نداشتم، بغض هم جایی نداشت برای نشستن لابد. گریه هم نمی‌کردم این‌قدر. تن اگر نداشتم.

تیر ۰۵، ۱۳۸۹

حکایت بارانی بی‌امان است این‌گونه که من...

باید ازت بنویسم بابا. باید بنویسم که چه بندر امنی هستی. که چه‌طور آرام و قرار می‌گیرم توی سایه‌ی بودنت. باید بنویسم که دست‌هات را دوست دارم و موهای سفید روی شقیقه‌هات را و چین‌های ریز کنار چشم‌هات را، بویت را، بغلت را. و صدات را وقتی که آواز می‌خوانی. بیدار شدن روزهای تعطیل را با صدای آوازت توی آش‌پزخانه باید بنویسم. باید بنویسم که وقتی عبدالحلیم حافظ می‌خواند «كفايه نورك علي» من فقط یاد تو می‌افتم. باید بنویسم که چه‌طور دستم را می‌گیری و از میدان‌های مین می‌گذرانی‌ام. باید بنویسم که دوستت دارم، حتی وقتی که عصبانی‌ام می‌کنی، حتی وقتی که عصبانی‌ات می‌کنم. یک‌جور عجیب بی‌وقفه‌ی ناگزیری دوستت دارم. جوری که نوشتنش هم به گریه‌ام می‌اندازد.
بابا، باید بنویسم. باید این بار که بغلم می‌کنی، توی گوشت بگویم. باید این بار که داری می‌روی فرودگاه و می‌آیی که پیشانی‌ام را توی خواب ببوسی، بیدار شوم، دستم را حلقه کنم دورت و بگویم دوستت دارم. 
باید ازت بنویسم بابا. 


تیر ۰۴، ۱۳۸۹

می‌روی، پاره‌های تنم در اتاق می‌ماند.

وسط کار، وقتی داشتم با کلمه‌ها سر و کله می‌زدم، یادم آمد. همه‌‌چیز یادم آمد. بی‌امان و وحشیانه. یکی انگار از تو به پیشانی‌ام ضربه می‌زد، انگار قلبم را رنده می‌کرد و من صداش را می‌شنیدم: خرش، خرش، خرش. 
کامپیوتر را خاموش کردم، چای‌ساز را از برق کشیدم و خودم را پرت کردم روی تخت. خوابیدم و خواب دیدم که توی بغلت خوابیده‌ام. آرام و امن. بیدار که شدم همه‌چیز ادامه‌ی قبل بود. هنوز صدای رنده شدن را می‌شنوم: خرش، خرش، خرش.

تیر ۰۱، ۱۳۸۹

ستارگانی که لای پیرهنت یافته‌ام

عصر که برگشتم خانه، مامان و بابا با هم رفته بودند بیرون. از این بیرون‌ رفتن‌های دوتایی لاوی‌داوی مخصوص خودشان. وقتی می‌خواهم سربه‌سرشان بگذارم، می‌گویم لاوی‌داوی. هر بار هم خنده‌شان می‌گیرد. بعد مامان یک‌جور قشنگی به‌م چپ‌چپ نگاه می‌کند و می‌گوید: «چه‌جور حرف زدنه این؟» که وسوسه می‌شوم هی بگویم لاوی‌داوی. 
رفتم توی آش‌پزخانه و دیدم خبری از شام نیست. حوصله‌ی آش‌پزی داشتم. آستین‌هام را زدم بالا و مشغول شدم. بابا تلفن کرد. گفتم دارم برای لاوی‌داوی‌هام شام درست می‌کنم. صدای خنده‌‌شان را شنیدم.
خوشم می‌آید که بعضی وقت‌ها لوسشان کنم. دوست دارم بعضی وقت‌ها جاهایمان را عوض کنیم. من بشوم مامان و آن‌ها بشوند بچه‌هام. دوست دارم که، چه می‌دانم، یک‌جوری قایمشان کنم از دنیا. این‌جور وقت‌ها موهای مامان را شانه می‌کنم یا برای بابا از آن شربت‌هایی درست می‌کنم که دوست دارد. می‌چرخم هی دور و برشان. بابا می‌‌گوید: «باز این شد ام ابیها». می‌خندد. من عاشق خنده‌های بابا هستم. آن‌جوری که می‌خندد و کنار چشم‌هاش چین می‌افتد و من دلم ضعف می‌رود. گاهی دلم می‌خواهد زمان را متوقف کنم که از این پیرتر نشوند. که هم‌این‌جا بمانند، هم‌این‌جا بمانم. 
از در که آمدند دلم می‌خواست این‌قدر محکم بغلشان کنم که بشویم یک تکه. جدا نشویم هیچ‌وقت. چه احساساتی دل‌نازکی شده‌ام باز. چهار کلمه‌ی دیگر اگر بنویسم، می‌شوم ابر بهاری. بروم به لاوی‌داوی‌هام شام بدهم.

