اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 3

داشت از کتابی حرف می‌زد که هر دو خوانده بودیم. جمله‌هایی از کتاب را نقل می‌کرد. من فقط تصویر کم‌رنگی از جمله‌های خوانده‌شده یادم بود. حس می‌کنم سرسری و شتاب‌زده خوانده‌ام. در سطح مانده‌ام. خوانده‌ام و گذشته‌ام. مخصوصا درباره‌ی این کتاب. 
ذهنم گاهی سربه‌هوا و بازی‌گوش است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر