اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹

غثیان

یکی توی دلم دارد رخت می‌شورد. «می‌شوید» نه، منظورم دقیقا هم‌این «می‌شورد» است. «می‌شوید» زیادی اتوکشیده است برای توصیف حالم. «می‌شورد» شلخته‌تر است. مثل زنی که نشسته کنار حوض، چنگ می‌زند به لباس‌ها و بچه‌های قد و نیم‌قدش، هم‌آن دور و بر، دنبال هم می‌دوند و داد می‌زنند. یکی توی دلم دارد این‌جوری رخت می‌شورد و من مجبورم بنویسم که خلاص شوم شاید و بروم به کارهام برسم. 
دو جفت کفش خریده بودم و دوتا بالش و داشتم می‌رفتم سمت ماشین. لابد منظره‌ی خنده‌داری بوده است. من ولی این‌قدر بغض کرده بودم که آرواره‌هام درد می‌کرد. هنوز هم درد می‌کند. همه‌ی استخوان‌های صورتم از بغض درد می‌کنند این روزها. 
توی سررسید نوشته‌ام دارم له می‌شوم. تصویر چرخ‌دنده‌های «عصر جدید» چاپلین می‌آید جلوی چشمم. آخ، چرخ‌دنده‌های فلزی بزرگ، چه مهربانانه له می‌کردید آدم‌ها را. چه مهربانانه. 
چند شب پیش کسی توی جمع مهمان‌ها داشت می‌گفت که الان فوتبال را لمپنی بازی می‌کنند. من می‌خواستم از توی اتاق داد بزنم که معلوم است لمپنی بازی می‌کنند، احمق. فوتبال بازی بورژواها و چهره‌های آکادمیک بوده مگر؟ عرصه‌ی فکر و اندیشه که نیست این لامصب. بعد دیدم که چه عصبانی، چه خشم‌گین دارم جمله‌ها را توی ذهنم کنار هم می‌چینم. از دست مهمان عصبانی نبودم. مهمان بهانه‌ای بود برای این که نشان دهم عصبانی‌ام. که بپرم و چنگال‌هام را فرو کنم توی گلوی کسی. دهنم را بستم و سرم را فرو کردم توی کتابی که دستم بود. 
شب‌ها صورتم را فشار می‌دهم توی هم‌آن دوتا بالش نرم کپلی که خریده‌ام و گریه می‌کنم. می‌دانم این عصبانیت، این خشم، این آشفتگی جایی بالاخره یقه‌ام را می‌گیرد. جایی بالاخره سرریز می‌شود و من می‌پرم و چنگال‌هام را فرو می‌کنم توی گلوی کسی. 

۲ نظر:

  1. http://azadnil.blogspot.com/2008/03/blog-post_18.html

    من واقعاً ارادت خاصی به نوشته های این بلاگ دارم

    پاسخحذف