خرداد ۳۰، ۱۳۸۹

شهری که مرگ در فنجان‌های قهوه‌اش پنهان است

پارسال روز تولدم این و آن تلفن می‌کردند که تبریک بگویند و هیچ‌کس حال و حوصله‌ی این حرف‌ها را نداشت. همه‌ی تبریک‌ها صرفا از روی آداب‌دانی بود. انتظاری هم نمی‌شد داشت. خودم هم به زور می‌خندیدم و تشکر می‌کردم. ظهرش، آن سخن‌رانی بود و همه می‌دانستیم که فردا هر چه باشد، خوب نیست. به روی خودم نمی‌آوردم. آدم ابلهانه دلش می‌خواهد روز تولدش بشود سرچشمه‌ی شادی و خوشی و بیست و نه خرداد پارسال، قحط شادی و خوشی بود.
شبش با بغض خوابیدم. اگر اصلا خوابیده باشم. تا صبح کابوس بود. صبح زود رفتم سر کار. بعد از آن همه کابوس، توی تخت‌‌خواب ماندن ترس‌ناک‌ بود. دست و دلم که به کار نمی‌رفت. نگران عصر بودم. شافل ویندوز مدیا پلیر را زده بودم، ایستاده بودم کنار پنجره و آسمان را نگاه می‌کردم. من و سین بودیم فقط. بقیه هنوز نیامده بودند. تا رسید به «غیر انت» سعاد ماسی. بی‌ربط بود، کاملا بی‌ربط. ولی انگار مال هم‌آن لحظه، مال هم‌آن حال خراب بود. اشک‌هام تندتند آمدند پایین. سین که رفته بود چای بریزد، برگشت توی اتاق. لیوان‌های چای را گذاشت روی میز، بی‌ هیچ حرفی آمد کنار پنجره و بغلم کرد. اولین گریه‌ی بیست و هشت سالگی‌ام بود.
شب خسته و ترسیده و غم‌گین که برگشتم خانه، مچاله شدم توی تختم. نمی‌دانم چه‌قدر گذشت. میان خواب و بیداری، شنیدم که بابا هی می‌گفت: وای، مرد، مرد. دویدم از اتاق بیرون. ایستاده بودم آن وسط، حیران. باورم نمی‌شد هنوز. داشتم خفه می‌شدم. رفتم توی بالکن. گریه‌ام تمام نمی‌شد. این دومین گریه‌ی بیست و هشت سالگی‌ام بود.
بعدش دیگر حسابش از دستم در رفت.

