اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۹

Where it kisses my face and eats my hand

کابوس دیدم و بیدار شدم. تمام تنم درد می‌کرد. دهنم خشک خشک بود. چراغ مطالعه را روشن کردم که بروم آب بخورم، لکه‌ی خون روی روتختی را دیدم. زیرلب فحش دادم که چه بی‌موقع، چه وقتش بود الان؟ بعد که بیدارتر شدم، دیدم که خیلی هم به موقع بوده و من فراموش کرده بودم. حواسم پرت است این روزها. 
روتختی را جمع کردم و بردم برای شستن. لکه‌ی خون را هرچه زودتر بشویی، راحت‌تر پاک می‌شود. چند ساعت که بگذرد، پاک کردنش می‌شود یک مصیبت مستقل. باید با آب سرد شستش وگرنه رنگش به پارچه می‌ماند. زن‌ها خیلی زود شستن خون را یاد می‌گیرند. روتختی را شستم و انداختم توی ماشین لباس‌شویی که خشکش کند. بومادران دم کردم که درد آرام بگیرد شاید. اثر نداشت. ژلوفن خوردم. حالا آرام‌تر شده. منتظرم خشک‌کن کارش را تمام کند. بعدش می‌خوابم. می‌ترسم که دوباره کابوس ببینم. سارا همیشه می‌گفت کابوس را تعریف نکن برای کسی، بگذار ذهنت فراموشش کند. حالا من دارم هم‌این کار را می‌کنم مثلا. دارم تعریفش نمی‌کنم برای هیچ‌کس. خشک‌کن کارش را تمام کرد. بروم آب بخورم و چشم‌هام را محکم ببندم که خوابم ببرد. کابوس نبینم لطفا.


پ.ن. حوصله ندارم دوباره بخوانمش. دری‌وری است؟ بیدار که شدم، می‌خوانم که ببینم. لابد آدم حق دری‌وری نوشتن هم دارد دیگر. باید یک‌جوری شب را می‌کشتم. باید. می‌فهمید؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر