اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

Cry on my shoulder, I'm a friend

فاکس‌سریز سی‌اس‌آی داشت. دراز کشیدم روی کاناپه‌ی روبه‌روی تلویزیون. خوابم برد. بیدار که شدم تیتراژ آخر سریال بود. بلند شدم چای درست کردم و لیوان چای به دست رفتم توی بالکن. زن هم‌سایه نشسته بود کنار درخت خرمالوی توی باغ‌چه و گریه می‌کرد. سرش پایین بود و من از این بالا، از تکان خوردن شانه‌هاش می‌فهمیدم دارد گریه می‌کند. خودم را کشیدم عقب‌تر که اگر سرش را بالا آورد نبیندم. فکر کردم که لابد خجالت می‌کشد یا ناراحت می‌شود که بفهمد دختر هم‌سایه‌ی طبقه‌ی سوم دیده که گریه می‌کند. دارم تعمیم می‌دهم البته. خودم دوست ندارم جلوی چشم غریبه‌ها گریه کنم. جلوی چشم آشناها هم حتی. شاید هم ناراحت نمی‌شد اگر می‌دید. برگشتم توی اتاق. از آن عصرهای خالی بود (هست هنوز هم) که دیوارهای خانه آدم را له می‌کنند. حوصله‌ی بیرون رفتن هم نداشتم (ندارم). فکر کردم که خوب بود اگر دست‌کم اسم کوچک زن هم‌سایه را می‌دانستم. آن‌وقت می‌شد از هم‌آن بالکن صدایش کنم. هرچه فکر می‌کنم مسخره است که داد بزنم: خانم کریمی، خانم کریمی، بیا بالا با هم گریه کنیم.

۱ نظر:

  1. اتفاقا بعضی وقتا گریه کردن با یکی هم خوبه ،
    ولی بعضی عصرها هستن که حتی نمی خوای با لیوان چایت حرف بزنی ، فقط میخوای خودت باشی و خودت .

    پاسخحذف