خرداد ۲۸، ۱۳۸۹

شب کمین کرده روبه‌روی من

غذا را که کشیدیم و با مهمان‌ها نشستیم سر میز شام، بچگک شروع کرد به بداخلاقی. باباش که چپ‌چپ نگاهش کرد، بغض کرد و لب برچید. دلم سوخت برای چشم‌های غصه‌دارش. بلند شدم و بغلش کردم. دستش را محکم حلقه کرد دور گردنم. گفتم اشتها ندارم. نداشتم خب. آوردمش توی اتاقم. توی تاریکی ایستاده بودم وسط اتاق و دست‌هاش دور گردنم محکم پیچیده بود. گفتم غصه داری؟ سرش را گذاشت روی شانه‌ام. اشک‌هام ریختند روی صورتم. سرش را آورد بالا. دست کشید روی صورتم. گفت: عمه، دوست زیــــــــــاد. ترجمه‌اش می‌شود: عمه، دوستت دارم زیاد. گفتم: منم دوستت دارم، زیاد. گفت: گریه، چیرا؟ گفتم: بزرگ می‌شی، به‌ت می‌گم. 
حرف مفت البته. این از آن چیزهایی است که هیچ‌وقت به هیچ‌کس نمی‌گویم. بچگک هم بزرگ می‌شود و هیچی از ام‌شب یادش نمی‌ماند.

خرداد ۲۶، ۱۳۸۹

أي وهما أنت عشتُ به كنت في البال و لم تكن

می‌توانم هزار و یک دلیل بیاورم. همه بسیار منطقی، همه متقاعدکننده، همه سطحی، چرند و الکی. واقعیت خیلی سرراست‌تر، خیلی ساده‌تر و خیلی خانمان‌براندازتر از این حرف‌هاست. دل‌تنگ‌ام و یکی انگار قلبم را توی مشتش گرفته و فشار می‌دهد. بقیه‌ی دلایل و توضیح‌ها همه باد هواست.

خرداد ۲۵، ۱۳۸۹

The loss, the full extent

بیدار که شدم حوصله‌ی سر کار رفتن نداشتم. تلفن کردم به رئیس که دیرتر می‌آیم، شاید هم نیایم. گفت «باشه عزیزم، یه‌کم استراحت کن. می‌خوای تا آخر هفته نیای؟». فکر می‌کنم دی‌روز که لئونارد کوهن داشت The letters‌ را می‌خواند و من طبق معمول زدم زیر گریه و چشم‌هام قرمز شدند، متوجه گریه کردنم شده. کاریش نمی‌شود کرد دیگر. حالا تا چند روز الکی الکی قربان‌ صدقه‌ام می‌رود، از کارم تعریف می‌کند و یک جور مبالغه‌آمیزی به شوخی‌هام می‌خندد. بدتر از همه این که به بهانه‌های جورواجور می‌آید که بپرسد «اوضاع چه‌طوره دختر خوب؟» یا «روبه‌راهی دختر خوب؟». کاریش نمی‌شود کرد. 
طاقت آدم‌های دیگر را نداشتم. رفتم تنهایی دو سه ساعتی پیاده‌روی کردم. توی هم‌آن مسیر قدیمی پیاده‌روی‌های شب‌های زمستان سه سال پیش با آنا. پیاده‌رو تمیز بود. آفتاب می‌تابید روی برگ‌های درخت‌ها و هزار جور سبز می‌گذاشت جلوی چشم‌هات. شلوغی صبح‌های زود خیابان‌ها فروکش کرده بود. عطری را که زده بودم، دوست داشتم. بک بچه گربه‌ی خیلی بانمک دیدم. صبح بی‌نقصی می‌شد اگر بغض آن‌جور امانم را نبریده بود، اگر گریه‌ام بند می‌آمد.

خرداد ۲۳، ۱۳۸۹

به‌نقد اگر نکشد عشقم، این سخن بکشد...

دی‌روز نگار آسمان را نوشته بود آس‌مان. گفت: آسمان یعنی آس + مان، یعنی مثل سنگ. پس باید این‌جوری نوشتش: آس‌مان. دنیایم زیر و رو شده. دلش را هم ندارم که بروم ته و توی قضیه را در بیاورم که آیا واقعا آسمان نه و آس‌مان؟ و آیا واقعا آس‌مان یعنی مثل سنگ؟ خدا به سر شاهد است که دلش را ندارم. این‌جا از آن جاهایی است که «صلح و آرامش از حقیقت به‌تر است» لابد. آسمان برای من همیشه پدیده‌ای نرم و نولوک و بسیط بوده. نزدیک‌ترین و همیشگی‌ترین و دم‌ دست‌ترین جایی که می‌شد وسط زشتی‌ها به‌ش نگاه کرد. می‌شد به آسمان فرار کرد. من اصلا یک وقتی دلم می‌خواست اسم بچه‌ام را بگذارم آسمان. حالا بگذارم آس‌مان؟ بگذارم مثل سنگ؟ حتی من جدانویس نیم‌فاصله‌گذار هم گیر کرده‌ام بین آسمان و آس‌مان. چه کار کنم الان؟ قبول کنم که از این به بعد آس‌مان؟ نرم و نولوک مهربان خودم را بدهم و یک «مثل سنگ» زمخت بگیرم؟ کجای دلم بگذارمش بعد؟
یکی بیاید یک معنی مهربان‌تر قشنگ‌تر برای آس‌مان پیدا کند. دلم رنجور می‌شود اگر باور کنم آس‌مان یعنی مثل سنگ. احساس کودک پنج‌ساله‌ای را دارم که درست شب کریسمس به‌ش گفته‌اند پاپانوئل دروغ است و هیچ‌کس توی جورابش هدیه‌ نمی‌‌گذارد.

خرداد ۲۲، ۱۳۸۹

این تازه اولش بود.

صبح زود بیدار شدیم. صبحانه خوردیم و شال و کلاه کردیم و رفتیم توی خیابان‌ها. از دیدن صف‌های طولانی ذوق کردیم. من مچ‌بند سبزم را باز کردم و از ماشین پیاده شدم. توی صف که ایستاده بودیم، جوانی آمد با عکس احمدی‌نژاد توی دستش. گفتم که عکس را بگذارد توی جیبش. پوزخند زد. الان خاطره‌ی پوزخندش جگرم را آتش می‌زند. رفتم ناظر شعبه را پیدا کردم و گفتم که به جوان تذکر بدهد. مجبور شد عکس را جوری تا کند که دیده نشود. رای دادیم. برگشتیم توی ماشین. مچ‌بندم را دوباره بستم. فکر کردم شبیه دوم خرداد است. دوم خرداد رای‌اولی بودم و فکر می‌کردم دنیا را عوض کرده‌ام. خیابان‌ها پر بود از آدم. آدم‌های خندان امیدوار. آدم‌های مهربان. آدم‌های «وضع به‌تر می‌شود». 
شب پسردایی بزرگه تلفن کرد. از ستاد آمده بود. تلخ. گفت: نمی‌ذارن، نمی‌ذارن. من گیج بودم. گوشی تلفن به دست، هاج و واج ایستاده بودم وسط هال. گفتم: ینی چی نمی‌ذارن؟ مگه می‌تونن نذارن؟ زنجیره‌ی سبز هنوز جلوی چشمم بود. گفت: تموم شد. نمی‌ذارن. بعد قطع شد. نشد که با هم حرف بزنیم دیگر. نمی‌شد کسی را تلفنی پیدا کرد. اینترنت چند دقیقه بود، یک ساعت نبود. بال‌بال می‌زدم توی خانه. گفتم بروم بیرون ببینم چه خبر است. بابا گفت: که چی؟ کاری می‌تونی بکنی؟ مثل مرغ سرکنده خودم را می‌زدم به در و دیوار. فارس و ایرنا نوشته بودند که چه‌قدر میلیون رای آورده. من هی فکر می‌کردم که کی شمرده‌اند آخر؟ هنوز که تمام نشده. بابا گفت: نشمرده‌ن، نمی‌شمارن. 
ساعت یک خسته دراز کشیده بودم روی تخت. تلفن کردم به برادره. گفتم: جدیه؟ گفت: جدیه. قطع کردم. بغض داشتم. حس می‌کردم رودست خورده‌ام. گریه نمی‌کردم ولی. تمام هفته را تاب آوردم. صبح روز سی‌ام توی بغل سین بغضم بالاخره ترکید. تازه له شدن را فهمیده بودم.
خاطره‌ی آن پوزخند هنوز هم جگرم را آتش می‌زند.

خرداد ۲۱، ۱۳۸۹

Heaven can wait up high in the sky

ظهر سه‌شنبه بود. به قول مادربزرگم جـِرِنگه‌ی آفتاب. جرنگه‌ی آفتاب طبق تعریف وضعیتی است که فقط در ظهرهای تابستان (و با کمی ارفاق اواخر بهار) اتفاق می‌افتد و آفتاب آن‌قدر داغ است که می‌تواند مخ آدم را بخار کند. صبح زود راه افتاده بودیم و دقیقا جرنگه‌ی آفتاب بود که بابا یادش آمد آن طرف‌ها جاده‌ای فرعی هست که می‌رسد به جایی وسط‌ جنگل. جاده‌ی فرعی را آن‌قدر ادامه دادیم که شد خاکی. از سه چهار روستا گذشتیم. هرچه از جاده‌ی اصلی دورتر می‌شدیم، روستاها هم روستاتر می‌شدند. بنگاه‌های معاملات ملکی با اسم‌های هم‌خانواده‌ی عدالت و صداقت و اطمینان کم‌تر، گاوها و گوساله‌های دو طرف جاده بیش‌تر، ویلاهای زشت وصله‌ی ناجور تقریبا هیچ. من توی انبوه شلخته‌ی آهنگ‌هام، چیز جدیدی کشف کرده بودم و مست آهنگ و کرخت از گرما جاده را دید می‌زدم که هی می‌رفت و تمام نمی‌شد.
آخرش رسیدیم به جایی که رودخانه جنگل را دو نیم کرده بود و می‌شد آن ور رود، دور از دست‌رس ما آدم‌ها، حیوان‌ها را دید که آب می‌خوردند. پیاده شدم. پاچه‌های شلوارم را زدم بالا. کفش‌هام را درآوردم و پا گذاشتم توی آب رودخانه. سردی آب تنم را بیدار کرد. نشستم روی تکه سنگی وسط آب. مشت‌مشت آب برداشتم و سر و صورت و گردنم را خیس کردم. یک تکه ابر کوچولو آمد و مهربانانه جلوی آفتاب ایستاد. مامان که رفته بود قدم بزند، با دست‌های قرمز پر از تمشک برگشت. برای چند لحظه انگار دنیا آرام گرفت.

خرداد ۱۷، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 4

عصبانی بود. مثل خودم. مثل همه‌ی آدم‌های دیگر دور و برم. کی را می‌شناسید که عصبانی نباشد این‌ روزها؟ عصبانیتش را می‌فهمم. جریحه‌دار و ترسیده‌ایم و عصبانیت معمولا سرپوشی است که آدم‌ها روی زخم‌ها و ترس‌هایشان می‌گذارند. لابد فکر می‌کنیم عصبانیت به‌تر، شجاعانه‌تر و آبرومندتر از زخمی و ترسو بودن است. 
عصبانی بود و من عصبانیتش را می‌فهمیدم. توی عصبانیت حرفی زد که نباید. غم‌گینم کرد. با این همه حرفی نزدم. چیزی گفتم که بخندد و آرام بگیرد. حالا، چند ساعت بعدتر، نشسته‌ام این‌جا و دلم هنوز غم‌گین است. آدم که به خودش نمی‌تواند دروغ بگوید. حقیقت این است که دلم را رنجانده. بدتر از آن، غم‌گین‌ام چون فکر می‌کنم خودم را بی‌سپر انداخته‌ام توی میدان عصبانیتش. انگار که خودم پشت خودم را خالی کرده باشم. 
دارم قضیه را زیادی بزرگ می‌کنم؟ تا فردا صبح یادم می‌رود و آرام‌تر می‌شوم؟ بعد دوباره می‌گذارم ترکش عصبانیتش به من بخورد؟

خرداد ۱۴، ۱۳۸۹

A true story

از فامیل‌های دور بود. اما رفت و آمد داشتیم. زن و شوهر با مامان و بابا صمیمی بودند و ما بچه‌ها با هم. سال 75، دو سه روز بعد از تولد پانزده سالگی‌ام رفته بودیم خانه‌ی آنها. مرد که فهمید چند روز قبل پانزده ساله شده‌ام، رفت توی اتاق کارش و با یک کتاب برگشت. گفت که اگر از قبل می‌دانست حتما کتاب به‌تری برایم می‌خرید. قاعده‌ی خانه‌شان این بود که به همه کتاب هدیه می‌دادند. مناسبتش هم فرقی نمی‌کرد. هدیه دادن چیزی جز کتاب خیلی به‌ندرت پیش می‌آمد. «لذات فلسفه»ی ویل دورانت بود. هنوز دارمش. 
چند سال پیش مرد سرطان خون گرفت. کارشان شد از این کشور به آن کشور رفتن برای درمان و آزمایش روش‌های جدید. این‌جا هم که بودند، حالش آن‌قدرها خوب نبود که بشود مثل قدیم‌ترها معاشرت کرد. می‌رفتیم، یک ساعتی از این‌ در و آن‌ در حرف می‌زدیم و برمی‌گشتیم.
چند هفته پیش زن تلفن کرد که تازه برگشته‌اند و آخرین آزمایش‌ها نشان داده‌اند که سرطان شکست خورده. گفت که خوب است اگر برویم و مثل آن وقت‌ها دور هم باشیم. رفتیم. به مرد گفتم که هنوز کتاب را دارم. گفت واقعا؟ خودش هم یادش نبود. بعد گفتند حالا که سرطان گورش را گم کرده و بچه‌ها هم سر و سامان گرفته‌اند، می‌خواهند بروند توی یک شهر آرام‌تر پیر شوند و کتاب بخوانند. دو سه ساعت بحث کردیم که کجا به‌تر است. 
دو روز بعد خبر آمد که مرد مرده. نه از سرطان، خیلی آرام توی خواب سکته کرده و مرده. زن هم می‌رود پیش یکی از بچه‌هاش، چند هزار کیلومتر دورتر. «لذات فلسفه» مانده روی میز کنار تخت من.

خرداد ۱۳، ۱۳۸۹

And I miss you like hell

قول داده‌ام که درباره‌ی لکه‌ی نفتی خلیج مکزیک چیزی بنویسم. «قول داده‌ام» کمی اجباری جلوه‌اش می‌دهد انگار. اجباری نبود. دی‌روز داشتیم با ب حرف می‌زدیم و پرسید که دوست دارم چیزی درباره‌ی این ماجرا برای مجله بنویسم؟ بله، دوست دارم. تا آخر خرداد هم برای نوشتنش وقت دارم و بنابراین اجبار و عجله‌ای در کار نیست. از نوشتن اجباری یا عجولانه و شتاب‌زده متنفرم. احتمالا یکی از دلایلی است که سخت می‌توانم برای جایی مرتب و زمان‌بندی‌شده بنویسم. 
حالا ام‌روز صبح زود بیدار شده‌ام که بیش‌تر و به‌تر درباره‌اش بخوانم و دریغ از یک ثانیه حواس جمع. همه‌اش یاد کابوس دی‌شب می‌افتم که سقف افتاده بود روی قفسه‌ی سینه‌ام و داشتم له می‌شدم زیر وزنش. بیدار می‌شدم و نگاه می‌کردم به سقف تا مطمئن شوم که هنوز سر جای خودش است و باز تا خوابم می‌برد، سقف روی قفسه‌ی سینه‌ام بود. 
دل‌تنگ‌ام، جوری که هرکس هرجای دنیا دلش تنگ باشد، بغض من می‌ترکد. خیلی دل‌تنگ‌ام.